تبليغاتX
غیر منتظر

...و ما مي‌شويم همه چيز خودمان.

ديوار خودمان، سايه‌ي خودمان، دردهاي خودمان...

ما دلمان چه مي‌خواهد، ديگران چه؟ آنكه دوستش مي‌داشتيم چه؟

چقدر ما اندازه‌ايم براي كسي كه دوستش مي‌داريم؟ چقدر بزرگ شده‌ايم؟ چقدر بزرگيم...

...و بادي كه با لباس‌هاي زير روي بندرخت، دل مرا هم مي‌برد....

و حالا فكر مي‌كنم آنكه دوستش مي‌داريم و در بهترين حالت دوستمان دارد، چقدر بار اين زنده بودن را مي‌تواند به دوش بكشد؟!

زنده بودن چيزي پيچيده‌تر از دشواري وظيفه است.

... نمي‌دانم...

و حالا دست من تنها به اين ديوار مي‌رسد و سايه‌اي كه نيست و زن اثيري كه هر روز مي‌آيد و مي‌رود و ... بادي كه نه بند رخت را مي‌برد، نه دلم را.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:59 | چهارشنبه 18 مهر1386 •

احمقانه ها

من كجاي اين روزها كه مي‌آيند و مي‌رود، گم شده‌ام كه از خود رد سايه‌اي هم بر ديوار نمي‌بينم؟

(حالا اگه يه بنده‌ خدايي، دم‌دماي غروب، وقتي از كار زن اثيري‌ش فارغ شد و خواست با سايه‌ش چند كلمه‌اي اختلاط كنه و هر چه ديوارها رو گشت و سايه‌ش رو پيدا نكرد بايد چكار كنه؟)

 

حالا هزار سال هم كه بگذرد از اين عمر، باز دست به ديوار مي‌سايم بلكه زنده بودن باورم شود.

(بد هم نيست آدم هر از گاهي امتحان كنه ببينه زندس يا نه!)

 

زواياي اين ديوارهاي به هم چسبيده، همان دره‌ايست كه بودن را از من كناره كشيده.

(فكر كنم خيلي سال پيش با يكي قائم موشك بازي مي‌كردم، من قايم شد و ديگه هيچ وقت پيدام نشد.)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 4:18 | جمعه 13 مهر1386 •