نوشتن (3)
نوشتن كاري هرروزه است. و مگر چند روز كافيست تا نوشتن از يادت برود. مثل انسان ها كه پس از چند روز خانه نشيني فراموششان ميكني، بعد ميترسي ديگر از خانه بيرون بيايي. سيگارت هم كه تمام ميشود، مضطربي كه چطور تا سر كوچه بروي، پاكتي سيگار بگيري!
نوشتن هم همين طور است؛ به سادگي فراموش كردن قيافهات وقتي چند روز خودت را در آينه نميبيني و يك روز بيهوا سرت را بلند ميكني و غريبهاي را ميبيني با آن ريش نتراشيده و چشمهاي وغزده كه به تو خيره است.
آنان كه نوشتن، از الزامات وجود داشتنشان است وقتي نمينويسند چهكار ميكنند؟ چطور حتي خودشان، خودشان را بهياد ميآورند؟ چطور ميتوانند نوشتن را فراموش كنند...
هرچقدر هم كه دردناك باشد اين نوشتن.
چگونه ميتوانيم غُر نزنيم يا
وقتي كه باد مارا با خود ببرد...
«ما بيچرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خويش آگاهانند»
بدبختي من و امثال من اين است كه يا رمانتيكيم يا ابزورد!
ادامه مطلب


