در ستایش مسکنها
سوخت و ساز روزانه و مدام سلولهایمان چنان
دردناک است که خودمان هر لحظه برای تسکین یافتنمان مسکنهای قوی ترشح میکنیم در
خودمان و به خورد خودمان میدهیم.
هرروز، مداوم، پیاپی...
آنگاه که ما مورفین در رگها و گرد در حفرههای
تنفس میریزیم، یا وقتی طعم تلخ تریاک حل شده در جرعهای چای را برخود روامیداریم،
یا کپسولهای سبز ترامادول را قبل و بعد از هر سیگار میبلعیم، درد هموارهی این
سوختنهای پیاپی ذرههای وجودمان را تسکینی قویتر میجوییم.
تسکین دردی که با هرکس متولد میشود و تا
مرگ هست و هست و هست... چنانچه هیچ هستی انگار چنین حضور نداشته در جهان و نخواهد
داشت. چنانچه انگار کسی هرگز چنین با ما نبوده که او. دردی شفاف و رخنهگر، دردی
اصیل، اصیلتر از بودنمان، خودمان، ذاتمان.
بعد که شعور بودنمان دانست که هست این تسکینهای
ریزنده در رگمان، این تسکینهای قوی و رهایی بخش، دیگر نیازی به تولید خودمان
نیست. دیگر نیازی به خودمان نیست.
...بعد فقط کافیست دیگر نریزیم این مسکنهای
مدام را، این تریاکهای محلول و این گردها و مرفینها را، تا بفهمیم بودن چقدر
دردناک است.
در ستایش علی امیرریاحی بودن
حالا به خدا نه، ولی به
هر چیز مقدسی که فکر میکنید وجود دارد قسم میخورم که هرچه میگردم از خودم بهتر
نمیابم!
با فروتنی تمام میگویم
-باور کنید- کل جهان هست تا متوجه بشوم چقدر خوبم، که چقدر شریفم و چقدر باهوش و
چقدر دوست داشتنی و صادق.
نمیدانم سرچشمهاش
کجاست این تواضع، لابد از طبع بلندم است...
با این حال من یک گُه
اعظمام. تکهای که به جهان پرتاب شده تا باشد و رنج ببرد. تکهای که هست تا لغات
را بالا بیاورد و بچرخاند و کمی بنمایاند پارههایش را و بعد تمام.
تکهای که هست، نه با
قاطعیت حتی.
علی امیرریاحی بودن یک
اتفاق است، یک اتفاق بینهایت دردناک. یک دلنگرانی و ترس مدام. یک اضطراب، یک
پارانویای شفاف و لطیف، یک بیقراری از حضور، یک وسواس نرم و شکننده، یک شهوت زندهی
غلتیده با مرگ، یک دلشکستگی مواج، یک ارادهی لکنت وار، نویسندهای الکن، یک خسته
مدام، یک اعتیاد بالقوه، یک موسیقی بی نت، یک دست افتاده بر کاغذ، سکوت عکس کهنهی
دیوار، و حضوری مدام و سرسامآور تا انتهای جهان...
با این همه من یک علی
امیرریاحیام کماکان. یک علی امیرریاحی با فجیعترین شکل ممکن.
پینوشت:
تبلیغیست برای خودم، و خودم که هیچ هم حتی نیستم در برابر این هیچ بزرگ.
سارا: امیدوارم ناراحت نشین.
برای اولین بار خوشم نیومد.
فریبا فیاضی: قاطی کردی دیگه. همه قاطی کردن. بنویس باز از خودت تا بیشتر
باهات آشنا شیم
رفیق.خود شیفتگی ام خوبه. خود زنی ام خوبه.خودکار باش همیشه.اینم خوبه.
دلی: اين علي امير رياحي كماكان براي من موجود عجيبيست! ميداني؟! حتي با اين همه
توصيف كه از خودت كردي هم!
تو يك اتفاق ساده اي!
اما آخر به
راستي كدام اتفاقيست كه ساده باشد اما نامش را اتفاق بگذارند؟!
در اتفاق هميشه
چيز مبهم، عجيب يا غير منتظرهاي هست...
خوب تا اينجا
اتفاق ساده بودنت را رد كردم!
پس دردناكش هم
نا خودآگاه حذف ميشود مثل صفر ضربدر هر چيزي...
ترس مدامت را نميدانم... اما
همه ميترسيم... همه چيزي براي از دست دادن دارند پس ميترسند... و اما پارانويا... دقيقاً همين
پارانوياي لطيف است كه
اينجا ميكشاندم... همه دارندها! بروز نميدهند!
و دلشكستگي! اگر
آدم باشي و دلشكسته نه! احتمالاً قلب نداري!
و نت! يك نگاه
به اين نوشتهها بينداز، سرشار از نت حضور است و تو مي گويي موسيقي بينت؟
اين همه حضور ... اين همه دليل براي بودن، و
اين همه خوب!
و تويي كه ميگويي
من علی امیرریاحی با فجیعترین شکل ممکن.
ميشود نقطهي
فاجعه بار اين حضور را نشانم دهي؟!
نوشتهات مثل رفتار خواهرم بود... زيباترين
لباسش را ميپوشد، آرايش ملايم و برازندهاي
ميكند و من او را مثل فرشتهاي زيبا ميبينم... خودش ميگويد ببين چقدر زشت شدهام! ميگويم
نه! و او كماكان بر اين موضوع پافشاري ميكند...
تا من مدام به او بگويم نه! تو خوبي، زيبايي!
حتماًبايد به تو هم همين را بگويم؟!
نه خوبي و چه
خوب كه هستي؟!
تبليغ خوبي بود
جناب علي امير رياحي...
کلمات ریخته از کتابم
برهنه، لخت، عریان،
بوسه، لرزش رانها، شرمگاه، شهوت مواج بدن، آلت، شورت، گردی سینهها، لیسیدن، گودی
کمر، عورت، انحنای اندام....
همهی اینها از لای
کتابم میریزند کف اتاق. جای خالی کتابم لای قفسهها انگار درد میکند. جارو میکنم
همهی آن برهنگی را و میریزم کف دستم. از لای انگشتانم میچکند همهی کلمههای
ریخته از کتابم. از شوق کلمات، «انگشت»ام میچکد همراهشان. میخورد زمین انگشتم و
نقطههایش میپرند لای چیزی که حالا نمیتوانم بخوانم که چیست. دستم از مچ، برای
حس سیال واژه شدن میلرزد. میریزمشان زمین همهی کلمههای ریخته از کتابم را.
فرش پر از زنانگیهای «زَنَک» شده. انگار که هنوز باشد و عریان خوابیده باشد و
بلرزد و من لابهلای بودنش غلت بزنم.
«شینِ» انگشتم را بر میدارم.
دندانهاش نیست. انگار که ناخنم شکسته باشد. حالا اگر بود، اگر واقعاً بود، نه
اینطور پخش و پلا روی فرش، نه اینطور به هم ریخته و متلاشی، لابد «شین» دندان
شکستهی انگشتم گوشهی لبش را میبرید وقتی انگشتم را با شیطنت گاز میزد.
حالا دهانش هم نیست.
آتشانگیزترین کلمهی بدنش. لای کتاب مانده. اینها را که ریختند بیرون، نه «زنک»
آن تو مانده، نه به تمامی اینجا روی فرش. کتابم انگار خوابگاه پسران است، بی هیچ
زنی که بخواهد با زنانگیاش از آن بگذرد. «زنک» هم حالا شبیه هم اتاقی سالهای
دورم شده است که روزی بود و حالا نمیدانم لای کدام کلمهی مردانه گم شده.
«زنک» با این همه
زنانگیاش که اینجا ریخته کجای این واژههای کتاب ممکن است مخفی شود؟ دهانش در
کدام صفحه و کدام سطر دارد میخندد و لبانش با چسبندگی لطیفی از هم باز میشوند و
زبانش که چه نرم است در دهانم و لیز.
از کجای این کتاب –که همه
او شده بود و حالا هیچ نیست به جز کلمههایی از کسی که دیگر انگار نمیشناسمش، بی
این همه زنانگی که ریخته و من نظم چیدنشان را هم نمیدانم- میتوانم بیابمش؟!
یا زبانش را که میلغزید
در دهانم و روی تنم و من لیز میخوردم انگار همهی سرازیریها و سربالاییها را هم
حتی. و من زبانش را «ز ب ا ن» کردم تا با هر نگاه زبان باشد و حالا نمیدانم حتی
میان کدام سطر گذاشتمش که انقدر تمام بدنم خشک شده است از نابودنش.
کلمههای روی فرش را
کنار هم میچینم و هیچ نمیشود. همه زنانگیاش اینجا روی فرش، بیهوده چون فاحشهای
شده اکنون که من را با «میم» و «نون» میشناسد و میپذیرد. انگار که من تا از پوست
و گوشتم همیشه اینچنین که هستم، تنهام.
کاش نظم دوبارهی واژههای
«زنک» را مییافتم. نظم دوبارهی چیدنشان را. چنانکه باز لبخند بزند، بیآنکه من
بخوانم یا بنویسم. بیآنکه لبخند «ل ب خ ن د» باشد، بیآنکه زنانگیاش اینگونه
میان نقشهای فرش بیمعنا شود، بیآنکه مستقل شود از هر حضوری، از هر بودی.
و کتاب که کاش نبود، که
کاش واژهای نبود برایش، که او را هرگز نمینوشتم هرگز.
...تقدیمتان
نکبتیان گِل اندود مشمئز کننده، کار شما هیچ
نیست الا لجن مال کردن دیگرانی که هزاربار از شما سرترند. شما یاگوهای یاوهگوی
سرزمین پستفطرتانید که به طرز احمقانهای با تنفستان هوا را مسموم میکنید و با
ارهای در دست به فکر قد علم کردنید. حقیرترین و زبونترین و پستترین شخصیتهای
داستانها را با الهام از شما میسازند. رذالت تقلید بچهگانهای از حضور شماست در
هستی. گند جهان از تولدتان است و تعفن از دهانتان جهان را میانبارد. راههای
فاضلاب از مجرای تنفستان جان میگیرد و یک بوسهتان برای رویاندن هزاران مار بر
گونهها کافیست. واژهی اشمئزاز را با تولد شما بر لغتنامهها افزودند. عفونت
تلاشی برای بیانتان است و استفراغ درودی بر حضورتان. روزها چون خوکی سر در مخرجتان
پی خوراکید و شبها در کمین زندگان و ارضای شهوت حیوانیتان. همه چارپایان از
تشبیه شما به ایشان خشمگینند و آفتها معنای بودنشان را مدیون شمایند. در
شناسنامهتان کپهای کثافت گذاشتهاند به تجسم نامتان. دروغ از لای ناخنهای شما
به جهان راه یافته، و دشمنی از لای دندانهایتان. شما احمقانی بیخاصیتید که جز
پلیدی و رذالت و پستفطرتی و بدگویی کاری در این جهان ندارید. حماقت، رقیق شدهی
حد شعورتان است و قرمساق مؤدبانهترن صفتتان. نارفیقانی هستید که خائنان تلمذتان
را میکنند و دوستانی که بودنتان بوی شاش سگ صدساله میدهد. محبتهایتان تاولهای
چرکین به بار میآورد و عشقان نفرتی هفتادساله. بودنتان برای همه جرزها هم بیمعناست.
جوبهای لجنبار سالهاست در تلاش تخلیهی حضورتاناند.
بیضهی چروکیدهی اسبی صدساله سیقلیترین
جای دلتان است. شما چون اسهال خونیی وباییان بیمار کنندهاید و چون خلط سینهی
مسلولیان مشمئز کننده. حضورتان چون طاعون تنها مرگ است و سیاهی و پلیدی. جذامیان
هم از تماستان فراریاند..
مرا با شما و شماییان کاری نیست، شما به
آلودن جهان ادامه دهید تا روزی که مرگ نکبتبارتان جهان را از حضور لجنبار و روح
جذامیتان برهاند.


