تبليغاتX
غیر منتظر

صداها...

اين روزها مدام صداهايي در سرم مي‌چرخد. صداي سنگي كه هوا را مي‌برد، صداي سري كه بريده مي‌شود، صداي دختري كه نمي‌خواهد سوار شود، صداي استخواني كه خرد مي‌شود، صداي قاضي كه به دختر دستگير شده پيشنهاد همخوابگي مي‌دهد، صداي كسي كه قرآن مي‌خواند، صداي زميني كه مي‌لرزد، صداي كسي كه از طنابي آويزان است و نفسش بند آمده، صداي بيلي كه خاك را تا بالاي كمر مي‌ريزد، صداي دستي كه در حال بريده شدن است، صداي بچه‌اي كه نمي‌خواهد به دنيا بيايد، صداي سري كه با بلوك خرد مي‌شود، صداي زني كه گريه مي‌كند، صداي دهاني كه پر از خون مي‌شود، صداي بند زندگي‌اي كه پاره مي‌شود، صداي اميدي كه مي‌ميرد، صداي زنداني‌اي كه شكنجه مي‌شود، صداي دروغي كه مي‌وزد، صداي ترسي كه در دلم است و صداي....

صداي خودم كه مدام بغض مي‌كنم و مدام نمي‌خواهم اينجا باشم...

صداي خودم كه گرفته است و در نمي‌آيد، و صداي خودم كه گريه مي‌كنم، و باز صداي خودم كه اين جبر جغرافيايي را لعنت مي‌كنم و صداي خودم كه ديگر بريده ام و صداي خودم كه خسته ام..

آه كه چقدر خسته‌ام از اين نمي‌دانم چه، كه مدام رنجم مي‌دهد و خردم مي‌كند...

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 22:31 | سه شنبه 29 خرداد1386 •

ستيز با زن و... زندگي

 

حرف تازه‌اي نزده‌ام اگر بگويم «هزار و يك‌شب» كتاب عجيبي‌ست. همچنين اگر بگويم زن‌ها هم موجودات عجيبي‌اند...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 8:45 | جمعه 18 خرداد1386 •

«ياگو»يِ ايراني

يا

چرا بعضي‌ها با ما چنين مي‌كنند؟

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 2:20 | پنجشنبه 10 خرداد1386 •

... سزاست گر همه ديوانه‌وار گريه كنيم.

شهريست در خموشي و پرهاي يك كلاغ

بر پشتِ‌بامِ كلبه ي متروك، ريخته.

يخ بسته است گريه، سر ناودان كج،

مردي به راه مرده و مردي گريخته.

نصرت رحماني

 

حالا من از نمي‌دانم كجا مي‌خوانم اين خبرها را و اين عكس‌ها را كه خون مي‌چكد و من هيچ نمي‌گويم و اشك انگار تنها كسي‌ست كه راه به جايي مي‌جويد حتي اگر گونه‌ام باشد، از اين بي‌داد كه داد هم حتي از ما بر نمي‌آرد.

داد مي‌زنم و صدايم حتي گوش خودم را هم نمي‌بَرد و من چقدر سنگينم و هيچ انگار ندارم جز همين‌ها كه بي من راه مي‌افتند بر گونه‌هايم...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 4:22 | پنجشنبه 3 خرداد1386 •