چه بگویم...
ميگويد آخر برادر من، دلمان گرفت در اين ماتمسرايي كه براي خودت درست كردهاي؛ مدام غر و نق و شكوه و شكايت و اين حرفها!
ادامه مطلب
زندگي ارزش اينهمه تحقير شدن را ندارد.
بهاي تنها نبودن، آن هم براي چند لحظه، مگر چقدر است كه بخاطرش بايد حتي قرمساق شدن را هم تاب بياوري؟!
چاي تلخ يخ كرده در فنجاني لبپر را اگر نخواهي تنها بخوري، بايد چندبار خودت را زير مترو بيندازي؟
چند بار بايد لختِمادرزاد طول بازار را ميان نگاههاي خيرهي مردم بيكار بالا و پائين كني، تا سينما كه ميروي، دوستي، رفيقي، دستكم همصحبتي كنارت باشد؟!
چقدر بايد توضيحهاي قانع كننده بياوري براي رشتهي منحوست تا آقا ايمانش بر بلاهتت تَرَك بردارد بلكه گرهاي از كارت باز كند؟!
چقدر بايد حماقتها را با لبخند پاسخ دهي تا شمارهات در دفتر تلفنها بماند؟!
چقدر بايد زانوانت را در شكمت فرو كني تا همقدّ ِ ساكنانِ قدرتمند ليليپود شوي؟!
چقدر بايد از تجردت شرمنده باشي تا در اتاق سه در چهارت بتواني دراز بكشي؟!
چقدر بايد از علايقت خجالت بكشي؟
چقدر بايد جملات حماقتبار را تاب بياوري؟
چقدر بايد ساكت باشي؟
چقدر بايد رَم نكني؟
چقدر بايد زندگي كني؟


