تبليغاتX
غیر منتظر

1

سايبرجايا جائيست همين نزديکي. نزديک هرکداممان. نزديک هيچ کداممان. بعضي ها ميروند در سايبرجايا درس بخوانند، بعضي ها ميروند در سايبرجايا زندگي کنند و بعضي ها ميروند در سايبرجايا عاشق شوند. تنها کرگدنهايند که ميروند تا در سايبرجايا بميرند.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:1 | یکشنبه 24 اردیبهشت1391 •

مردم منتظر

براي الف الف

 

متاسفانه پدر دير فهميد. وقتي فهميد چند ماهي از ماجرا مي​گذشت. اولين بار دايي بزرگم تصميم گرفت بهش بگويد. مادربزرگ گريه مي​کرد، مي​گفت بگذاريد خودش بفهمد. براي بعضي​ها طول مي​کشد. مي​گفت شايد هنوز کاري دارد، اذيتش نکنيد. مي​گفت يک دانه پسرم است آخر! بگذاريد راحت باشد. ديگران اما مصر بودند که بگويند. يکي از ديگران دايي بزرگم بود.
مادر در آشپزخانه مدام گريه مي​کرد. سبزي​ها را تفت مي​داد و گريه مي​کرد. پدر بويي برده بود، گاهي مي​پرسيد طوري شده؟ ولي کسي چيزي نمي​گفت. مادر دماغش را بالا مي​کشيد و مي​گفت نه. بعدها من حدس زدم يحتمل خودش فهميده وگرنه پدر کسي نبود که گريه مادر را متوجه بشود و به اين راحتي​ها موضوع را ول کند. دايي صادق آمد ديدن مادربزرگ. من هم آنجا بودم. مادر هم گريه مي​کرد. دايي گفت اينطوري براي خودش هم بهتر است. آن روز همه بودند. دوتا دايي​ها هم که با هم قهر بودند نشسته بودند کنار هم. دايي کوچيکه گفت "عجب مصيبتي شده" دايي صادق گفت بايد به پدر بگويند. مادربزرگ گفت حالا که بگويد؟ همه ساکت شدند. مادر هق هق کرد. هر دوتا دايي فينشان را بالا مي​کشيدند. مادربزرگ گفت حالا من چه کار کنم؟ مادرباز هق هق کرد. دايي صادق گفت من بهش مي​گويم، حالا کجاست؟ مادر گفت رفته براي امير کاپشن بخرد. امير من بودم. دايي صالح گفت لابد خودش فهميده. مادر بزرگ با فين فين گفت: يعني داره زجر مي​کشه الان؟ و مجال جواب به کسي نداد و بلند گريه کرد. دايي صادق ديگر کلافه شده بود. گفت به هر حال من بهش مي​گم. از نظر تو مشکلي نداره صنم؟". مادر مخالفتي نداشت. زياد هم راضي نبود اما. مادربزرگ گفت" يعني ديگه درست نميشه؟"

خاله که تا اونموقع ساکت نسشته بود گفت" شگون نداره، آدم اقبال بد مياره!" مادر بزرگ گفت "از اين اقبال بدتر هم ميشه مگه؟" و مادر هق هق کرد. "به هرحال من همين فردا بهش مي​گم" دايي اين را گفت و بلند شد. با اينکه هنوز به نظر مي​آمد مادربزرگ حرفي براي گفتن دارد. مادر گفت" آخه صادق..." دايي عصباني شد:"مرگ يه بار شيون هم يه بار آخه اين بساطه براي ما درست کرده؟ من يکي پاک از خونه زندگي افتادم! هرروز اينجا جمع مي​شيم که حالا چيکار کنيم! خب يه بار بهش مي​گم و خلاص ديگه!" خشم به طور مشهودي از سر و رويش ميباريد. ظاهرا مدت​ها بود مي​خواست اين حرف​ها را بزند و حالا ناگهاني ترکيده بود. البته دايي اصولا آدم بداخلاقي بود. مادربزرگ گفت"بايد پسر داشته باشين تا بفهمين" مادر سرم را گرفت و درآغوشش کشيد.

بعد از آن هم دايي چيزي نگفت. چند هفته​اي گذشت تا اينکه يک روز پدر دستم را گرفته بود ببردم سينما. دايي صادق سر راه​مان سبز شد. پدر رنگش پريد. البته رنگ زيادي ديگر به صورتش نمانده بود، اما همان هم پريد. پدر گفت" به​به آقا صادق! کم پيداييد" با اين که من بچه بودم اما فهميدم لحنش زياد دوستانه نيست. دايي گفت" چيزي هست که بايد بهت بگم" سلام هم نگفت فقط من​ من مي​کرد. "دايي جان مي​خواي بري بازي کني يه گوشه​اي؟" بعد دست کرد تو جيبش که پولي چيزي بهم بدهد. " لازم نيست. خودت که مي​دوني، امير از کسي پول نمي​گيره. فرمايشت رو بگو" دايي باز من​من کرد و پدر ميخ شده بود روي صورتش. "راستش فرشيد جان..." اينکه دايي از پدر خوشش نمي​آمد را از لحن گفتن "جان" هم مي​شد فهميد، که چقدر شبيه دهن​کجي بود، يا حتي فحش. "راستش... چطور بگم... آدم بايد واقعيت​ها رو قبول کنه..." بعد نفس عميقي کشيد و سرش را زير انداخت و گفت" متاسفانه شما فوت شدي فرشيد جان" پدر گفت خب!؟ دايي گفت: " به هرحال اين اتفاقيه که برا همه يه جورايي ميوفته ما... ما يه قبر خوب توي يه جاي خوب آماده کرديم". پدر گفت" ممنون از خبرت صادق جان، به بچه​ها سلام برسون." بعد دست مرا گفت و کشيد سمت سينما. دايي صادق همان​طور با دهان باز و يک دستي که از آرنج عمود بر بدنش بود هاج و واج دور شدن ما را نگاه کرد. پدر گفت اگه از نظر من مشکلي ندارد او بيرون سينما بايستد و من تنهايي به سالن برود تا ديگران اذيت نشوند.

 

دايي صادق گفت:"شما بچه که نيستي! يه کم هم فکر بقيه باش! همين الان دارم از اين بو حالت تهوع مي​گيرم!" مادر گفت"صادق!" دايي صالح درآمد که"راست مي​گه خب صنم! اين​جوري که نمي​تونه ادامه پيدا کنه! همسايه​هاتون شاکي شدن! گيرم صادق يه کم تند مي​گه اما بي​راه که نمي​گه!" پدر سرش را گرفته بود پايين. مادربزرگ مي​خواست چيزي بگويد. درواقع بيشتر دلش مي​خواست گريه کند، اما به نظر اشکي نداشت انگار. "باشه اعصابتون رو ناراحت نکنين" خاله گفت:"حاج خانوم! يه چيزي مي​گين ها! مرز اين دنيا و اون دنيا رو که نمي​شه به هم زد!" مادربزرگ گفت: "من که چيزي نمي​گم والله! هرطور که صلاحه خب" پدر سرش را بلند کرد و گفت"خب حالا مي​گين چي​کار کنم؟!"

"داداش صادق يه جاي خوبي رو خريدن، شما فقط زمان دقيق رو اعلام کنين بقيه رو ما راست و ريست مي​کنيم." دايي صادق باز صدايش رفت بالا "مي​دوني چند وقته مردم منتظرن ببينن شما کي تصميم مي​گيري بري..."

"صادق بس کن!" مادر نگاهي تيز به دايي انداخت. "اصلا به من چه!؟" "مادر من اون کفني که برا خودم گذاشته بودم کنار رو مي​دم بهت، اصلا خودت رو ناراحت نکن" مادر گفت:"خانم جون زحمت نکشين تو رو خدا! اون رو شما خودتون خيلي دوست دارين" "فداي سر يه دونه پسرم" پدر گفت"راضي به زحمت هيچ کس نيستم، نمي​دونستم انقدر زود اتفاق ميوفته" بعد مادر رو نگاه کرد "کاش زودتر مي​گفتي، مي​گن ديگه کليه​م فاسد شده" دايي کوچيکه گفت"اي بابا چه کاريه آخه!؟ ما که نمي​ذاريم فشاري رو صنم بياد که!"

"من از اولشم با اين وصلت موافق نبودم" مادربزرگ گر گرفت:"وا! همين رفتاراتون پسرم رو جوون مرگ کرد!" دايي پوز خند زد"آره، حتما". پدر گفت"خيلي خب حالا!" نگاهش نگران بود. خاله گفت: "فردا هم پنجشنبست خيلي خوبه" دايي گفت"حاج خانوم شما پس اندازي چيزي دارين؟ برا شب هفت؟" قبل از مادربزرگ پدر گفت"لازم نيست. بگين پولش رو به نيازمندا دادين." دايي زير لب غرغر کرد. مادربزرگ گفت "فرانک هم مي​خواست بياد، ولي گفت ويزاش نمي​دونم چي شده، اما برا سالت مياد، مادر" پدر همانطور که سرش پايين بود گفت"اشکال نداره، راضي به زحمت هيچ کس نيستم."

 

 

فرداش که پدر را پيچيده در پارچه آوردند دايي صادق حسابي اعصابش گه​مرغي بود. من دقيقا نفهميدم چه اتفاقي افتاد اما ظاهرا مشکلي با مرده​شور داشتند. پدر از توي کفن گفت: مي​شود صورتم را بگذاريد بيرون؟ مادر هم نگاهي به دايي صادق انداخت. گورکن خم شد روي صورت پدر و گفت"حاج آقا خاک ماک پرمي​شه تو سر و صورتت اذيت مي​شي" پدر از زير آن پارچه به نشانه تسليم سري تکان داد، بعد سرش را چرخاند سمتي که فکر مي​کرد مادر بايد آنطرف باشد و چيزي گفت شبيه اينکه "ببخشيد" مادربزرگ گفت "مردم سرپان زشته".

 

2011/08/08

علي اميررياحي

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:58 | دوشنبه 17 مرداد1390 •