تبليغاتX
غیر منتظر

در ستایش معشوق







کسی را معشوقه نامیدن همیشه برای عشق و معاشقه نیست. گاهی برای حرف هاییست که هیچ کس را جز معشوقه‌ات مهم نیست.

(هرچند گاهی برای معشوقه ات هم مهم نیست!)

اما همیشه برای تو مهم است این حرف ها و چون این حرف ها در خلوت گفته می شوند گمان می‌رود که جزء اسرارند و چون آداب بستر نباید بازگویشان کرد.

اما این حرف‌ها شاید در بستر گفته شود اما حرف های معاشقه نیست. اگر بعد از عشق‌ورزی هم گفته شود باز حرف‌های بعد از عشق‌ورزی نیست، اگر همیشه هم گفته شود باز حرف‌های همیشه نیست.

حرف‌هایی که کسانی برای سایه‌شان می‌گویند و من برای سایه‌ام هم حتی نمی‌گویم. چرا که سایه‌ام هم حتی از آن من نیست.

این حرف‌ها را باید برای معشوقه‌ات بگویی تا احمقانه سر تکان دهد و تو خودت را گول بزنی که فهمید, حال آنکه خودت هم نمی‌فهمی.

آن که از معشوقه بودن فراریست می‌داند که معشوقه‌ها همیشه احمقند حتی اگر خودت باشی.

نقشی که می‌گیری انگار فراتر از خودت است. نقش یکی شدن با کسی که حتی نمی‌دانی چطور باید باشد, از کجا باید شروع شود.

اصولاً در برابر این معشوقه چه باید کرد؟ یا اصولاً چه باید بکند این معشوقه تا کامروا شویم؟ فقط باید سر تکان دهد و تو بفهمی که همه‌ی معشوقه‌های جهان احمقند؟!

اما معشوقه‌ها بهتر از دوستانند. دوستان حتی نمی‌شنوند که چه می‌گویی و چرا. یا ورق‌شان را می‌اندازند، یا تاس‌شان را. گاهی هم استکانی دیگر به خندق بلا سرازیر می‌کنند، و یا در نهایت بستی دیگر می‌چسباند تا برایت از معشوقه‌‌ی خیانت کرده‌شان و زن همسایه‌شان و احتمالاً فقر گریبان‌گیرشان و حسرت‌ها و ....

تا کلامی آغاز کنی با دوستان، موبایل‌شان زنگ می‌زند، شاید هم برایشان پیامی کوتاه از دوستی دیگر و یا معشوقه‌ای نوپا می‌رسد، آن هم با صدایی ناموزون که دلیل همه‌ی حرف‌هایت را از بیخ پاک می‌کند، چون مردانگی آقا محمد خان که از بیخ پاک کردند...

معشوقه اما موبایلش همیشه یا خاموش است یا silent چرا که در غیر این صورت همیشه کسی می‌تواند معاشقه‌شان را نیمه‌کاره بگذارد. پس آن وقت می‌توانی همه‌ی ان حرف‌ها را بزنی و او باز سر تکان دهد و...

و باید دعا کنی به درگاه همه‌ی آن کسانی که به بودنشان اعتقاد داری و اگر نداری اعتقاد پیدا کنی بلکه فرجی شود و معشوقه‌ات چیزی نگوید و دوباره جهان را از نو به هم نریزد. چرا که یک حرف هرچند اندک می‌تواند تو را از تو بپاشاند. چرا که هر چیزی می‌تواند حرف‌های تو را مانند سینه‌های معشوق‌ات بعد از معاشقه، مبتذل کند.

دوستانت اما هنگامی که اخم کرده‌اند که یعنی دقت می‌کنند، دارند به جواب SMS‌شان فکر می‌کنند و تو تا این را بفهمی حتی اگر یک آن- دیگر باید فقط استکان به هم بزنید و فیلم ببینید و از شیوه‌های جذاب معاشقه صحبت کنید.

شاید مرد همسایه‌ای که هرچند ماه یکبار در راه پله می‌بینی‌اش که دارد کیسه‌های خرید روزانه‌اش را به همراه تن خسته‌اش، با کاهلی بالا می‌کشد، وقتی چیزی می‌گویی بیشتر دقت کند تا شاید جوابی در خور که تو هیچ دوستش نمی‌داری- بزند، اما جواب‌های تو، هرچه هم گفته باشی، همان «سلامت باشید» و «روز بخیر» و «در خدمت باشیم» همیشه است و مهم نیست که تو پیشترش سلام داده باشی و یا  فحش.

معشوقه اما امروز و امشب را برای تو گذاشته است. نه قرار است جایی برود نه کسی بیاید، نه تاسی بریزد. پس آنقدر مجال دارد که سر تکان دهد وقتی تو به سختی از آنچه نمی‌دانی چیست حرف می‌زنی.

زن همسایه‌ی رمان ایرانی هم با این‌که می‌تواند در کنارت چند لحظه‌ای نفس نفس بزند اما همیشه دیرش است و همیشه سایه‌ی مرگ در کمین. آنقدر که مجالی برای بالا کشیدن هیچ چیز نیست و فقط باید دوید و همین.

معشوقه می‌داند امشب یا امروز همین است که هست و حتی خیال خیانت در این زندان راهی ندارد... پس گوش می‌کند، چنان که انگار از معاشقه‌ای دیگر می‌گویی.

دنیای مجازی اینترنت اما تنها ابتنذال روزانه‌مان را افزوده است. آنکه صادقانه و در خلوت برایش می‌نویسی hotmail و gmail‌‌اش را چک می‌کند، و لابلای حرف‌هایت دست‌کم چهار سایت مختلف را باز می‌کند و احتمالا کار دیگری هم می‌کند! و مهم هم نیست که این را با چشم‌های خود ببینی یا نه، همین که امکانش هست باز حرف‌هایت را چون مردانگی آقا محمد خان می‌خشکاند.

معشوقه‌ای که می‌ترسد از دستت بدهد اما همیشه ساکت است و گاهی، فقط گاهی، سری تکان می‌دهد و همین. خوب می‌داند که با هر حرفی می‌تواند در چشم‌هات به یک ابله تبدیل شود و حرف‌هایت چون مردانگی همه‌ی مردها بخشکد... پس کمی در چشم‌هایت نگاه می‌کند و نفسی عمیق می‌کشد و به ابعاد اتاق می‌نگرد بلکه بفهمد معنای این مزخرفاتی که می‌گویی چیست.


!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 20:31 | دوشنبه 20 خرداد1387 •

«گویی مرا برای وداع آفریده‌اند»

 

...هر روز عابرانی خسته از راهی دور می‌آیند میان این سنگ‌هایی که منم، و آبی خنک و باز می‌روند راه‌های باز آمده‌‌شان را و باز سنگ‌های خانه و کاسه‌ای سفالی و دستی که تکان می‌دهم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 7:36 | یکشنبه 12 خرداد1387 •