تبليغاتX
غیر منتظر

برای بهرام میم عزیز[1]

همیشه فکر می‌کنم خیلی‌ها خیلی بیماری‌ها را نداشتند اگر چه می‌شد؟

که بودند اصلاً؟ و در کجا و چه‌کسی می‌شناختشان؟

نمی‌دانم، مثلا نیچه، یا ونگوگ، یا یکی از این همین‌ها که می‌شناسیم گاهی.

و فقط روان‌شناسان و روانکاوان در برابر این حرف می‌گویند هنرمند بودنشان بخاطر بیماری‌شان نیست.

فقط آن‌هایی که کلی درس‌خوانده‌اند و زحمت کشیده‌اند و می‌کشند تا همه‌ی انسان‌ها را به هم شبیه کنند، از این دست حرف‌ها می‌زنند.

و به‌گمانم این حقیقتی‌ست که باید بپذیریم همه‌مان. و بدانیم از آن انسان سالمی که منظور روان‌شناسان است همیشه کمی فاصله داریم.

و شاید همین تفاوت‌هاست که باعث ماندن و بوجود آمدن خیلی چیز‌ها می‌شود... شاید هم نه!

اما شقّ دیگر داستان منم با دلی پر، از این آدم‌ها و زندگی‌ها و دنیا و خودم.

که گاهی ترس‌ها و دلهره‌ها و نمی‌دانم چه‌هایم را، که از حد می‌گذرد، می‌آورم این‌جایی که هست تا هم گفته باشم‌شان هم نه.

همچنین تجربه‌ی نچندان بلند مدت من در محضر استادید دانشگاه و استادید چندید کلاس داستان‌نویسی مرا قانع کرده که ایشان هرازگاهی چیزی ملکه‌‌ی ذهنشان می‌شود و هربنده خدایی که چیزی برایشان بخواند را فقط از آن دیدگاه ملکه نقد می‌کنند و بس. حالا گاهی این ملکه «شخصیت جذاب» است، گاهی «زبان شاعرانه»، و گاهی «پُزهای روشن‌فکرانه‌‌ی ایرانی!»

 

اما من همیشه در پی مجالی‌ام تا بنویسم چیزهایی که دلم می‌خواهد. چیزهایی که مدت‌ها فاصله دارد از این دردهای به ظاهر حقیر.



[1] - گاهی اختصار نویسی برای این است که از شهرت دیگران استفاده‌‌ی سو نشود. اتفاقا این مورد از آن موردهاست.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:18 | جمعه 28 دی1386 •

«رادی رفت»

«ادبیات مرگ است و من هرگز نخواهم فهمید که آدمی چگونه می‌تواند برده‌ی ادبیات شود بی‌آنکه از آن بیزار نشود»

توماس مان

 

 

 

«رادی رفت»

با همین جمله بود که من باخبر شدم و با همین جمله بود که خیلی‌ها را مطلع کردم.

اما مگر رادی زنده بود؟

بیضائی و دولت‌آبادی و باقی آنان که از نسل اول‌اند چطور؟

نه اینکه مرده‌اند چون از نسل ما نیستند و زبان دلمان را نمی‌فهمند که نمی‌فهمند- بلکه برای اینکه نیستند انگار.

هنوز هم متعجب می‌شود وقتی می‌شنوم بیضائی می‌نویسد و کار روی صحنه می‌برد. اصلاً انگار نمی‌شود کتاب‌های تازه‌اش را خرید. این مجموعه‌ی رادی هم که چاپ شد، خریدم چون می‌دانستم که مرده است.

زنده بودن اینان آنقدر برایم غریب است که اگر بشنوم ساعدی هنوز هم می‌نویسد!

شاید بشود گفت این فقط نظر شخصی من است و به کسی ربطی ندارد. به خیل مردمی که ناراحتند دخلی ندارد که من چطور فکر می‌کنم و چطور درباره‌ی کسی قضاوت می‌کنم و چطور کتاب‌های کسی را می‌خرم و می‌خوانم.

اما باید قبول کرد که هرچند من آنان را از پیش ، از گذشته‌ها، مرده می‌انگاشتم، اما از آنان که حتی بوجود آمدنشان را هم ندیدند بهترم.

مثلاً در خانه نشسته‌ام و عده‌ای که نمی‌دانم چطور به من مرتبط می‌شوند احاطه‌ام کرده‌اند. مثل همیشه تلویزیون هم باید روشن باشد تا اگر فریادهایشان ناگهان برید، صدایی باشد مبادا لحظه‌ای سکوت حاکم شود و آنان را بترساند.

عده‌ای می‌دوند آن‌طرف و عده‌ای این‌طرف و بعضی جیغ می‌کشند و کسانی حرف‌های نامفهوم می‌زنند و گزارش‌گر فارسی هم می‌گوید یک بنده خدایی چیزی به خودش بسته و کنار دیگری رفته و خودش و او و دیگران را ترکانده. و بالاخره کاشف به عمل می‌آید که «بینزیر بوتو» طی یک عملیات انتحاری به باد رفته است.

این مهمان فریاد زن‌ام، چنان روی زانویش می‌کوبد که انگار بمبی هم اینجا ترکیده است.

-«وای... بینزیر بوتو؟»

- بله.

-«وای... وای...»

- جداً؟!

-«وای... وای... چه آدم نازنینی بود... وای...»

- بله رادی هم...

- «کی؟»

- رادی، اکبر رادی... نمایشنامه نویس بود.

-«کشتنش؟»

- نه... خودش...

-« نچ... نچ... نچ... چه خانم خوبی بود... وای...»

بعد از روی بدشانسی که راه می‌افتم در سطح شهر، می‌فهمم که همه می‌دانند بینزیر بوتو، نمی‌دانم چه‌ی سابق پاکستان، مرده است، اما نمی‌دانند که هرگز کسی به اسم اکبر رادی به دنیا آمده است.

شاید به دنیا آمدن مرا هم جز مادر و اطرافیانش ندانند، اما برای کسانی که ممکن است در این ماتم‌سرا زندگی کنند کدام‌شان می‌تواند مهم‌تر باشد؟

بینزیر بوتو... یا رادی؟

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 17:8 | جمعه 7 دی1386 •

«همه‌چیز آب می‌شود و از بین می‌رود، تنها دیوارهای خاکستری زندان نومیدی من بر جای می‌ماند»

کافکا

 

 

 

 

 

برای نشنیدن یک جمله‌ی احمقانه چقدر باید بها داد؟

مگر بس نبود نشستنم در خانه ای که درهایش را چون در خانه ی طاعونیان میخ‌کوب کرده‌اند؟

مگر بس نبود عزیمتم از شهری که دیوارهایش هرروز تنگتر از پیش له می‌کرد مرا میان حماقت آدم‌هایش؟

مگر بس نبود کندن از دانشگاهی که بلاهت استادانش گنداب غیر قابل عبوری برایم ساخته بود؟

...

حالا با این بلاهت‌های خونی چه کنم؟

با این بلاهتی که نشت کرده در همه‌ی زندگی‌ام؟ شاید تا ابد باید به آن شاخه که در آن بالاهاست با حسرت نگاه کنم.

ورنه این باتلاق، دست از فرو دادنم نخواهد کشید.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 0:17 | دوشنبه 3 دی1386 •