تبليغاتX
غیر منتظر

نمی‌دانم چرا صبح اول وقت، وقتی چشمم را باز کردم آن تصویرها آمد سراغم.

آن روز در اصفهان... خیابان شیخ‌بهائی... خیابان فردوسی... کوچه‌‌ی کاخ پلاک پنجاه و هشت که ساکن بودیم... من رفته بودم از آن نان‌ها مشهدی بگیرم... سر کوچه‌مان بود آخر. یکی دوتایشان هم انگار افغانی بودند... شاید هم همه‌شان.

باید یکی می‌خریدم یا چند تا. یادم نیست... حتی یادم نیست که آن شاطر آیا مرا ندید و به من نان نداد یا چه که پدر آمد.

پدر حالا پدر شده است. آن روزها بابا بود. و من هرروز عصر که به خانه می‌آمد در آغوشش بودم و...

همیشه این نبود گاهی کتک هم بود... و ترس مدام.

با این‌حال آنروز پدر پشت سر من رسید. انگار انتظار طولانی مدت من خسته‌اش کرده بود.

یادم نیست که از کجا شروع شد، اما شروع شد. کسی دست به یقه نشد. در اصفهان معمولا کسی دست به یقه نمی‌شود، فقط فحش می‌دهند.

آن روز هم فقط فحش دادند. اما مرد شاطر که حالا نامش یادم نیست و به گمانم مدت‌هاست که نامش یادم نیست- چیزی در صورت پدر دید که ترسید و فقط نگاه کرد.

من قبلا دیده بودم چشم‌های پدر چگونه در صورت‌اش گشاد می‌شود تا دشمن مورد غضب را بدرد. دیده‌ بودم که چگونه رگه‌هایی در سفیدی چشم‌هایش می‌دوید و با آن روشنی مردمکش هیبتی خوف‌ناک می‌آفرید.

مرد شاطر، خمیر را آماده کرده بود تا بچسباند به تنور ولی خشکش زده بود. ترسیده بود انگار شاید هم آنروز من آنطور فکر می‌کردم تا پدرم یک قهرمان شود.

اما مرد شاطر خواست چیزی بگوید... باید در این وقت‌ها آدم چیزی بگوید... نمی‌شود همه‌ی فحش‌ها را پشت‌سر دیگران داد... گاهی باید در رویشان هم گفت، مخصوصا اگر قرار باشد سال‌ها با همان آدم‌های که کنارت ایستاده‌اند و سکوتت را می‌بینند مراوده داشته باشی.

و گفت اما آخه...

و پدر مجالش نداد که : میام میندازمت تو تنورها.

- اما...

- گفتم میام می‌ندازمت تو تنورها!

هرکس اگر فقط یک بار آن چشم‌ها را با آن برافروختگی دیده بود، می‌دانست چرا مرد شاطر ساکت ماند و فقط نگاه کرد و در اعماق آرزو کرد پدرم دیگر چیزی نگوید. چرا که اگر هرکس دیده‌بود آن لحظه چشم‌هایش را می‌فهمید که در تنور افتادن چندان هم دور از واقع نیست.

می‌دانست که حرف پدرم یک تهدید نیست، مشورت با خود است!

به نظرم مرد شاطر -که به گمانم هیچ‌وقت نامش را نمی‌دانستم- آن لحظه تمام گرمای تنور را احساس کرد. یک لحظه انگار فهمید که مردن چیز سختی نیست، که به سادگی یک شانه بال انداختن گاهی سراغ آدمی می‌آید...

 

گذر روزها همه‌چیز را عوض می‌کند، مخصوصا وقتی نانوایی دیگری در آن حوالی نباشد.

پدرم بدون نوبت نان می‌گرفت، من هم.

گاهی که با هم بودیم، حالی از من پرسیده می‌شد و پدر کلی احترام می‌کرد.

همه‌ی اقوام و آشنایان معتقد بودند پدر زود عصبانی می‌شود اما زود هم مهربانی‌اش را باز می‌یابد. می‌گفتند بخاطر آسم‌اش است که زود از کوره در می‌رود. اما من حالا می‌دانم که ربطی به آسم‌اش نداشت. این مسئله‌ای ارثی بوده. احتمالا به ژن‌هایمان باز می‌گردد. نمی‌دانم.

 

باز گذر روزها همه‌چیز را عوض کرد؛ ما باید شهرمان را عوض می‌کردیم و من خانه و مدرسه و دوستانم را.

به گمانم آخرین باری بود در آن خانه مجبور بودم بروم و نان بخرم.

پنج تا بیشتر نمی‌خواستم. پول راداده بودم. آخرین نان را که بر می‌داشتم شاطر پرسید پدرت کجاست؟ چند وقتی است که نمی‌آید اینجا؟!

- مُرده.

و همه‌شان انگار لحظه‌ای ماندند. به گمانم خوب نفهمیده بودند آن بچه‌ی نه-ده ساله دقیقاً چه می‌گوید، وگرنه ناراحت می‌شدند یا به من چیزی، تسلیتی می‌گفتند. اما آنها، آن چهار نفر که با هم مدام به آهنگی منظم و جذاب خم و راست می‌شدند، فقط در جای خود در حالتی که بودند ثابت ماندند. انگار که برق دستگاهی رفته باشد.

من آخرین نان را برداشتم، از وسط تا کردم و از دکان بیرون آمدم. و با خود فکر کردم احتمالا از دست دادن پدر باید مصیبت بزرگی باشد.

بعدها که به آن روز آن کلمه‌ام فکر می‌کردم احساس کردم «مردن» برایش مناسب نبود. شاید باید فوت می‌شد... یا به رحمت خدا می‌رفت... نمی‌دانم...

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:44 | یکشنبه 20 آبان1386 •

صبح‌ها، گاهاً مهی غلیظ، معلق میان همه آنچه هست،حضور دارد.

مه‌ای آنقدر غلیظ که چون قطرهایی مشتاق، از پس هر گسستی، باز یکدیگر را می‌جویند، باز یکی می‌شوند.

تو که می‌گذری، این ذره‌های معلق کمی جاببه‌جا می‌شوند و باز، کاهلانه بر‌می‌گردند همان‌جایی که بودند و تو چندی پیش گسسته بودی‌شان.

این روزها، همه‌ی این روزها که می‌گذرد بی‌آنکه از من چیزی بپرسند حتی، احساس می‌کنم  بلاهت، چون همان مه صبگاهی در هوای پیرامونم جاریست...

در هوای خانه‌ام... شهرم... کشورم...

گاهی انگار پیش هم می‌روی اما... باز بلاهت است که پشت سرت به هم می‌رسد...

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 3:41 | دوشنبه 14 آبان1386 •

- از ادبیات چه خبر؟

چه خبری می تواند باشد در این خرابه آخر؟

- هیچی!

و راهمان را می رویم. اما سکوت می خوردمان انگار.

- منم به تضاد رسیدم.

همیشه این طور وقتها باید چیزی گفت. از همانها که من الآن باید بگویم و نمی دانم چیست، از همان ها که همه می گویند تا کلامشان ادامه یابد.

- آره.

- فکر می کنم ما با این کارامون داریم چی کار می کنیم؟ چی رو قراره جابه جا کنیم؟ اصولاً مگه چی رو می شه جابه جا کرد که ما بکنیم؟

سکوت کرد.

هرگز اما در سکوت فرو نمی رود میدان انقلاب. آن هم در یک دمدمای غروب، حوالی پائیز.

می گویم:

- دارم فکر می کنم چطور می شه یه شیکم رو پر کرد؛ شکم خودم رو دست کم...

فکر می کنم جمله ام نیمه کاره است، اما نیست.

- دیگه نمی تونم با کسی بحث کنم. فایده ای نداره.

و من باز سکوت می کنم و باز صدای گوش خراش موتورها و ماشینها روی اعصابمان پتک می کوبند. روی اعصاب من دست کم.

- حالا وقتی می پرسن چرا روزه نمی گیری می گم دلم درد می کنه...

مگر چقدر راه است از دانشگاه تا میدان انقلاب؟ آن هم برای ما که باید حرف بزنیم و تنها سکوت میانمان جولان می دهد.

می گویم:

- ما از جریان مدام زندگی افتادیم بیرون. دیگه هم نمی تونیم واردش بشیم.

- آره.

راستش دندانم هم درد می کند و مسکن ها هم فایده ای ندارند.

پس خودش ادامه می دهد:

- زیبایی شناسی تو این کثافت خونه به چه درد می خوره؟ می فهمی؟

و من می فهمم اما چه می توانم بگویم جز:

- آره می فهمم.

اما این حرف ها که کسی را قانع نمی کند. مخصوصا کسی را که از دانشگاه بیرون کرده اند بخاطر مشروط شدن های مدام.

کسی را که همیشه جیب هایش پر از ترامادول است.

کسی را که هیچ آشنایی در این خراب شده ندارد.

پس ادامه می دهم:

- آره، زندگی مون از ریخت افتاده. این چیزایی که ما خوندیم هیچ کاربردی نداره.

نگاهش انگار اصالت کلامم را می پاید. و من به دنبال حرفی تا سکوت ندراندمان.

اما سکوت تا جای پائی بیابد، خانه ای بنا می کند. و من می ایستم:

- من باید برم اونور سوار اتوبوس بشم.

- آره.

و دستش را دراز می کند.

- خداحافظ.

و چنان می رود که انگار هرگز با من نیامده بود.

چند لحظه ای می ایستم.

خیل آدم هایی که به خانه می روند را می نگرم. میدان انقلاب را که در دست تعمیر است، و او را که آنطور غریب میان بقیه ی عابران گم می شود...

و فکر می کنم چرا نمی توانیم حرف بزنیم؟ چرا نمی توانیم دردهایمان را آنطور که هست، آنطور که می جودمان عیان کنیم...؟

به سمت ایستگاه به راه می افتم. دندانم درد می کند.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:6 | پنجشنبه 3 آبان1386 •