تبليغاتX
غیر منتظر

داستان

تصمیم بزرگ آقای زمانی

 

 

لابد از آنجا شروع شده بود . از آن زنی که بیرون یکی از غذا خوری‌های بین راه  دیده بود.    

داشت چپ چپ به شوهرش نگاه می‌کرد. چادر آفتاب خورده‌ای قالب تنش بود و با دندان‌های زرد‌ش چادر را نگه داشته بود ؛ و کودکی انگشت وسط زن را گرفته بود که کفش‌هایش پاره بود و شلوار خط دار ورزشی‌اش سر زانوهایش وصله خورده بود.

زن داشت به شوهر و چاقوی ضامن داری که تازه از مغازه ی کنار رستوران بین راه خریده بود ، چپ چپ نگاه می کرد. ولی در زن چیز دیگری بود که نگذاشت آقای زمانی متوجه صورت استخوانی و دماغ قلمی و مخصوصاً خالی که پایین و شاید هم بالای گونه ی چپ زن بود بشود: آن نگاه های دزدکی زن به شاگرد راننده .

شاید همین بود که آقای زمانی را یاد سایه‌ی روی دیوار انباری انداخت.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 17:37 | جمعه 25 اسفند1385 •

نوشتن

در باب نوشتن(1)

 

 

هر صفحه سفید در حکم مرگ نویسنده است.

و سطرها تا پر شوند دست های خسته باید حروف را به قائده نزد هم ردیف کند تا بلکه معنایی بیابد و لحظه ای شده حتی نویسنده آنچه را که همه عمر با خود همراه دارد ، لحظه ای از دست، از دل یا دیده اش زمین گذارد و یا دست کسی بسپرد.

فقط چند ثانیه ای بیشتر به درازا نمی انجامد. به قدری که یک سطر تا آخر خوانده شود . تنها همین قدر .

برای همین لحظه، فقط برای همین لحظه ی کوتاه است که نویسنده باید لحظه ی مرگ آور مواجهه با کاغذ سفید را تاب آ ورد.

لحظه ای به غایت ترس آور و انرژی بر؛ و هراس از در نیافتن مخاطب و سر باز زدن از تحمل این بار.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 3:24 | شنبه 12 اسفند1385 •

شعری از نصرت رحمانی

غزلي در شب

بيا بيا كه چو ابر بهار گريه كنيم

به دامن سيه روزگار گريه كنيم

به روز گريه بسي خنده كرده‌ايم كه حال

به جاي خنده در اين شام تار گريه كنيم

گل وفا نشكوفد به روي خاك دلي

بيا كه خون جگر پاي خار گريه كنيم

چه شهر غم زده‌اي، باز نيست ميكده‌اي

براي محتسب اين ديار گريه كنيم

ز دست خود به ستوه آمديم و اي افسوس

مجال نيست كه از دست يار گريه كنيم

به كار عشق، بيا مي كشيم و خنده زنيم

به جاي شعر، بيا زار زار گريه كنيم

دگر غزل به شبان سياه مي‌رويد

سزاست گر همه ديوانه‌وار گريه كنيم.

 

 

نصرت رحماني، از مجموعه ترمه

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 3:18 | شنبه 12 اسفند1385 •

روزانه

می‌گویم این روز ها هوا چرا اینقدر سرد است؟

کسی نیست چیزی بگوید. یقه‌ی پالتو را بالا می‌زنم و راهم را می‌روم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 4:19 | پنجشنبه 10 اسفند1385 •

درباره اسم

 

چرا غیر منتظر

 

 

 

نه غیر منتظره با آن های زنانه اش. غیر منتظر با همان معنای قاصدک اخوان.

غیر منتظر بخاطر نا امیدی از آمدن هر خبر و ناجی و قهرمان و گودو و مهدی و مسیح و زرتشت و یحیی و بابک و غیره.

غیر منتظر بخاطر هر بی ایمانی و بی اعتقادی و بی علاقگی.

غیر منتظر بخاطر هر دلدار و دلداده و دلربا و دلپیشه ای!

غیر منتظر بخاطر...

...بخاطر بهرام صادقی .

بخاطر داستان غیر منتظر، وآغاز بی نهایت غریبش؛ که بی شک این داستان از شاهکار های ادبیات این مملکت است.

داستانی که تنها چنین شروعی داشته باشد حتی خود سزاوار ستایش است:

" خیلی خوب، اما نکته اینجاست که در این خانواده چهار نفری وضع کمی مغشوش بود..."

شاید مجالی بشود تا بعد ها چند کلمه ای هم شده درباره جمله آغازین داستان ها بنویسم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 3:38 | پنجشنبه 10 اسفند1385 •

نمایش نامه

هیاهوی انتهای شب

 

 

 

 

صحنه اول

 [هال آپارتمانی در یک مجتمع مسکونی بزرگ،با یک کاناپه در روبرو و دو مبل راحتی در کنارها.

جلوی کاناپه میز چوبی ای دیده می شود که رویش تخته نردی نیمه کاره به چشم می خورد.کنار تخته و زیر میز دسته ای نچندان مرتب کاغذ نوشته شدهء خط خورده وجود دارد.به علاوه پاکتی سیگار و زیرسیگاری سر رفته و تعدادی خودکار و مداد و روان نویس و خودنویس.در کنار همه اینها هم دسته ای کاغذ سفید وجود دارد که با وسواس خاصی روی هم چیده شده اند.درست بر خلاف کاغذهای نوشته شده و خط خطی،که با شلختگی تل انبار شده و تک و توکی هم اینور و آنور افتاده اند.

سمت چپ در ورودیست، و در انتهایش دری که به آشپزخانه می انجامد.انتهای سمت راست هم دریست که به اتاق خواب مانندی باز می شود.

روی دیوار انتهایی و کناره ها چند عکس از یوسا و لورکا چسبانده شده است.

اتاق خالیست، کمی بعد صدای زنگ در شنیده می شود.

ناصر کهربایی با هیکلی ترکه ای در حالی که فنجانی چای در دست دارد از آشپزخانه خارج می شود . فنجان را روی میز می گذارد و در زیر کاغذها دنبال چیزی  می گردد . کمی بعد ساعت مچی اش را پیدا می کند.نگاهی به ساعت می کند و ابروهایش را بالا می اندازد. دوباره صدای زنگ به گوش می رسد.ناصر ساعت را روی کاغذها رها می کند و به سمت در می رود.

مسعودی، عاقله مردی جا افتاده، با موهایی کمابیش جوگندمی در آستانه در ظاهر می شود، با لحنی خشم آلود می گوید: ]

مسعودی: ساعت دارین خدمتتون؟

ناصر    : بله، حدوداَ سه و نیم !

مسعودی: فکر نمی کنین الان وخت خوبی نیست که صدای تلویزیونو اینقدر بالا ببری؟

ناصر    : ولی ...ولی من اصلاَ تلوزیون ندارم!

مسعودی: ای آقا شما هم که پاک شورشو در آوردی ها... حالا تلویزیون نه، رادیو چه فرقی میکنه!؟                 من میگم نصف شبه، مردم خوابن، خوبیت نداره، شاید یکی....   


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:14 | چهارشنبه 9 اسفند1385 •