تبليغاتX
غیر منتظر

...

«شکوه من از نبود نیروست

شکوه من از زاده شدنست

شکوه من از تابش خورشید است»

کافکا

 

دیگر خودم هم نمی‌دانم در این روزهایی که می‌گذرند من کجا ایستاده‌ام و آیا ایستاده‌ام اصلا؟

تنها انگار می‌دانم نباید درگیر چیزی و یا کسی شوم تا این دردها سرریز نشوند از گوشه‌های دهانم که تا پیراهن کهنه‌ام آلوده نشود.

(لازم نیست شنونده‌ام را به لحظه‌ای تحمل دعوت کنم تا سیگاری بگیرانم، تنها همین که کلامم را یک آن ببرم کفایت می‌کند.)

اما تو دوست ایستاده بر دور دستم، که هر روز برایت دست تکان می‌دهم و تو نمی‌بینی، من تنها شبحی هستم میان این روزها و دیوارها و آدم‌ها و سیگارها و عقده‌های حقیر که تفاوت شب و روزم را نمی‌دانم.

مرا راه به جایی نیست در اینجایی که هستم. کسی اما شاید منتظر روزهایی باشد که در آن تابش خورشید ملال آور نباشد، که در آن تولد هدیه‌ایست الهی و رنگین‌کمان برای گشایش درهای آسمان است.

مرا چیزی به وجد نمی‌آورد. تنها گاهی معنای نهفته‌ای میان لغات یک شاعر کمی آرامشم دهد. یا دوستی که میان چند کلمه‌ات چیزی می‌یابد...

..

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 20:4 | جمعه 21 تیر1387 •

نیم نوشته...

 

 

آن شب در آن سیاهی غریبِ همه چیز که در سایه بود و انگار من نبودم و فقط چگونگی وظیفه بودم و هیچ، از بریده‌ی کدام پرده‌ی کنار رفته و کدام در نیمه باز و کدام حرف نگفته بود انگار که پرتوئی یا بگیر باریکه‌ای تابیده بود بر آنجا که تویی و تو هم لب باز کردی با صدایی که از آن تو نبود و یا به گوش‌های من نمی‌رسید از چیزی گفتی که نمی‌دانستم چیست و چگونه است وقتی حتی نمی‌شنیدمش، نمی‌شنیدمشان. و تو باز می‌گفتی و من باز نمی‌شنیدم و باریکه نوری بود در تو و انگار من یک آن خم شدم بر جایی که تو خوابیده بودی و عجیب که کابوس هم نبود و تو حرف می‌زدی از چیزی که من نمی‌شنیدم و باز خم شدم و به گمانم آمد که نه بر تو که در تو خم شده‌ام و به چیزی، کسی، جایی، حالتی یا بگیر نگاه کسی که کارش داری و صدایش نمی‌کنی و بر می‌گردد و نگاهت می‌کند، و تو نگاه هم نمی‌کردی و باز من بر تو و در تو خم شده بودم و رنگ مهتابی رویت چه سرد که من در آن، از آن، به جایی، چیزی، صدایی، یا که بگیر حضوری خیره بودم و تو نمی‌دانستی و از چیزی که جز سایه نمی‌شنیدم، چیزی، حرفی می‌گفتی و من نبودم و مهتابی رویت سرد بود و انگار نقره و چشمانت که آبی بودند و آبی محض و چقدر دوستشان داشتم و دارم حالا هم که نیستند هیچ کدامشان هنوز هم زنده‌اند در من، چون ترسِ بودنم که همیشه‌ی بچگی‌ها بود و نه تو بودی آن روزها و نه کسی می‌توانست باشد و چون همین روزها که باز کسی نمی‌تواند باشد و باشم و بماند. و چقدر دلم می‌خواست مرگ همین بود با چهره‌ی نقره‌ای و چشم‌های آبی که از آن تو نبود و من بر تو و در تو می‌دیدم و می‌لرزیدم و تو چیزی می‌گفتی و من جز سایه‌ای در گوش‌هایم نبود و دستانم وقیحانه در پی چیزی می‌گشت که نبود و رفته بود و من اما در پی‌اش بی‌تابی می‌کردم، چون مرگ که هست و نیست و مرا بی‌تاب می‌کند گاهی...

...

* شاید باید نامش را می‌گذاشتم «بختک» اما نگذاشتم. همین.


!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 23:17 | سه شنبه 4 تیر1387 •