تبليغاتX
غیر منتظر

اعترافات...

دوازده سال پيش، وقتي مادرم داشت در حمام لباس ها را چنگ مي‌زد و خواهرم در آشپزخانه ظرف‌ها را مي‌شست، و پدرم در قبر استخوان‌هايش را مي‌پوساند،

من داشتم در دستشويي، بيست قرص كوچك نارنجي ِ ايميپيرامينِ بيست و پنج ميلي مي‌خوردم و خودم را در آينه نگاه مي‌كردم و اشك مي‌ريختم.

مي‌خواستم تمامش كنم، مي‌خواستم خودم را از دست اين دنيا خلاص كنم.

از خانه كه زدم بيرون، كم‌كم داشت همه چيز خوب مي‌شد..

تا اينكه من استفراغ كردم و بيدار كه شدم، با بهترين دوستم راهي بيمارستان بودم.

دستي كه نگران بود و در لحظه‌هاي تارِ خواب و بيداري، مرگ و زندگي، نبضم را مي‌گرفت، دختري ككُ‌مكي بود و دستي كه نيمه شب برسينه‌ام ژله مي‌ماليد تا نوار قلبي‌ام را ببيند و سلامتيم را، زني جا افتاده و خوش چهره؛ و من هر دوبار هم عاشقشان شدم؛ حتي دمي، به فاصله‌ي به هوش آمدن و رفتن.

اما آن روز من نمردم. تنها معده‌ام براي هميشه محتاج رانيتيدين ماند و سينه‌ و نبضم در حسرت آن دست‌هاي نگران.

من آن روز نمردم تا بزرگ شوم، تا پيش تراشكار بروم، ديپلم بگيرم و هنر بخوانم و دانشگاه بروم، تا داستان و نمايشنامه بنويسم، تا هنرمند بشوم!

زنده ماندم تا صميمي‌ترين دوستم را از دست بدهم، تا ديگر دوستي نداشته باشم.

زنده ماندم تا ظهر بيدار شوم و پرندگان كه خواندند بخوابم..

ماندم تا بيست و هشت ساله بشوم، تا تنها بمانم، تا احساس بدبختي كنم، تا نفسم در نيايد، تا سيگار بكشم، تا رانيتيدين بخورم، تا ترامادول بخورم، كه تا چندين روز از اتاقم بيرون نيايم، تا قبل از صورتم اشك‌هايم را بشورم، تا بيشتر فرو روم...

اما كاش همان روز كه مادر در حمام رخت مي‌شست و استخوان‌هاي پدر مي‌پوسيد، همان روز كه آن دست‌ها سينه و نبضم را نوازش مي‌كرد، آن روز كه آن دوست صميمي را داشتم هنوز، آن روز كه انقدر فرو نرفته بودم،

كه تنها نبودم،...

قبل از هرچيز و هر اتفاق، حتي قبل از آن استفراغ....

كاش از دست اين دنيا خلاص شده بودم. كاش.. مرده بودم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 3:21 | پنجشنبه 30 فروردین1386 •

نوشتن

در باب نوشتن (2)

 

فرق مي‌كند. يك جمله كمتر و بيشتر فرق مي‌كند.

درست مانند دو خط كه با زاويه‌اي از يك نقطه شروع مي‌شوند.

يك درجه دورتر يا نزديك‌تر، آن طرف كيلومتر‌ها فاصله مي‌شود.

پس فرق مي‌كند كه آن جمله  نوشته شده باشد يا نه.

بله خيلي فرق مي‌كند. به خاطر همين بايد نوشت. زیرا مسئوليم، و اگر ننويسيم مقصر.

گاهي حين نوشتن احساس مي‌كني نيستي. يا اگر باشي چيزي در حدود اين خودكار يا مداد يا ماشين تايپت.

جمله‌ها خودشان مي‌آيند. مي‌روند. كنار هم چيده مي‌شوند؛ و تنها تو را به وجد مي‌آورند. از شادي مي‌انبارند، و متحول مي‌كنند.

بدنت يخ مي‌زند. مدام مي‌خواهي چيزي بجوي، سيگار بكشي. آهنگ كلمات، آهنگي كه شوق مي‌آفريند، گاه حين نوشتن نمي‌گذارد آرام باشي، كه بنشيني.

بايد راه بروي. چند قدم آن طرف، چند قدم پايين اتاق، بالاي اتاق.

چيزي روي شانه‌هايت مي‌اندازي. تب مي‌كني. عرق مي‌ريزي. سيگار مي‌كشي. گلويت مي‌سوزد، و گاهي درد مي‌كشي.

تجربه‌ي باز شدن سيانور در بدن را ندارم اما به گمانم همين طور‌ها بايد باشد، ظاهراً درد‌ناك است مانند نوشتن.

گاهي از حد مي‌گذرد اين درد. مثل درد زايمان؟ نه، نمي‌دانم..

نمي‌داني كجا و به‌وسيله‌ي چه كسي اين نوشته‌ها، اين كلمات و اين آدم‌ها جان مي‌گيرد، رشد مي‌كند.

اما اگر باشد چه؟

اگر جايي آنطرف‌تر از من، از حضور من، از جسم من، كسي باشد كه مدام نطفه‌ي كلمات را در من مي‌كارد  چه؟

فكر كردن به اين‌ها گيجم مي‌كند.

تنها مي‌دانم كه بايد بنويسم تا بمانم. حتي اگر درد‌ناك باشد.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 9:58 | جمعه 17 فروردین1386 •

داستان

حدود محو

 

 

 

نه خب، چندان هم مشكل نيست. ديگر چيز چندان مهمي وجود ندارد كه اين همه دقت لازم باشد.

خوب مي‌دانم درز آجر‌ها چطور است، يا اسم برگ كه مي‌آيد تمام رگ‌ها و موي‌رگ‌هايش جلوی چشمم ظاهر مي‌شود. شاید از بعضي لحاظ بد باشد، مثلا  نديدن دست‌ سفيدي كه پول را از كيف دستي خارج مي‌كند و به راننده مي‌دهد؛ سفيد سفيد، كه با قلمويي ظريف، يكي دو خط سبز به حدود انگشتان رسانده شده.

اما عذاب نكشيدن از خط‌ها چين‌هاي زير چشم نعمتي است كه اكنون نسيبم شده.

محاسنش آنقدر هست كه به يكي دو عيب بيارزد. 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:13 | دوشنبه 6 فروردین1386 •