تبليغاتX
غیر منتظر

برای دوست دربندم

 

 

 

«اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!

دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که من‌ام!»

 

احمد شاملو                                                                                                                        

 

 

زایش ما در لجن بوده، نه در آب، یا خاک.

کرانه‌های جهان هم خیلی پیشتر از آنجایی که مائیم تمام شده، و خیلی پیشتر از آن‌که به دنیا بیاییم، خیلی پیشتر از آن‌که نطفه‌ای شویم مرده‌ایم.

رنگ‌دانه‌های سیاهی از ماست. عفونت از ریه‌هایمان معنی می‌یابد، گنداب از بذاق‌مان...

که اگر غیر از این می‌بود، آدمی و آزادیش در این مرداب، ارزشی بیشتر داشت.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 23:30 | چهارشنبه 28 آذر1386 •

برای سین - الف

«من همیشه بیگانه‌ای خواهم بود که هرگز مأوایی ندارد، نه واقعاً به کسی دل می‌بندد و نه کسی واقعاً او را دوست دارد. هیچ وقت نمی‌تواند به چیزی تعلق داشته باشد و همیشه باید کمی به مرگ عشق بورزد.»

سیر دراز روز در شب / یوجین اونیل

 

گرفتار که می‌شوند، مثل وقتی که می‌میرند، نوشتن درباره‌شان احمقانه است.

اما من خیلی پیش از اینها عزم نوشتن کرده بودم درباره‌ی کسی که انقدر در دوستی با من دوام آورد و نبرید مانند خیلی‌ها.

هنوز هم به گمانم هرز رفت آن همه استعداد در نوشتن و خواندن و فهمیدن.

از همان روزها، که فاصله‌ی کوتاه کلاس و خانه را با کاغذ‌پاره‌هایمان و ابتدایی‌ترین کشف‌های ادبی سر می‌کردیم، باورم به توانش بود و استعداد و کمی هم بی‌حوصلگی.

داستان‌ها می‌خواند از «سگگ کمربند» و «ازاله» و رمانی که به‌گمانم در سر داشت بنویسدش.

راهش که کج شد از آن جاده‌ی ادبیات محضی که من در سر داشتم، گفتم حساب پیشینیان است که بیشتر سیاست‌مدار بودند تا ادیب. آخر بن‌بست داستان و شعرمان انگار، از مرزهای مردان سیاست می‌گذرد.

چه شاملو، چه گلشیری، چه بیضائی...

دورتر که رفت، فعال‌تر شد؛ و خیلی بیشتر از آن روزهایی که شعرهای کودکانه و سخت می‌خواندیم برای هم.

آن روزها به گمانم از درد بود که فرار می‌کردیم. از  درد نمی‌دانم چه‌ای که آهسته در جانمان افتاده بود و می‌خورد و طعم دهانمان را گس می‌کرد و ما شعر می‌نوشتیم تا یاد بگیریم چگونه رها شویم از این نمی‌دانم چه.

همان دردی که حالا هم هراز چند گاهی می‌دود در استخوانم و مینویسم و باز درد می‌گیرد، چیزی در جایی که نمی‌دانم کجاست.

نمی‌دانم الان کجاست وقتی من این حرف‌ها و این دردها را در غیابش می‌نویسم اما، همان روزها که رفته بود سراغ کتاب‌های دیگر، همان روزها که ذهنش دغدغه‌های رمان‌های تازه را نداشت، همان روزها که حرفش طور دیگری بود و لحنش، من هنوز درد را در لرزش نرم گردنش می‌دیدم.

و حالا نمی‌دانم دست‌های کارگری‌اش کدام دیوار را لمس می‌کند و کدام دست بناگوشش را سرخ می‌کند، اما می‌دانم برای دردی که می‌دود آرام و گاه وحشیانه میان رگ‌هایش، اکنون داروی بهتری یافته.

داروی که امیدوارم دوامش پایدارتر از این‌ها باشد؛ این‌هایی که من زهر زندگی‌ام را لابلایش می‌پاشم و به خورد خودم و دیگران می‌دهم.

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 20:18 | پنجشنبه 15 آذر1386 •

نوشتن 4

نوشتن کاری بس احمقانه است، وقتی تنها دلیل زنده بودنت باشد.

کاری احمقانه و سخت در این روزها که این‌طور بی‌ترتیب از پی هم می‌آیند.

سخت، وقتی به چه مصیبتی زنده می‌مانی تا بلکه حرفی بزنی، چیزی بنویسی، کاری بکنی.

وچقدر سخت است زنده ماندن... و سخت‌تر از آن مردن.

دیوارهایی که نمی‌دانم از چه، به هم نزدیک می‌شوند، تنگ می‌شوند و سخت.

و من قرص‌هایم را سر ساعت می‌خورم اما باز همان‌ها که هر روز بودند و نیستند و رفته‌اند حالا.

قرص‌هایم را می‌خورم بلکه بتوانم داستان‌هایم را تمام کنم، داستان زندگی‌ام را انگار، که تمام هم نمی‌شود، دست کم به جایی برسانم.

و نمی‌رسد، مانند نفسم که به طبقه‌ی چهارم خانه‌ام نمی‌رسد و در پاگرد لحظه‌ای می‌ایستم.

صدای بگو مگوی همسایه یاد داستانم می‌اندازدم که مرد می‌خواست زنش را بکش و من هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا توانست یا نه...

کاش همه‌ی داستان‌ها یک روز تمام شوند، یک روز صبح زود، وقتی که خوابم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 4:5 | چهارشنبه 7 آذر1386 •