تبليغاتX
غیر منتظر

کلمات ریخته در زیرزمین 1

 

 

 

 

نه خب, اینطورها نیست. مثلاً آن روز گفتم: «راستی منیر، می‌بینی چقدر خوب است آدم در آپارتمان زندگی نکند؟ درست است که اینجا چندان هم بزرگ نیست اما دست کم عصرها می‌شود رفت توی حیاط. آن هم حیاطی که مال خودت است و مشترکی نیست. می‌شود مثلاً گوشه‌ای فلفل کاشت و مدام آب داد تا به شیرینی یک خیار شود هرکدام. نه؟»

و منیر هم سر تکان داد که بله.

این جور که سرتکان بدهد، می‌فهمم که از بیخ گوش نمی‌کرده و حالا اگر دارد گوجه‌ها را خرد می‌کند انقدر در دوردست‌ها ایستاده که حتی می‌تواند بگوید «خفه‌شو»

اما چون می‌داند که من مطمئناً دیگر تا ابد خفه می‌شوم، چیزی نمی‌گوید و فقط سری تکان می‌دهد و می‌گذرد. و مجال می‌دهد افکارش همان جایی که هستند باشند و بمانند. و می‌مانند.

هرگز هم فکر نمی‌کند که خب، اگر مثلا من به جای این جمله‌های خبری، جمله‌ی سوالی بپرسم چه خواهد شد! آن هم وقتی در جواب تنها سرش را به علامت تأیید تکان دهد!

قطعاً. اگر در طول این همه سال من فهمیده‌ام که این سرتکان دادن‌های توأم با تأیید، حکایت از نشنیدن و گذشتن و دل‌نرنجاندن است، قطعاً او نیز فهمیده که من وقتی چند دقیقه پشت پنجره می‌ایستم و به حیاط نگاه می‌کنم، هرگز هیچ سوالی نخواهم پرسید و نهایتاً چند جمله در ستایش چیزی یا جایی خواهم گفت و... خب اینها که دیگر نیاز به گوش کردن ندارد و برای حفظ و دوام رابطه نیازی به بریدن افکار نیست.

این ریزه‌کاری‌های رفتاری بعد از چند سال زندگی مشترک انقدر آشنا می‌شوند که انحنای اندام خودت بیشتر ممکن است تازگی داشته باشد تا کارهای شریک زندگی‌ات.

 

البته من منظورم این نبود که چه خوب است ما حیاط داریم، یا اینکه خوب شد ما آمدیم شهرستان، یا این‌که من می‌خواهم گوشه‌‌ی حیاط فلفل بکارم، بلکه به گمانم بیشتر از اینکه حالا ما جایی به اسم زیرزمین داریم ابراز خوشحالی کردم. هرچند تأیید منیر مجال نداد ادامه بدهم اما در کل می‌خواستم این را بگویم. و صد البته گفتن و نگفتن ادامه جمله‌ام تأثیری در نتیجه‌‌ی جریان نمی‌داشت؛ من باز چیزی از خودم و دور و برم گفته بودم، منیر سری تکان داده بود، و گوجه فرهنگی‌ها خرد شده بودند.

راستش هفته‌ای یک‌بار با خودم عهد می‌بندم تا زیرزمین را سر و سامان بدهم، اما نمی‌دهم. همیشه یا کاری دیگری هست، یا حوصله‌ی لازم نیست. در طول هفته برای آخر هفته برنامه می‌ریزم و آخر هفته به این فکر می‌کنم که خب، من همیشه در خانه‌ام، چه نیازی‌ست آخر هفته را خراب کنم؟! این است که همیشه همان‌طور شلوغ و درب و داغان می‌ماند و همیشه مقدار بیشتری خاک روی هرچیز می‌نشیند. و بنابر این هر بار که می‌آیم دنبال چیزی، ساعت‌ها طول می‌کشد و ساعت‌ها علافم.

مثلا باید می‌رفتم دنبال مقاله‌ای که اسمش را هم نمی‌دانستم. همچنین نام نویسنده و مترجمش را هم. اما یادم بود که یک فتوکپی افتضاحی بود که حتی در بعضی سطرها چند کلمه‌ای خوانده نمی‌شد. همچنین یادم بود که یکی از دوستان قدیمی از مجله‌ی «الف‌ب» برایم کپی کرده بود، و یا احتمالا برای خودش کپی کرده بود و بعد از روی آن برای من.

با وجود همه‌‌ی این‌ها، یک واقعیت دردناک وجود داشت و آن اینکه من باید لابه‌لای این همه کاغذ که نصف زیرزمین را اشغال کرده، دنبال یک مقاله‌ی دو صفحه‌ای می‌گشتم!

از این حرصم می‌گرفت که دست کم نکرده بودم اینها را بر حسب موضوع طبقه‌بندی کنم تا بدانم لای کدام دسته باید سراغ چیزی را بگیرم. همیشه هم از این که بخاطر تنبلی و بی‌حوصله‌گی، به موقع کارها را انجام نمی‌دهم و بعدها هم همیشه به دردسر می‌افتم به خودم فحش‌های آب‌نکشیده داده‌ام.

حدوداً نیم ساعتی از فحش دادن و گشتنم گذشته بود که دسته‌ای کاغذ کهنه دیدم. این دسته کاغذ را همسر یکی از دوستان برای روز تولدم به همراه چهل و دو مداد، به مناسبت چهل و دو سالگی‌ام هدیه داده بود. این کاغذ‌ها انقدر حس نوشتن داشتند که حتی دلم نیامده بود رویشان خطی بکشم! حتی یادم بود آن روز که این هدیه را گرفتم عهد کردم چیزی بنویسم اما حیفم آمد. انگار که احساس کنم چیزی برای نوشتن در این کاغذ‌ها ندارم.کل شهر را هم گشتم اما نتوانستم یک ورق از آن‌‌ها پیدا کنم. البته کاغذ‌ها طور خاصی نبودند، تنها کاهی بودند و بسیار نرم. اما آنقدر نرم که با چشم‌های بسته و تخیل قوی اگر بر رویشان دست می‌کشیدی انگار زنی را با همه زنانگی‌اش نوازش می‌کنی. ضمناً چون سفید نبودند بنابر این بِرّ و بِرّ نگاه نمی‌کردند و در نتیجه موجب ترس نمی‌شدند. آخر همیشه کاغذ سفید این ترس را برای من داشته که، خب حالا چطور به انتهای صفحه برسم!؟

اما عجیب این بود که این کاغذ‌ها نوشته شده بودند و من چنین چیزی به یاد نمی‌آوردم! در هم رفتن و غلتیدن خطوط هم مصرّانه حکایت از این داشتند که اینها فقط و فقط توسط شخص بنده نوشته شده‌اند. آخر گمان نمی‌کنم هیچ‌کس در این دنیا یافت بشود که بتواند به این زشتی کلمه‌ها را در هم ببرد و از شکل بیندازد!

به هر حال اما خیلی عجیب بود. خیلی عجیب بود که من یک دسته کاغذ نوشته باشم و هیچ چیزی از آن به یادم نمانده باشد. و جالب اینکه تعجب من در همین حد و اندازه‌ها باقی نماند و من باز پیش‌تر و پیش‌تر رفتم.

چیزی که تعجب مرا به شدت به پیش راند، نحوه نوشتن بود؛ در همه صفحات این نوشته، هیچ جمله‌ی کاملی وجود نداشت. طوری که انگار مدام هنگام نوشتن جمله‌ای، کلمه‌ای را به عمد ننوشته باشی. نه اینکه نوشته باشی و بعد رویش خط بکشی، یا مثلاً نوشته باشی و بعد پاک کنی و جای خالی‌اش بماند، نه، دقیقاً انگار ننوشته باشی. مثل اینکه بخواهی حرفی را بزنی و در عین حال نزنی! یا که سانسورش کنی تا کسی چیزی از اینها سردرنیاورد، چون دقیقاً از این‌ها نمی‌شد به هیچ‌وجه سردر آورد. جملات گاه فعلشان و گاه چندین کلمه از میان‌شان حذف شده بود یا بهتر بگویم، نوشته نشده بود. انگار که کسی در پشت میکروفن حرف بزند و سیم منتهی به دستگاه مدام قطع و وصل شود. این کلمات اما چنان نوشته نشده بودند که انگار هرگز از بیخ نبوده‌اند در این جهان. مثلاً نوشته شده بود:

« و                       آفتاب پشت پنجره  بود.»

یا « باد                  لای                

یا    «             که            از            و              بوسه‌ی              .»

و جالب‌تر اینکه گاهی از یک جمله‌‌ای که به نظر طولانی می آمد تنها یک حرف مانده بود و بعد هم یک نقطه:

«  

 

 

  ب.»

به هرحال هیچ جمله‌ای انگار کامل نوشته نشده بود، طوری که حتی نمی‌شد فهمید این جمله حدوداً چیست و چه معنایی دارد. یا اینکه حدوداً ربطش با جمله قبل و بعدش چه می‌تواند باشد.

اما آخر چطور ممکن بود من این کار را بکنم؟ چرا باید کلی جملات نصفه بنویسم؟ و چرا همه را گذاشته بودم انجا؟

این‌که چرا گذاشته بودم انجا می‌توانست یک جواب نسبتاً منطقی، دست‌کم منطقی‌تر از کل جریان داشته باشد و آن اینکه منیر برای اولین بار در زندگی به کاغذ‌های من دست زده و آن‌ها را جابه‌جا کرده است! شاید این به غریبی دیدن فیلی باشد که به پیاده‌روی و خرید آمده اما به هرحال محال نیست. اصلاً حالا گیرم آنها را منیر جا‌به‌جا کرده بود، اما سوال اصلی این بود که من کی اینها را نوشته بودم و چرا این‌طور؟! آن هم روی کاغذ‌هایی که هرگز دلم نیامده بود رویشان چیزی بنویسم.

بله صد البته همیشه احتمالش هست که کسی رمزی را طراحی کند و بعد و بعدتر به‌کل یادش برود که کلید رمز چیست، اما حتماً یادش می‌آید که روزی در جایی یک رمزی را طراحی کرده!

همان‌جا، همان‌طور روی زمین نشستم و دسته کاغذ‌ها را پهن کردم و شروع کردم لابه‌لای‌شان گشتن بلکه از میان کلماتی که ظاهراً من نوشته‌ام به کلمه‌ای بر بخورم که یاری‌ام کند چیزی به یاد بیاورم. اما تمام جملات به طرز وحشت‌آوری ناقص بودند، انگار که به بدوی‌ترین شکل ممکن سلاخی شده باشند و بدتر اینکه حتی انگار به ابتدایی‌ترین حق خودشان هم نرسیده باشند.

- «غذا سرد شدها! بیا دیگه...»

بله این بهتر بود. بهتر بود چیزی می‌خوردم و کمی به ذهنم استراحت می‌دادم بلکه خودش در اعماقش بکاود و چیزی بیاید تا مرا از این بحران رها کند. گاهی باید فشار را از روی چیزی برداشت تا بتواند از نو کارش را ادامه دهد. باید می‌رفتم. منیر قیمه پخته بود و بویش تا این پایین می‌آمد.

بلند شدم.

 

 

 

 

(ادامه دارد)





چرا شاهین نجفی گوش نمی‌کنید؟


 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 15:41 | یکشنبه 28 مهر1387 •

بختک

 

 

 

 

من آن شب هی بر تو خم می‌شدم و تو هی پلک می‌زدی و من هی خم و می‌شدم و تو باز در خود بودی و انگار هیچ سنگینی‌ای نبود بر سینه‌ات. آنجا که من نشسته بودم و مدام خم می‌شدم بر تو.

چشم‌های تو آن‌شب به تمام آبی بود و من حالا آبی شده بود چشم‌هایم حتی شاخی جهیده بود بر بالای سرم و چون همیشه‌ی التهابم و از حد می‌پاشد آن سوتر از من که هستم و گاه خوابیده‌ام و بر حضوری و سنگینی‌ام راه نفس می‌بندد بر هر جانداری که باشد.

اما همیشه یک بار و تنها یک بار سنگین می‌شود از من هر سینه‌ای و همه‌گان را انگار که مرگ است ایستاده بر درگاه اتاق و خانه و دریغ از من که هستم و هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌دانند از من الا نامم. الا بختک.

و من جز خیال سیاهی‌ای رخنه‌گر نیستم و نتوانم بود و تنها سنگینی سنگ‌ام چنان دهشت‌ناک به گاهی که توان نفس زدن نیست و نباشد کسی را.

مگر کیستم من جز سنگینی حضور همزادی سنگ‌گون بر رخنه‌های بودن کسی و یا چیزی که خیال بودن کس را در اتاق خوابیده‌ی خود بیند و بترسد و گاه زردی و رطوبتی بدود در بستری و من به همین زنده‌ام حالا به هزاران سال.

راه بر سینه‌ی آنکه می‌بندم نشسته یا خوابیده دیگر هیچ حرکتی نیست الا هوایی به زحمت چنانچه لرزش بال مگسی در هوا و دریدن راهی تا زنده بودن و ماندن و ادامه دادن، تا مرگ آنی برسد و تمام و دیگر تمام و تمام.

راهی به دیگر سوی ندارم و اگر که باشد آن‌سوتر از من و ما، من نمی‌دانم و نرفته‌ام و با هیچ کلامی مگر آنچه هست و به دیده می‌آید ترفی بر نمی‌بندم و نخواهم. تنها همه این‌سویی‌ام این‌سوتر از حتی شمایی که هستید به تمامی و باز به تمامی و به تمامی تا پیش از مرگی که در رسد پیش از شما به خویشتان. نه من مرگ نیستم و تنها اندکی از سنگینی بودنم بر حضورتان چنانچه از یاد می‌برید به گاه‌ها و به گاه‌ها و به گاه‌ها.

و سنگین‌تر از بودنتان نیستم من چنین که هستم و راه بر شما می‌بندم و کابوس قبر و سیاهی ها و حضوری که احساس می‌کنید و گوری که به گمانتان همین حوالی بودنتان باید باشد و هیچ هم غریب نیست اما من چنان نیستم که انگارید. که ن مرگ نیستنم و توهمی بلکه از همین باشم.

تو اما آن شب چنان پلک می‌زدی سبک‌بار که من با همه‌ی سنگینی‌ام حتی بر تو خم شدم و انگار تو چیزی در خود داشتی و من حتی انگار به افتادنم چیزی نمانده بود و باز هیچ نمی‌دیدم و قدّم انگار نرسد و چهار پایه‌ای نیز نمی‌نشست بر کارم و چنانچه توئی انگار ایستاده بر دور دست‌ها.

من به تمامی بر تو نزدیک شدم و باز از تو به طول همه راه‌ها دور بودم و باز به تو از خودت نزدیک‌تر شدم باز تو نبودی حوالی من و من باز و تو باز.

انگار که حتی دویدم تا برسم بر تو که تمامی دور بودی و دور دست‌های هر حضوری و منی که همیشه انگار پارة خویشتنم که می‌افتم بر خسبیده‌گان و هیچ نتوانندشان بودن الا راهی برای هوایی اندک، باز تو نبودی و هیچ رفتنم نمی‌کاست از این راه.

و من باز پر گوشودم برای این رسیدن به تو و سنگین کردن سینه‌ات و چنانچه انگار سینه‌ام از تو می‌گذشت و بر نرمی بسترت سخت فشرده می شد سینه‌ام و باز به تو نمی‌رسیدم.

هیچ مجالی نمانده بود باز میان من و تو و باز تو در دور دست‌های بودن من و هر بودنی ایستاده بودی و پلک می‌زدی و من چون انگشتْ شکسته‌ای لبه‌های دیوار بودنت را بالا می‌آمدم و باز تودور بودی و از لبه هم مدام در تو خم می‌شدم و تو باز پلک می‌زدی و من سیاهی‌ای یا نوری می‌دیدم و باز هیچ نبود و من بازبالاتر و خم‌تر می‌شدم از تو و در تو و باز هیچ و باز هیچ.

نای بودنم اما دیگر نبود و باز چشم‌هایت انگار آبی محض بود و من باز خم می‌شدم تا کمر در تو، و باز تا زانو و باز تا قوزکِ بودنم و باز نمی‌دیدمت هیچ و راهی نبود به تو و من چقدر از نفسِ بودن افتاده بودم و تو انگار هیچ بر سینه‌ات نیست.

چون پری بر سینه‌های گردت بالای و پایین می شدم و تو را هیچ تفاوت نبود انگار که باشم آنجا این چنین که همیشه هستم سنگین و طاقت‌بر و باز خم می‌شدم و خم‌تر و خم‌تر اما از هیچ به دیده راه نمی‌‌یافت چنانچه بودی و من عاجز و پر عجز همچنان راهی به جایی بلکه... اما هیچ، همه هیچ.

تا چنگال بینداختم چنانچه بودی و من بر رویت تا بلکه همان‌طور خم‌شده بر تو چیزی از تو ببینم و چنگال نشسته بر چشم‌هایت انگار راه پلک‌های آبی چشم‌هایت را می‌بسته تو خیره به جایی در سقف و آن‌سوتر از منی که هستم و همیشه بوده‌ام بر هر حضوری و ترسانده‌ام چنانچه زردی و رطوبت بدود بر نرمی تخت و بستر و تو باز...

و از آبی چشم‌هایت راهی می رفت پر پیچ با جایی که درون توست و خود تو و همه‌ی چگونگی حضور و بودنت بر این خاکی که حالا مانده‌ام چنین.

به قربت و غربتِ هیچ واژه‌ای ننشیند و لانه نکند آن سیاهی و نور مواج در تو که پرت شدم از سنگین تو بر سینه‌ام و من پرت شدم و حالا دیگر نه غلت می‌زنم و نه می‌توانم و نه مجالی‌ست بعداین سال‌ها که مانده‌ام بر سینه‌ی تو و حضورت.

و این همه سال دیگر بختکی ننشسته چنانچه پیشترها بود و می‌نشست بر سینه‌ای و راه هوا می‌بست مگر اندکی که زندگی هنوز باشد و قلبی بزند و مرگ هنوز نیاید. من نیستن این همه سال و تنها مانده‌ام بر تو و در تو که سینه‌ات هیچ بر سنگینی من فسرده نگردد و اه نگوید و هیچ خمی حتی بر گردی سینه‌هایت نباشد از منی که چنین به سنگینی به سال‌ها بر تو خم شده‌ام.

حالا حتی که سالها می‌گذرد از خم شدن و خم ماندنم بر تو و در تو، گمانم انگار تویی که خم شده‌ای تا کمر در من چنانچه هیچ نمانده پوشیده بر تو از راز بودن و همه‌‌ی من و حتی سیاهی‌های شب‌ها که از سینه‌ی من راهی به جایی می‌جویند و شب می‌شود. حالا تویی انگار این همه سال که سنگین شده‌ای بر سینه‌ی من و هر لحظه که به هر جایی می‌روی من هم با تو.‌ام و از تو او و راه به جایی ندارم الا تو که سنگین راه بر هوای من بسته‌ای و تا سینه در من خم شده‌ای و راه هوا بسته‌ای الا مجالی برای زنده ماندن بس.

دیگر حالا سنگینی سنگینی چشم‌هایت که می‌درند و می‌گذرند و من چون لکه‌ای بر شیشه‌ای که راه عبور نگاه نبندد حتی نشسته‌ام بر پیشگاه بودنت و تنها اندک هوایی می‌رود تا هنوز زنده باشم و باشم و همین.

 

پی‌نوشت: چیزی باید بگویم تا مشخص بشود اینها به تنهایی چیزی نیستند. تنها تجربه‌ای هستند برای رسیدن به زبانی که میان تک تک جمله‌ها چیزی نباشد، اما در کل حسی را برساند. چون تاش‌های ظاهرا مغشوشِ نقاش امپرسیونیستی که گاهی احساس می‌کنم بعد از یک دل سیر دیدنش سردم است، یا چیزی در این حدود. پیشتر هم تلاشی کردم، هنوز هم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 18:13 | پنجشنبه 11 مهر1387 •

من و تو...

 

 

باید برمی‌گشتیم عقب، دوباره نگاه می‌کردیم. شاید چیزی افتاده بود که من و تو ندیده، رد شده بود. یا چیز که من و تو را ندیده رد شده بود. مثل همیشه من و تو ندیده رد می‌شویم.

نمی‌دانم کدام یکی. تو گفتی انگار«هی فلانی... نکند چیزی هست آن میان و من و تو ندیدیم.»

شاید هم من گفتم. اصلاً مگر فرقی هم میکند؟ نه، دیگر هیچ چیز فرقی نمی‌کند.

می‌گویم« باشد اگر چیزی هست...»

یادم نیست شاید هم تو گفتی. به هرحال یکی از من و تو گفت «... می‌خواهی برگرد باز نگاه کن... ببین چیزی از من و تو مانده آن وسط... چیزی که ندیده رد شده باشیم...»

حتی به گمان در کتابی چیزی خواندم وگرنه کار من وتو نبود این حرف‌ها.

می‌گویم «باشد، من بند کفشم را می‌بندم تو برو ببین اگر چیزی مانده...»

اگر اشتباه می‌کنم بگو. تو هم ساکتی. پس من یادم رفته است؟

یا نه، تو گفتی « من خط چشمم پاک شده خودت یک نگاهی...»

اما حالا که فکر می‌کنم به گمانم من و تو سکوت کردیم و باد در درختی پیچید و برگی را به زور کَند و کوباند بر زمین. حتی یادم است عابری پرسید «آقا، ساعت چند است؟» و من حتی فکر کردم که مگر چند می‌تواند باشد؟! اصلاً فرض کن فردا. یا همین امروز. یا اصلاً باشد آن روزی که تو در قایق نشسته بودی و پارو می‌زدی و من گفتم «بلد شو دیر شده‌ایم این اواخر. وقت رفتنمان است...» و یکی از من و تو هم گفت« باید یکی از این قایق‌ها بخریم. با این‌ها همه‌جا می‌شود رفت» حتماً این را تو گفته‌ای وگرنه من هیچ‌جا دلم نمی‌خواست که بروم. اصلاً هیچ‌جا هم که نرفته‌ام از آن روز.

بعد سرم را بلند کردم شاید هم نه- گفتم «دقیقاً همان وقت است که دلتنگی سراغ آدم می‌آید.» اما نگفتم. چون عابر رفته بود. حتی ساعت را هم نپرسیده بود. این را بعدها فهمیدم. بعدها که دلتنگی عابر همیشه با او بود.

اما اشتباه است. دلتنگی ساعت ندارد. اگر داشت، فقط یک‌بار اگر داشت، و فقط یک‌بار اگر به ساعتش نگاه می‌کرد، برای یک‌بار هم که شده دیرش می‌شد و برای یک‌بار هم که شده می‌رفت. مثل آن عابر، که با دلتنگی‌اش رفت.

دقیقاً بعد از این بود که یکی از من و تو گفت «برگردیم شاید چیزی هنوز...» و یکی از من و تو جمله‌ی آن دیگری را با خمیازه‌اش نصفه گذاشت.

آن عابر اما هنوز هم می‌رود و هنوز هم می‌رفت وقتی یکی از من و تو خمیازه می‌کشید. شاید هم فراموش کرده‌ام. شاید کسی از من و تو، بلند شده بود و چین در ابروها انداخته بود و به جایی دور نگاه می‌کرد. آنجا که من و تو نبودیم و هیچ یک از من و تو هم نبودیم.

اما من و تو گفتیم. دست‌کم یکی از من و تو گفت. گفت «دست‌کم بیا نگاهی...» نه این را من گفتم. حتی یادم است نگاهم به ابروهایت بود که پرشده‌اند و تو دیگر حالی نداری تا برداری و ... .

نه. من حتی همین را هم نگفتم. تنها گفتم «دست‌کم.» دیگر حرف «نگاهی» نمی‌شد زد این میان. با وجود بی‌نگاهی‌ات و گونه‌های بی‌چال‌ات. این‌ها را خوب یادم مانده. مانند دلتنگی عابر که سلانه سلانه می‌رفت، تا مبادا عابر جا بماند. مثل من که جا ماندم. مثل من و تو. دست‌کم یکی از من و تو.

اما حتماً یکی از من و تو چیزی گفته که یکی از من و تو بازگشت و رفت تا ببیند آیا چیزی هست که من و تو ندیده رد شده‌ایم یا چیزی که ما را ندیده رد شده باشد. باور کن حتی یادم است یکی از من و تو گفت «من و تو را نادیده می‌گیرند.» یا «من و تو همیشه گم شده‌ایم در این راه برگشت.»

شاید تو گفته‌ای که من بعدش فکر کردم چطور چین‌های صورتت چال گونه‌هایت را... نه. حتی این هم نبود، بعد از آنکه گفتی «مرا آویخته بر چال گونه‌هایم می‌بینی» اما «تو خودت هستی، این چال هم خودت است با همه وحشتی که دارم. وحشت ایستادن دم این چال. این وحشتِ من هم توئی.»

حالا حتی یادم نیست به دقت که کدام من و تو چالی داشت بر گونه‌. با این حال یکی گفته بود و دیگری سرش را خارانده بود و انگار چیزی هم نگفته بود. شاید هم من یادم نیست. اما قطعاً کسی از من و تو چیزی از برگشتن گفته بود و آن دیگری یا بندکفشش را بسته بود یا خط چشمش را درست کرده بود. به گمانم تو گفتی «ریمل‌هایت..» بعد دیگر چیزی نگفتی. تو همیشه بعدها چیزی نمی‌گویی. به گمانم من هم دست‌مالی در آوردم و اشک‌هایم را پاک کردم و ریمل‌ها را هم. و چون باز بعد بود، تو چیزی نگفتی. من هم دستی بر ابرو‌هایم کشیدم و یادم آمد که تو پیشترها چیزی گفته‌ای دربارة ابروهایم که پر شده است یا چه.

به گمانم بعد از این بود که گفتی «می‌خواهی برو نگاهی بینداز شاید کسی من و تو را نادیده گرفته. یا چیزی هست که هنوز...» بعدش هم چشمت را بستی تا بیشتر از این دود سیگار در چشمت نرود و من چیزی نداشتم بگویم.

و تو هنوز بند کفشت را می‌بستی و من احساس می‌کردم کسی از کنار من و تو می‌گذرد. شاید هم من و تو از کنار کسی یا چیزی یا من و تو حتی می‌گذریم. این را یا تو گفتی یا از کتابی چیزی برایم خواندی. حالا یادم نیست. اصلاً مهم هم نیست. اما باید برمی‌گشتیم و من میلی نداشتم این راه طولانی را پیاده گز کنم تا تو سیگارت را بکشی و بند کفشت را ببندی و به عابری که حرفی ندارد نگاه کنی. بعد هم باد بیاید و برگی را بکوبد و برود سراغ کار خودش و باز من و تو بمانیم و من و تو.

اما یکی از من و تو برگشت. این را خودت هم نوشته بودی. اما نگفتی کدام من یا کدام تو. اصرار هم که کردم گفتی «به هر حال برگشت.» من هم اصرار نکردم تا خیال نکنی من برگشته‌ام تا ببینم مبادا چیزی من و تو را نادیده گرفته است. یا من و تو نادیده چیزی گذاشته‌ایم. البته این را  نگفتی، به گمانم نوشته بودی که «به هر حال یکی از من و تو برمی‌گردد.» حتی به وضوحِ انگشتان درازت یادم است، که زمان فعلت استمراری بود. ننوشتی «برگشت»، نوشتی «برمی‌گردد.» بعد یکی از من و تو که جلوتر رفت. به گمانم انگار تو داشتی چیزی می‌نوشتی. که مثلا باد برگی را از درخت می‌کند و به زمین می‌کوبد و من هرچه فکر کردم یادم نیامد. بعد هم نوشته بودی «یکی از من و تو بند کفشش را بست.» به گمان حتی من خم شدم بند کفش‌ات را نگاه کردم که هنوز باز بود، و تو نوشته بودی «بست». بعد به صورتت نگاه کردم که ریمل‌هایت ریخته بود روی صورتت و به گمانم گفتم «ریمل‌هایت را پاک کن». اما به گمانم این را تنها تو نوشتی، چون من تنها گفتم «ریمل‌هایت..» و بعد به ابروهای پُرت نگاه کردم. بعد هم تو اسم یکی از من و تو را نوشتی که خوانده نمی‌شد و بعد یکی از من و تو بلند شد که برود ببیند آیا چیزی مانده از من و تو که نادیده گرفته باشدمان. که آن دیگری ماند و چشمش را بست و شاید هم ریملش را پاک کرد. بعد آن یکی از من و تو که رفته بود باز گشت و گفت یکی آن‌جا افتاده است. حتی تو نوشتی «مرده است» حالا یادم نیست شاید من نوشتم. بعد آن یکی بلند شد و رفت بالای یکی از من و تو که افتاده بود و هیچ نمی‌گفت. باز هم یکی از من و تو گفت «مرده»

بعد من گفتم به گمان که «برای همین ما نمی‌شویم» یاد نیست شاید هم نوشتم. به هرحال یکی از من و تو مدام می‌نوشت «ما نمی‌شویم» بعد ورق می‌زد و باز می‌نوشت: «ما نمی‌شویم»

 

علی امیرریاحی

شهریور 1387

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 0:4 | پنجشنبه 4 مهر1387 •