آن شب در آن سیاهی غریبِ همه چیز که در
سایه بود و انگار من نبودم و فقط چگونگی وظیفه بودم و هیچ، از بریدهی کدام پردهی
کنار رفته و کدام در نیمه باز و کدام حرف نگفته بود انگار که پرتوئی یا بگیر
باریکهای تابیده بود بر آنجا که تویی و تو هم لب باز کردی با صدایی که از آن تو
نبود و یا به گوشهای من نمیرسید از چیزی گفتی که نمیدانستم چیست و چگونه است
وقتی حتی نمیشنیدمش، نمیشنیدمشان. و تو باز میگفتی و من باز نمیشنیدم و باریکه
نوری بود در تو و انگار من یک آن خم شدم بر جایی که تو خوابیده بودی و عجیب که
کابوس هم نبود و تو حرف میزدی از چیزی که من نمیشنیدم و باز خم شدم و به گمانم آمد
که نه بر تو که در تو خم شدهام و به چیزی، کسی، جایی، حالتی یا بگیر نگاه کسی که کارش داری و صدایش نمیکنی و بر میگردد
و نگاهت میکند، و تو نگاه هم نمیکردی و باز من بر تو و در تو خم شده بودم و رنگ مهتابی رویت چه سرد
که من در آن، از آن، به جایی، چیزی، صدایی، یا که بگیر حضوری خیره بودم و تو نمیدانستی
و از چیزی که جز سایه نمیشنیدم، چیزی، حرفی میگفتی و من نبودم و مهتابی رویت سرد
بود و انگار نقره و چشمانت که آبی بودند و آبی محض و چقدر دوستشان داشتم و دارم
حالا هم که نیستند هیچ کدامشان هنوز هم زندهاند در من، چون ترسِ بودنم که همیشهی
بچگیها بود و نه تو بودی آن روزها و نه کسی میتوانست باشد و چون همین روزها که
باز کسی نمیتواند باشد و باشم و بماند. و چقدر دلم میخواست مرگ همین بود با چهرهی
نقرهای و چشمهای آبی که از آن تو نبود و من بر تو و در تو میدیدم و میلرزیدم و
تو چیزی میگفتی و من جز سایهای در گوشهایم نبود و دستانم وقیحانه در پی چیزی میگشت
که نبود و رفته بود و من اما در پیاش بیتابی میکردم، چون مرگ که هست و نیست و
مرا بیتاب میکند گاهی...
...
* شاید باید نامش را میگذاشتم «بختک» اما نگذاشتم. همین.
کسی را معشوقه نامیدن همیشه برای عشق و
معاشقه نیست. گاهی برای حرف هاییست که هیچ کس را جز معشوقهات مهم نیست.
(هرچند گاهی برای معشوقه ات هم مهم
نیست!)
اما همیشه برای تو مهم است این حرف ها
و چون این حرف ها در خلوت گفته می شوند گمان میرود که جزء اسرارند و چون آداب
بستر نباید بازگویشان کرد.
اما این حرفها شاید در بستر گفته شود
اما حرف های معاشقه نیست. اگر بعد از عشقورزی هم گفته شود باز حرفهای بعد از عشقورزی
نیست، اگر همیشه هم گفته شود باز حرفهای همیشه نیست.
حرفهایی که کسانی برای سایهشان میگویند
و من برای سایهام هم حتی نمیگویم. چرا که سایهام هم حتی از آن من نیست.
این حرفها را باید برای معشوقهات
بگویی تا احمقانه سر تکان دهد و تو خودت را گول بزنی که فهمید, حال آنکه خودت هم
نمیفهمی.
آن که از معشوقه بودن فراریست میداند
که معشوقهها همیشه احمقند حتی اگر خودت باشی.
نقشی که میگیری انگار فراتر از خودت
است. نقش یکی شدن با کسی که حتی نمیدانی چطور باید باشد, از کجا باید شروع شود.
اصولاً در برابر این معشوقه چه باید
کرد؟ یا اصولاً چه باید بکند این معشوقه تا کامروا شویم؟ فقط باید سر تکان دهد و
تو بفهمی که همهی معشوقههای جهان احمقند؟!
اما معشوقهها بهتر از دوستانند.
دوستان حتی نمیشنوند که چه میگویی و چرا. یا ورقشان را میاندازند، یا تاسشان
را. گاهی هم استکانی دیگر به خندق بلا سرازیر میکنند، و یا در نهایت بستی دیگر میچسباند
تا برایت از معشوقهی خیانت کردهشان و زن همسایهشان و احتمالاً فقر گریبانگیرشان
و حسرتها و ....
تا کلامی آغاز کنی با دوستان، موبایلشان
زنگ میزند، شاید هم برایشان پیامی کوتاه از دوستی دیگر و یا معشوقهای نوپا میرسد،
آن هم با صدایی ناموزون که دلیل همهی حرفهایت را از بیخ پاک میکند، چون مردانگی
آقا محمد خان که از بیخ پاک کردند...
معشوقه اما موبایلش همیشه یا خاموش است
یا silent چرا که در غیر این صورت همیشه کسی
میتواند معاشقهشان را نیمهکاره بگذارد. پس آن وقت میتوانی همهی ان حرفها را
بزنی و او باز سر تکان دهد و...
و باید دعا کنی به درگاه همهی آن
کسانی که به بودنشان اعتقاد داری و اگر نداری اعتقاد پیدا کنی بلکه فرجی شود و
معشوقهات چیزی نگوید و دوباره جهان را از نو به هم نریزد. چرا که یک حرف هرچند
اندک میتواند تو را از تو بپاشاند. چرا که هر چیزی میتواند حرفهای تو را مانند
سینههای معشوقات بعد از معاشقه، مبتذل کند.
دوستانت اما هنگامی که اخم کردهاند که
یعنی دقت میکنند، دارند به جواب SMSشان فکر میکنند و تو تا این را بفهمی –حتی اگر
یک آن- دیگر باید فقط استکان به هم بزنید و فیلم ببینید و از شیوههای جذاب معاشقه
صحبت کنید.
شاید مرد همسایهای که هرچند ماه یکبار
در راه پله میبینیاش که دارد کیسههای خرید روزانهاش را به همراه تن خستهاش،
با کاهلی بالا میکشد، وقتی چیزی میگویی بیشتر دقت کند تا شاید جوابی در خور –که تو
هیچ دوستش نمیداری- بزند، اما جوابهای تو، هرچه هم گفته باشی، همان «سلامت
باشید» و «روز بخیر» و «در خدمت باشیم» همیشه است و مهم نیست که تو پیشترش سلام
داده باشی و یا فحش.
معشوقه اما امروز و امشب را برای تو
گذاشته است. نه قرار است جایی برود نه کسی بیاید، نه تاسی بریزد. پس آنقدر مجال
دارد که سر تکان دهد وقتی تو به سختی از آنچه نمیدانی چیست حرف میزنی.
زن همسایهی رمان ایرانی هم با اینکه
میتواند در کنارت چند لحظهای نفس نفس بزند اما همیشه دیرش است و همیشه سایهی
مرگ در کمین. آنقدر که مجالی برای بالا کشیدن هیچ چیز نیست و فقط باید دوید و
همین.
معشوقه میداند امشب یا امروز همین است
که هست و حتی خیال خیانت در این زندان راهی ندارد... پس گوش میکند، چنان که انگار
از معاشقهای دیگر میگویی.
دنیای مجازی اینترنت اما تنها ابتنذال
روزانهمان را افزوده است. آنکه صادقانه و در خلوت برایش مینویسی hotmail و gmailاش را چک میکند، و لابلای حرفهایت دستکم چهار سایت
مختلف را باز میکند و احتمالا کار دیگری هم میکند! و مهم هم نیست که این را با
چشمهای خود ببینی یا نه، همین که امکانش
هست باز حرفهایت را چون مردانگی آقا محمد خان میخشکاند.
معشوقهای که میترسد از دستت بدهد اما
همیشه ساکت است و گاهی، فقط گاهی، سری تکان میدهد و همین. خوب میداند که با هر
حرفی میتواند در چشمهات به یک ابله تبدیل شود و حرفهایت چون مردانگی همهی
مردها بخشکد... پس کمی در چشمهایت نگاه میکند و نفسی عمیق میکشد و به ابعاد
اتاق مینگرد بلکه بفهمد معنای این مزخرفاتی که میگویی چیست.
...هر روز عابرانی
خسته از راهی دور میآیند میان این سنگهایی که منم، و آبی خنک و باز میروند راههای
باز آمدهشان را و باز سنگهای خانه و کاسهای سفالی و دستی که تکان میدهم.
عذاب نشستن و نوشتن چون درد ساعتها در جلسهای نشستن با
میخچهای در ماتحت است.
ای کاش میشد ننوشت یا دست کم عذاب نوشتنش را تاب آورد زنی
را که دست بر صورت گذاشته و میخواهد چیزی بگوید و مرد میترسد و مدام حرف میزند
و چای میآورد و لودگی میکند و زن باید بگوید و مرد می داند که تاب نخواهد آورد و
بغض میکند.
جهان با چند کلمه بوجود آمده و با چند کلمه نابود میشود.
مرد این را میداند زن اما تاب جهان را به تنهایی نمیآورد.
باید چیزی بگوید هرطور که باشد. حتی وقتی مرد از روزهایی پر از زندگی میگوید و
عطر گلها و بچهای که با دستهایی کوچک شلوار خاکی شدهاش را میتکاند و بادی که
از میان انگشتان سر میخورد، باز زن اصرار میکند تا از آن ذرهی مذاب که میخورد
و پایین می رود چیزی بگوید. مرد مستعصل سرش را میگیرد و زن دهانش را جلو میآورد
و نفسی عمیق میکشد و لبهایش را باز میکند و من یاد همهی کارهای نیمهکارهام
میافتم و بلند میشوم و به آشپزخانه میروم. لابد باید از لیوانها شروع کنم،
شاید هم از بشقابها، شاید هم سیگاری بگیرانم. کسی چه میداند.
«دلام کپک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگیی دل...»*
بهار هم میآید به عادت و تکرار هر سالهاش، و من به مرگ می اندیشم که با حضورش بطالت این روزها را از پیهم....
«کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت»*
* شاملو
این سال هم مثل سال های پیش مبارک...
لابد.
گاهي بايد حرفي بزني، اما هيچ حرفي نداري. مثل وقتي كه دوستي را سالهاست نديدي و گوشهاي مينشيني و «خب ديگر چه خبر؟»
و مگر چه خبري ميتواند باشد؟ «هيچ، سلامتي»
و حالا هم كه چيزي نمانده به يكسالگي وبلاگ و بيست و هشت سالگي خودم، باز نه حرفي هست نه حديثي.
شايد هم هست، اما تا جنازه را به خانه برساني نه از خودت چيزي مي ماند نه از حرفت.
شايد بايد سكوت كرد مانند وقتي كه ميخواهي دربارهي نادانستهاي صحبت كني، اما آخر چطور ميشود مقابل اين روزها كه ميگذرند سكوت كرد، حتي اگر حرفي نباشد؟
توضيح: مزخرف زير، يكي از مجموعه مزخرفاتيست كه براي يك راديوي بيگانه نوشته بودم. ولي از آنجايي كه معلوم شد همكاري با آنها در اينجا معنيهاي خيلي بد و خطرات خيلي زياد دارد، از خيرش گذشتم. حالا هم كه حوصلهي نوشتن هيچ مزخرف ديگري را ندارم همين را ميگذارم اين پايين.
پيرمرد: نچ نچ نچ! پوف! عجب روزگاري شده! بلا نسبت شما يه عمر خرحمالي كردم توله بزرگ كردم، گفتم سني ازم بگذره دستمو ميگيره. به خدا سگ بزرگ كرده بودم الان بُرده بودم...
راننده: اي آقا ما چه گلي به سر ننه بابامون زديم كه اونا بزنن؟
پيرمرد: فرمايش ميفرمائيد آقا! اون موقع انگليسا اومده بودن سه نفر رو انتخاب كردن ببرن امريكا درس بخونه براشون، يكيشون من بودم. اونموقع پونصد تومن هم ميدادن همينجوري.
راننده: اون وختام زياد بود پوصد تومن نه؟
پيرمرد: بله. من دو تومن ميدادم پنج تا شبخواب ميبردم خونه.
راننده: عجب حالي ميكردين پس...
پيرمرد: بله. جووني ميكرديم... البته اشتباهاتي هم كردم، نا گفته نماند.
راننده: بله ديگه به هر حال... انگليسا رو ميفرمودين.
پيرمرد: بله، گفتم من نميام. گفتن چرا؟ گفتم بخاطر مادرم.آخه مادرم تنها بود.
راننده: عجب.
پيرمرد: بله. اونوقت اين بلا نسبت شما، سگ توله، ميگه پول بده برم خارج عشق و حال.
راننده: كي؟
پيرمرد: پسر گردن كلفتِ مفتخورم.
راننده: ميخواد بره گردش؟
پيرمرد: نخير ميخوان برن بمونن اقا! ميگن ايران نا امنه. همين فردا امريكا ميزنه.
راننده: بيراه هم نميگهها همين فردا پس فردا ميزنن.
پيرمرد: نه اقا چرا بزنن؟ مگه ما چيكارشون كرديم؟ به زناشون چپ نگا كرديم، دختراشونو اغفال كرديم؟ بچههاشونو...
راننده: نه آقا بحث هستهايه.
پيرمرد: نهخير! اون موقعها تو محله ما يه اصغر چشم قشنگ بود، يه روز گفتن كشتنش. پرس و جو كرديم، گفتن زن فلاني رو بلند كرده، اونهم آدم فرستاده شبونه كشتنش... عرضم به حضورتون كه اينام مگه زناي امريكايي رو بلن كرده باشن وگرنه آمريكائيها مرض كه ندارن همينجوري بيان تاخ بزنن مردمو بكشن... بعدشم، اون يارو نيومد كل محلهي مارو بكشه كه! رفت سراغ خود اصغر...
راننده: آخه ميگن قضيه خيلي بيخدار تر از اين حرفاس.
پيرمرد: ببين. تو.. مثلا تو، به زناشون نگا كردي؟
راننده: نه، مگه اينكه تو فيلم ميلمي جايي...
پيرمرد: منم كاريشون نكردم! پس با ما كاري ندارن.
راننده:والا چي بگم!؟
پيرمرد: همين مطلب به اين سادگي رو من نميتونم حاليه اون الاغ كنم...!
راننده: عجب!
پيرمرد: بله ديگه نميفهمه... من هرچي ميگم باز حرف خودشو ميزنه سگ پدر...
راننده: خودتونو ناراحت نكنين بالاخره جوونه ديگه...
پيرمرد: گُه خورده! ما هم جون بوديم از اين غلطا نكرديم والله!
راننده: بله!
پيرمرد: ميگم مگه دختراي خودمون چِشونه كه تو ميخواي بري پيش خارجياشون؟ ميگه همهچي كه دختر نيست! ميگم پس مرد حسابي چيه؟ نكنه از اين همجنسبازايي كه ميگن ما نداريم؟
راننده: جداً؟
پيرمرد: نميدونم كه! اگه اينطور باشه كه پوستش رو ميكنم، خودشم ميدونه.
راننده: پس چي ميگه؟
پيرمرد: شرّ و ورّ! ميگه اينجا آزادي نيست! ميگم خوب درسته كه خونهش نيست، اما كنار خيابون كه ميتوني پيدا كني...
راننده: بله. من خودم روزي دو سه تا به پُستم ميخوره.
پيرمرد: بفرما! منم همينو ميگم... نه آقا اين جووناي اين دوره زمونه فكر ميكنن خارج همهچيش خوبه... نيست، والله نيست، بالله نيست. بي ادبيِ آقا، من دوبار رفتم خارج هر دوبارم كوفت گرفتم تا دو هفته نميتونستم ادرار كنم!
راننده: عجب!
پيرمرد: بله آقا نميشه.
راننده: ولي بد نيست يه بار ديگه فكر كنين راجع به اين قضيه.
پيرمرد: كدوم قضيه؟
راننده: ميدونين به هر حال اونطرف جاي پيشرفت بيشتره.
پيرمرد: كدوم طرف؟
راننده: خارج رو عرض ميكنم..
پيرمرد: نه آقا! تا كجا ميخواد پيش بره مگه؟ فوقش ميخواد دكترشه ديگه. خب اينجا بشه، مگه چشه اينجا؟ اينهمه دانشگاه. تازه دانشگاهها هم كه جدا نيست، مختلطه. مگه به خرجش ميره؟!
راننده: نه خب، به لحاظ اقتصادي اينا.
پيرمرد: نه آقا! اون خدا بيامرز اول انقلاب يه حرف خوبي زد، گفت اقتصاد ماله خره... در ثاني، مگه دكترا كم درميارن؟ نميخواد؟ بره مهندسشه! ولي اين تولهي ما حماله آقا حمال.
راننده: نفرمائيد قربان.
پيرمرد: چرا ديگه! وگرنه چه مرگشه؟
راننده: آخه اينجا كار نيست كه!
پيرمرد: مگه ما ادم نبوديم؟ كار نكرديم؟ خب اونم بره بكنه.
راننده: نيست كه آخه!
پيرمرد: خدا بيامرز پدرم ميگفت برا كسي كه كار كنه كار هست... بقيهش ديگه شرّ و ورّه.
راننده: والله چه عرض كنم؟!
پيرمرد: نه ديگه! بيراه ميگم بگو بيراه ميگي.
راننده: اختيار دارين...
پيرمرد: والله آخه!
راننده: دلخوشيها كم شده... آدم فكر ميكنه اگه بره اونور شايد فرقي كنه...
پيرمرد: بيخود! چطور كم شده؟ بفرما برو يه دور بزن توي همين پاساژِ چيه اسمش؟
راننده: گلستان؟
پيرمرد: بله، بفرما يه دور بزن... به خدا مگه دوران ما همچين چيزائي بود؟ آدم كيف ميكنه! منه پيرمرد جوون ميشوم به خدا.
راننده:خب خواستهها فرق ميكنه.
پيرمرد: چه فرقي؟ فوقش يكي سفيدشو دوست داره يكي سياهشو... ولي اصل مسئله كه عوض نميشه!
راننده: بله.
پيرمرد: نه ديگه، اشتباه ميگم بگو! همينه! زندگي همينه.
راننده: چه عرض كنم؟!
پيرمرد: بله.
راننده: اما... اما اگه اين قضيهي جنگ در بگيره...
پيرمرد: تو انگار هنوز قانع نشدي! ها؟ نشدي؟
راننده: به هر حال هر اتفاقي ممكنه بيوفته خب...
پيرمرد: بيوفته خب! مگه وقتي روسا و آلمانا و اونيكيها ريختن باباي ما فرار كرد؟ نه! موندن. آدم از كشورش كه نميره كه. هر چيزي حساب كتاب داره... بعد ميگه تو پير شدي نميفهمي. اخه بچه به باباش ميگه تو نميفهمي؟ الاغ من همسن تو بودم به اندازهي تو ميفهميدم، چه رسد به حالا. صب تا شب از اون ماسماسكها ميكنه تو گوشش ميشينه پاي كامپيوتر. چون ما اينكارو نميكنيم نفهميم؟ نه اقا اين جووناي اين دوره زمونه هار شدن، پاچه ميگيرن...
راننده: بله.
پيرمرد: مگه ما جلو بابامون ميتونستيم حرف زن بزنيم؟ آقا رفيق شخصيشو مياره خونه... منم بهش احترام ميكنم... پول ميذارم جيبش ميگم بايد خرج رفيقت كني... بعد بهجاي دستت درد نكنه قهر ميكنه كه اين دوست دخترمه نه رفيق شخصي! خب حالا آخه چه فرقي ميكنه اسمش؟ فرق ميكنه آقا؟
راننده: شما كجا پياده ميشين.
پيرمرد: سر چهارم... فرق ميكنه اقا؟ نميكنه ديگه.
راننده: پوف!
پيرمرد: نه آقا جنگ بهانهس، منو كه نميتونه گول بزنه! آخه چرا بايد حمله كنه؟ آدم عاقل كه از اين كارا ميكنه!؟ عقلت نميرسه؟! خب پس حرف بزرگترتو گوش كن. بد ميگم آقا؟
راننده: چه عرض كنم؟
پيرمرد: اون مادر بيچارهش هم از يه طرف.
راننده: خدا به دادش برسه.
پيرمرد: بله. بهش ميگم وَردار... خودت زائيدي خودتم بزرگش كن...ميگه به من چه!؟ ميبيني تو رو خدا؟ عجب گيري افتاديم آخر عمري.
راننده: چهارم پياده ميشين؟
پيرمرد: بله ديگه.
راننده: همينجا؟
پيرمرد: يه كم جلوتر... رد نشي از سر كوچه! همينجا.. همينجا... چقدر ميشه.
راننده: بفرما آقا...
پيرمرد: نه نه بگو...
راننده: دويس تومن.
پيرمرد: چند؟
راننده: دويست تومن، قابل هم نداره.
پيرمرد: گردنهس؟ دو كلمه درد دل كرديم گفتي ميتوني بكني تو پاچهمون ديگه؟ نه آقا از اين خبرا نيست...
راننده: قيمتشه آقا...
پيرمرد: بيخود قيمتشه... كو كجا نوشته دويس تومن ميتوني بگيري برا اين يه ذره راه؟
راننده: لا اله الا الله...
پيرمرد: برا من از اين اداها در نيارها!... بيا... من صد تومن بيشتر نميدم... بگير....
(صداي كوبيده شدن در)
راننده: اي بابا! بساط مار و ببين تو رو خدا...
«اول سراغ یهودیان رفتند؛
من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.
سپس به لهستان حمله کردند؛
من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.
آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛
من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
.... و سرانجام سراغ من آمدند؛
هرچه فریاد کردم و کمک خواستم، کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.»
"برتولت برشت
پي نوشت: اين شعر را دوست عزيزم آريا دجال انتخاب كرده و فرستاده بود من هم آنقدر خوشم آمد كه با اجازهي او و آقاي برشت گذاشتماش همينجايي كه ميبينيد.
صدای من حالا شده شبیه صدای کسی، در فراق معشوق از دست رفته.
اصلاً مگر غم فراق احمقانهء معشوق چقدر درد آور است که من این غدهء چرکین را به آن تشبیه کنم؟
منی که تا دسته در این زهرآب فرو رفتهام.
تا دسته مردهام!
اما مگر چه میتوانم بنویسم؟ هیچ.
پیرامونم سوگواران کارناوالی بلاهت آمیز، با پرهای قرمز و سبز، رقصان، میگذرند این روزها. بیآنکه بدانند زندانیان به خاطر خیلی کوچکتر از آن پر... و اینان باز حماقتها را از سر میگیرند.
چه باید نوشت آخر؟!
چقدر جایی در اعماقم تیر میکشد. انگار که باید بگذرد و ... نمیگذرند این روزهای سیاه کپک زده.
نه، شاید نشود چیزی نوشت.. خطی حتی.
با این حال این سکوت موزیانه، بدتر از دستههای ابلهانهء رقصان میان کوچههاست...
برای بهرام میم عزیز[1]
همیشه فکر میکنم خیلیها خیلی بیماریها را نداشتند اگر چه میشد؟
که بودند اصلاً؟ و در کجا و چهکسی میشناختشان؟
نمیدانم، مثلا نیچه، یا ونگوگ، یا یکی از این همینها که میشناسیم گاهی.
و فقط روانشناسان و روانکاوان در برابر این حرف میگویند هنرمند بودنشان بخاطر بیماریشان نیست.
فقط آنهایی که کلی درسخواندهاند و زحمت کشیدهاند و میکشند تا همهی انسانها را به هم شبیه کنند، از این دست حرفها میزنند.
و بهگمانم این حقیقتیست که باید بپذیریم همهمان. و بدانیم از آن انسان سالمی که منظور روانشناسان است همیشه کمی فاصله داریم.
و شاید همین تفاوتهاست که باعث ماندن و بوجود آمدن خیلی چیزها میشود... شاید هم نه!
اما شقّ دیگر داستان منم با دلی پر، از این آدمها و زندگیها و دنیا و خودم.
که گاهی ترسها و دلهرهها و نمیدانم چههایم را، که از حد میگذرد، میآورم اینجایی که هست تا هم گفته باشمشان هم نه.
همچنین تجربهی نچندان بلند مدت من در محضر استادید دانشگاه و استادید چندید کلاس داستاننویسی مرا قانع کرده که ایشان هرازگاهی چیزی ملکهی ذهنشان میشود و هربنده خدایی که چیزی برایشان بخواند را فقط از آن دیدگاه ملکه نقد میکنند و بس. حالا گاهی این ملکه «شخصیت جذاب» است، گاهی «زبان شاعرانه»، و گاهی «پُزهای روشنفکرانهی ایرانی!»
اما من همیشه در پی مجالیام تا بنویسم چیزهایی که دلم میخواهد. چیزهایی که مدتها فاصله دارد از این دردهای به ظاهر حقیر.
[1] - گاهی اختصار نویسی برای این است که از شهرت دیگران استفادهی سو نشود. اتفاقا این مورد از آن موردهاست.
«ادبیات مرگ است و من هرگز نخواهم فهمید که آدمی چگونه میتواند بردهی ادبیات شود بیآنکه از آن بیزار نشود»
توماس مان
«رادی رفت»
با همین جمله بود که من باخبر شدم و با همین جمله بود که خیلیها را مطلع کردم.
اما مگر رادی زنده بود؟
بیضائی و دولتآبادی و باقی آنان که از نسل اولاند چطور؟
نه اینکه مردهاند چون از نسل ما نیستند و زبان دلمان را نمیفهمند –که نمیفهمند- بلکه برای اینکه نیستند انگار.
هنوز هم متعجب میشود وقتی میشنوم بیضائی مینویسد و کار روی صحنه میبرد. اصلاً انگار نمیشود کتابهای تازهاش را خرید. این مجموعهی رادی هم که چاپ شد، خریدم چون میدانستم که مرده است.
زنده بودن اینان آنقدر برایم غریب است که اگر بشنوم ساعدی هنوز هم مینویسد!
شاید بشود گفت این فقط نظر شخصی من است و به کسی ربطی ندارد. به خیل مردمی که ناراحتند دخلی ندارد که من چطور فکر میکنم و چطور دربارهی کسی قضاوت میکنم و چطور کتابهای کسی را میخرم و میخوانم.
اما باید قبول کرد که هرچند من آنان را از پیش ، از گذشتهها، مرده میانگاشتم، اما از آنان که حتی بوجود آمدنشان را هم ندیدند بهترم.
مثلاً در خانه نشستهام و عدهای که نمیدانم چطور به من مرتبط میشوند احاطهام کردهاند. مثل همیشه تلویزیون هم باید روشن باشد تا اگر فریادهایشان ناگهان برید، صدایی باشد مبادا لحظهای سکوت حاکم شود و آنان را بترساند.
عدهای میدوند آنطرف و عدهای اینطرف و بعضی جیغ میکشند و کسانی حرفهای نامفهوم میزنند و گزارشگر فارسی هم میگوید یک بنده خدایی چیزی به خودش بسته و کنار دیگری رفته و خودش و او و دیگران را ترکانده. و بالاخره کاشف به عمل میآید که «بینزیر بوتو» طی یک عملیات انتحاری به باد رفته است.
این مهمان فریاد زنام، چنان روی زانویش میکوبد که انگار بمبی هم اینجا ترکیده است.
-«وای... بینزیر بوتو؟»
- بله.
-«وای... وای...»
- جداً؟!
-«وای... وای... چه آدم نازنینی بود... وای...»
- بله رادی هم...
- «کی؟»
- رادی، اکبر رادی... نمایشنامه نویس بود.
-«کشتنش؟»
- نه... خودش...
-« نچ... نچ... نچ... چه خانم خوبی بود... وای...»
بعد از روی بدشانسی که راه میافتم در سطح شهر، میفهمم که همه میدانند بینزیر بوتو، نمیدانم چهی سابق پاکستان، مرده است، اما نمیدانند که هرگز کسی به اسم اکبر رادی به دنیا آمده است.
شاید به دنیا آمدن مرا هم جز مادر و اطرافیانش ندانند، اما برای کسانی که ممکن است در این ماتمسرا زندگی کنند کدامشان میتواند مهمتر باشد؟
بینزیر بوتو... یا رادی؟
«همهچیز آب میشود و از بین میرود، تنها دیوارهای خاکستری زندان نومیدی من بر جای میماند»
کافکا
برای نشنیدن یک جملهی احمقانه چقدر باید بها داد؟
مگر بس نبود نشستنم در خانه ای که درهایش را چون در خانه ی طاعونیان میخکوب کردهاند؟
مگر بس نبود عزیمتم از شهری که دیوارهایش هرروز تنگتر از پیش له میکرد مرا میان حماقت آدمهایش؟
مگر بس نبود کندن از دانشگاهی که بلاهت استادانش گنداب غیر قابل عبوری برایم ساخته بود؟
...
حالا با این بلاهتهای خونی چه کنم؟
با این بلاهتی که نشت کرده در همهی زندگیام؟ شاید تا ابد باید به آن شاخه که در آن بالاهاست با حسرت نگاه کنم.
ورنه این باتلاق، دست از فرو دادنم نخواهد کشید.
«اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویرانِ بیحاصلی که منام!»
احمد شاملو
زایش ما در لجن بوده، نه در آب، یا خاک.
کرانههای جهان هم خیلی پیشتر از آنجایی که مائیم تمام شده، و خیلی پیشتر از آنکه به دنیا بیاییم، خیلی پیشتر از آنکه نطفهای شویم مردهایم.
رنگدانههای سیاهی از ماست. عفونت از ریههایمان معنی مییابد، گنداب از بذاقمان...
که اگر غیر از این میبود، آدمی و آزادیش در این مرداب، ارزشی بیشتر داشت.
«من همیشه بیگانهای خواهم بود که هرگز مأوایی ندارد، نه واقعاً به کسی دل میبندد و نه کسی واقعاً او را دوست دارد. هیچ وقت نمیتواند به چیزی تعلق داشته باشد و همیشه باید کمی به مرگ عشق بورزد.»
سیر دراز روز در شب / یوجین اونیل
گرفتار که میشوند، مثل وقتی که میمیرند، نوشتن دربارهشان احمقانه است.
اما من خیلی پیش از اینها عزم نوشتن کرده بودم دربارهی کسی که انقدر در دوستی با من دوام آورد و نبرید مانند خیلیها.
هنوز هم به گمانم هرز رفت آن همه استعداد در نوشتن و خواندن و فهمیدن.
از همان روزها، که فاصلهی کوتاه کلاس و خانه را با کاغذپارههایمان و ابتداییترین کشفهای ادبی سر میکردیم، باورم به توانش بود و استعداد و کمی هم بیحوصلگی.
داستانها میخواند از «سگگ کمربند» و «ازاله» و رمانی که بهگمانم در سر داشت بنویسدش.
راهش که کج شد از آن جادهی ادبیات محضی که من در سر داشتم، گفتم حساب پیشینیان است که بیشتر سیاستمدار بودند تا ادیب. آخر بنبست داستان و شعرمان انگار، از مرزهای مردان سیاست میگذرد.
چه شاملو، چه گلشیری، چه بیضائی...
دورتر که رفت، فعالتر شد؛ و خیلی بیشتر از آن روزهایی که شعرهای کودکانه و سخت میخواندیم برای هم.
آن روزها به گمانم از درد بود که فرار میکردیم. از درد نمیدانم چهای که آهسته در جانمان افتاده بود و میخورد و طعم دهانمان را گس میکرد و ما شعر مینوشتیم تا یاد بگیریم چگونه رها شویم از این نمیدانم چه.
همان دردی که حالا هم هراز چند گاهی میدود در استخوانم و مینویسم و باز درد میگیرد، چیزی در جایی که نمیدانم کجاست.
نمیدانم الان کجاست