پووووووووووووووووووووووووووووووووف
چطور می شود
چیزی در ستایش زندگی نوشت آن هم وقتی هنوز چون طفلی هستی در برابر این همه که نمیفهمی
و این همه که از تو دور است؟
آه که چقدر
این روزها تلخ اند.
آه که چقدر
روزها تلخند.
آه که چقدر
روزها و شب ها تلخند...
چقدر تلخم...
حتی نشسته یک
جایی که نمی دانم کجاست این تلخی و دارد می خورد و پیش می رود، مثل جزام نرم و
دلاچسبی که نشسته باشد روی همه جای بودنت و یک روز بیدار شوی و ببینی نیستی. انقدر
نیستی که انگار از بیخ نبودهای هرگز.
دهانم طعم تلخ
بودنم را میدهد
با طعم سیگار
با تلخ
با تو
با مرگ
تو؟
نه من... من
اینجا تلخ تر
از من نه تریاک است نه خرمالوی گس نه این حرفهای دوری و نه قهوهی اسپرسو.
اینجا منم با
همه گنگی که دیگر چیزی ندارم چنانکه انگار از ابتدا هم نبوده چیزی تا بگویم برای
کسی تا دوستم داشته باشد.
ابنجا که منم،
هوا ابریست
اما باران نمیبارد. رعد نمیزند اما همیشه جایی میسوزد.
همیشه من
جاییم میسوزد.
آنقدر که مست
هم که میشوم باز میسوزم
حتی بیشتر
حتی بیشتر
حتی بیشتر
چقدر بیشعورم
نسبت به این زندگی
چقدر نمیفهمم
چقدر اینجا
کسی نیست
کاش کمی
فقط کمی شاعر
بودم تا این همه را استفراغ میکردم دست کم اما
نه نمیشود
راهم به جایی
نمیبرم
اینجا همیشه
منم
همیشه اول شخص
مفرد
همیشه همیشه
همیشه همیشه........................
چون صفحه کلید
منهدم شدهام
حرفهایم ریختهاند
آن طرفتر از خودم
دست کم باران
هم نمیبارد...
همه آدمها
برای من توریستند
توریست
گاهی سرم
گاهی حرفهایم
گاهی تنم
اما خودم
آه خودم
همیشه فاصله
هست
همیشه فاصله
هست
میان من و
هر کسی که میآید
و تو میشود
گریهام میگیرد
از این همه
اما باز هم
هست همیشه
باز همیشه کسی
تو میشود این میان و باز
من همیشه آن
دورهایم
دورهایم
من دورهایم
انگار نام من
آن دورهاست
نام من
آن دورهاست
سلام «آن
دورها»
سلام.
پینوشت: خیلی
بیشتر از آنکه فکر میکردم مچ زندگی برایم باز شده است. شاید دیگر نباید اینجا
نوشت.
کلمات ریخته در زیرزمین 6
منیر با همان کمرنگی مدامش، داشت
باغچهی خالی را با دقت آب میداد. به گمانم آمد آنجا چیزی باید کاشته باشد. باید
خودم را رها میکردم.
پرسیدم: «گمونم افسرده شده.»
«ممکنه.»
«چیزی به تو گفته؟»
«من؟ نه.»
حتی سرش را بلند نمیکرد. با ذرهای
حوالی ناخن انگشت کوچکش ور میرفت و گاهی هم از دندانهایش کمک میگرفت، آن هم فقط
برای اینکه نشان دهد کل این بحث اهمیتی ندارد.
گفتم:«فکر کنم یه چیزایی هست که باید
بدونم، نه؟»
این بار پروانه سرش را بلند کرد و به
چشمهایم خیره شد.
«نمیدونم. خودت چی فکر میکنی؟»
«منم نمیدونم. گفتم شاید چیزی هست که
بخوای به من بگی»
«نه»
این نه را با سماجت گفت. چیزی شبیه
اینکه بخواهی کسی را از رو ببری. نگاهم را دزدیدم و باز به منیر نگاه کردم که
انگار تبدیل شده بود به یک مجسمهی آبپاش کمرنگ.
«به نظرم کمرنگ شده.»
وقتی گفتم، آماده هرچیزی بودم الا:
«آره، به گمونم.»
«چی؟»
«گفتم آره خب!»
«خب چرا؟... یعنی چرا اینطور شده؟»
پاهایش را جمع کرد زیرش و باز مشغول
ناخنهایش شد.
«با تو ام پروانه.»
«من چه میدونم علیرضا! لابد یه جای
کار اشتباهه! لابد... چه میدونم.»
«خودشم میدونه؟»
«راستی شاید به حد کافی نخواستی نگهش
داری، ها؟!»
«نمیفهمم...»
«آره این بزرگترین مشکل توئه. نمیدونم،
گاهی انقدر خنگ میشی که آدم نمیدونه تو... آخه مگه آدم میتونه انقدر احمق بشه
بعضی وقتا؟»
«چی میگی پروانه؟»
«ولش کن»
«نه خب بگو... بگو بدونم دقیقاً چی
شده! تو میدونی من خیلی چیزارو زیر پا گذاشتم به خاطر منیر... اونوقت تو میگی من
بخاطر موندنش کاری نکردم... تو میدونی من به خاطر منیر حتی...»
«آره حتی به منم بیتفاوتی کردی. منم
گذاشتی زیر پات.»
«حالا وقت این حرفا نیست.»
«تو به خاطر منیر و بقیه آدمات به همه
زندگی من بیتفاوتی کردی.»
احساس میکردم نصف مغزم فلج شده است.
فکر میکردم زندگیام پر از چیزهایی شده که نمیفهمم. لابهلای فلج فکریام گفت:
«با اون مزخرفاتی که نوشتی چطور کسی
ممکنه تحملت کنه.»
«کدوم؟»
«همشون. مثلا اون داستان «همسر نویسنده
و شوهر محبوبش»... اه ولش کن.»
«خب!»
«مثلا اون داستان همسر نویسنده و شوهر
محبوبش... اه ولش کن.»
«خب اینو که الان گفتی!»
«تو واقعا حالت خوب نیست علیرضا!»
«من مطمئنم! تو الان... همین الان اینو
گفتی»
«باشه!»
«خیلی خب ببین پروانه. من واقعا...
چطور بگم... واقعا همیشه بهت علاقهمند بودم... فقط به خاطر منیر بود. میدونی اگه
منیر نبود... نمیخواد از این لبخندای احمقانه تحویلم بدی... اه»
«میخوای بگی منیر باعث شده من بدبخت
بشم؟»
«خب آره اگه اون نبود...»
چنان براق شد در صورتم که دیگر نتوانست
چیزی بگویم.
برگشتم سمت پنجره. منیر در حیاط نبود. فکر کردم
احیانا رفته است زیرزمین. خواستم بروم مچش را حین نوشتم ادامه داستان بگیرم که
صدای به هم خوردن لیوانها از آشپزخانه آمد. نفهمیده بودم کی از هال رد شده
بود. چرخیدم سمت پروانه تا از قیافهاش
بتوانم چیزی بخوانم. ناگهان متوجه شدم موهای پروانه بلوند است.
چند قطره عرق روی مهرههای پشتم سر میخوردند.
(ادامه دارد.....)
Nothing is very much fun, anymore
درون هر کس حفرههایی
هست.
حفرههایی چون جذام
که نرمنرم میخوردت و تمام میشوی.
گاه انقدر عمیق که
هر چیز و هرکسی را هم بگذاری باز جایی همیشه خالیست.
حفرههایی آنقدر
ژرف که همهی خودت هم گاه از آن رد میشود.
و هستند کسانی که
به گمانمان آنقدر کاملاند که نباید دردشان بگیرد از این حفرهها، یا که اصلا
نباشند اینها در آن شعور محضی که میبینیم از دور و گاه نزدیک.
اما هست. دیدهام
که لرزیدهاند، نشستهاند گوشهای و همه درکشان از هستی را رهاندهاند و در پی
حفرهای کوچک حتی در اعماقشان، گریستهاند.
من دردم میگیرد از
این حفرهها. و گاه انقدر کش میآیم تا به ابعاد خود برسم باز و بلکه هموار کنم
اینها را که در مناند مدام.
همه رگ و پیام را
میریزم در هر چالهای که هست تا بلکه ذرهای حتی هم آیند این ژرفهای مهیب.
پینوشت: این حفرهها
حفرهاند چون نام دیگری نیست که نشانشان دهم، تا رسوایشان کنم. و به هیچ دایرهی نیمهای،
یا هیچ داستان مصوری، یا کلمهی ساده فهمی ارجاعشان نمیدهم، تا انقدر کوچک و سهل
نادیده نگذرم. این حفرهها دهشتناکتر از آناند که با داستان مفرحی بودنشان را
بفهمیم یا درمانش کنیم.
کلمات ریخته در زیرزمین 5
نوشته شده بود: «مرد چشمهایش را که
باز کرد با صحنهی غریبی روبرو شد. جایی که بود را هیچ بهخاطر نمیآورد. آخر چطور
آنجا رسیده بود؟
چیزی در درونش فرو ریخت وقتی هر دو زن
را یکجا دید.
آن روز مرد با هر دو زن قرار گذاشت
بود. بر حسب اتفاق نبود که خواست هر دو را در یک روز ببیند. مدتها تلاش کرده بود
تا در روز تولدش هر دو زن را به خانه بیاورد. احتمالاً قصد داشت تولد چهل سالگیاش
را به همراه دو معاشقهی متفاوت و به قول خودش در دو سبک متفاوت، جشن بگیرد. یکی
صبح، یکی عصر.
همقطاری از دورانی دور، پیشنهاد دو
فاحشه را داده بود تا او این تصمیم مهم را با آنها بهجا بیاورد اما مرد خودش طور
دیگری نظر داشت. او معتقد بود که باید این دو زن به خواست خودشان و از روی عشق به
خانهی او بیایند، نه به بهانهی پول. از این رو از چند ماه مانده طرح دوستی و
یک رابطهی عاشقانه را با آن دو به طور جداگانه ریخته بود. هیچ یک از دوستانش نمیدانستند
که مرد چرا آن تصمیم را با خود گرفته و چرا باید درست روز تولد چهل سالگیاش با دو
زن متفاوت بخوابد. ظاهراً حتی عهد کرده بود با هر کدام تا پنج نوبت معاشقه کند. آن
همقطار هم که پرسیده بود، در جواب تنها لبخندی شیطنت آمیز دیده بود.
صدای زنگ در که بلند شد مرد برای آخرین
بار آینه را نگاه کرد تا همه چیز مرتب باشد. حالا اینها جوگندمی کامل بودند به
معنی واقعی کلمه، زیر چشمها چین افتاده بود و شیاری عمیق کنار لبها راه باز کرده
بود. اما امروز ثابت میکرد که تنها جاافتادهتر شده است و هنوز بهتر از قبل از
عهده همه چیز برخواهد آمد. مبادا نتوانم؟ نگذاشت حتی این جمله در ذهنش منعقد شود.
هیچ حرفی از یأس در او راه نخواهد داشت. هنوز هم میتواند و چهل سالگی تازه آغاز
دوره دوم زندگی اوست، دورهای که میتواند آنچه پیش از این آموخته را به کار بندد
و تا به حال و تا به این لحظه نیز به کار بسته بود.
در را که باز کرد صورت سرخ سفید زن دلش
را غنج برد. گونهاش را بوسید و عطر تن زن دوید میان سلولهای دماغ و صورت و اعصاب
و رگها و قلب و ششها و نایژهها و اعماق و حتی تا نوک انگشتان پایش هم رفت و
لرزید و چشمهایش را بر هم گذاشت و لبخندی زد. زن بلوند کمی سرخ شد از حرکت وقیح
دست مرد که حالا هر فراز و فرودی را بیشرمانه طی میکرد تا صاحبشان را خوب تحریک
کند، تا خوب از پس آن ده وعدهای که عهد کرده بر آید.
.زن کمی خود را پس کشید، انگار که اذیت
شده باشد و مرد که فهمید، دستش را گذاشت کمر زن و کمی انگار هولش داد تا کاناپهای
که همانجا میان هال ولو بود....»
آخر چطور ممکن است من چنین جملات
وقیحانه را جایی بنویسم؟!
«.... مرد بهتر دید چای بیاورد. اما زن
پیش دستی کرد و از او خواست در روز تولدش دیگر دست به هیچ سیاه و سفیدی نزند.
بنابر این بلند شد و به آشپزخانه رفت.
مرد اندیشید که چه خوب میشود اگر زن
سیاه هم چنین تصمیمی بگیرد، چرا که قطعاً وقتی زن سیاه بیاید حتماً حسابی از نفس
افتاده است...»
واقعاً که!
«.. اما نه! این درست نبود. او میتوانست
و حتی دهمین بار را هم از روی رغبت و میل شدید جنسی اقدام خواهد کرد، دست کم به
خود اینطور امید میداد. همانطور که زن بلوند میرفت سمت آشپزخانه او با نگاهش هر
آنچه بر بدن زن بود را میدرید. چنانچه زن حین راه رفتن انگار متوجه نگاه او شد و
با کمی ترس برگشت و به چشمهای دریدهی مرد نگریست و واقعاً برای لحظهای موهای
دستش سیخ ایستاد و آب دهانش را فرو داد و به آشپزخانه رفت.
مرد که خوب چریده بود میان کمر و
کمرگاه زن بلوند، از این دریدهگی خود احساس شعف و قدرت میکرد.
کمی بیشتر خودش را روی کاناپه رها کرد
و منتظر ماند تا زن باز گردد و در این فاصله خوب به راههای مختلف فکر کرد. هرچند
عهد کرده بود از هیچ داروی تحریک کنندهای استفاده نکند اما مسلماً کمی فیلم بد
نبود.
زن از درگاه که وارد شد با سینی چای در
دستش کمی میلرزید و این ترس، باعث میشد مرد بیشتر احساس قدرت کند و بیشتر تحریک
شود. زن که نشست کنارش، دستش را انداخت به پیراهن زن بلوند که زن گفت نه و از مرد
خواست مجالی دهد تا چایشان را بخورند بعد.
مرد ساعت را نگاه کرد. شش ساعت بعد زن
سیاه میآمد و با توجه به اینکه زن بلوند یک ساعت قبل از آمدن زن سیاه باید میرفت
بنابر این پنج ساعت برای پنج مرتبه معاشقه فرصت داشت. چایش را در حالی مینوشید که
با چشمهایش مدام در حال عریان کردن زن بود. زن داشت از تصادفی که در راه دیده بود
میگفت و مرد مطلقاً توجهی به او نداشت. تنها احساس میکرد کمی سرش سنگین شده و
انگار حالش به هم میخورد و میخواست استکان را روی میز بگذارد که ناگهان روی
کاناپه وارفت...»
اَه! چقدر مزخرف! لابد داروی بیهوشی
ریخته بود آن زنک در چایی. اما معمولاً این داروها را در چایی نمیریزند در آبمیوه
میریزند تا طعم گندش آدم را رسوا نکند.
«... مرد چشم که باز کرد تا بالای سینه
در خاک فرو رفته بود و هر دو زن بالای سرش چمباتمه نشسته بودند و با دقت و خشم به
او مینگریستند.
تا به حال آنجا را ندیده بود. جایی
شبیه به باغ بود با درختهای بسیار و نزدیک به هم. تا جایی که گردنش میتوانست
بچرخد و چشمهایش میتوانستند ببینند، هیچ بنا یا ساختمانی ندید. حتی دیوارهای باغ
هم دیده نمیشد. البته احتمالا به دلیل متراکم بودن درختها در اطراف نمیتوانست هیچ دیواری ببیند. کمی احساس سرما
کرد و متوجه شد که ابتدا او را کاملا برهنه کردهاند و بعد تا بالای سینه مدفونش
ساختهاند. تنها حسی که داشت علاوه بر سرما ترس بود. درواقع ترس بود که باعث میشد
بیشتر سردش شود و بیشتر بلرزد. زن بلوند و زن سیاه در هر دو کماکان با دقت به او
مینگریستند. این نگاههای خیرهی آن دو بیشتر باعث ترسش میشد.
هرچند هنوز کمی منگ بود اما کمکم به
یاد آورد که آخرین بار کجا بوده. احتمالا باید زن بلوند چیزی در چای ریخته باشد و
مرد بعد از نوشیدن آن بیهوش شده باشد. اما آن دو از کجا به وجود هم پی برده
بودند. او تمام سعیاش را کرده بود تا مطلقاً آن دو از وجود هم مطلع نگردند.
احتمالا باید...»
همین. اینجا دقیقاً تمام شده بود. این آخرین
جملهی کامل شده بود.
هرچند این نوشته در جاهایی شبیه نوشتههای
من است اما من به هرچیز مقدسی که ممکن است باشد باز قسم میخورم که کار من نیست.
من هیچ چیزی از این نوشته نمیفهمم. اما دست خط چه؟ قطعا کار منیر است. ولی چرا؟
از حیاط صدا خندهی منیر و پروانه میآمد.
آرام و دزدانه نگاهی به حیاط انداختم. منیر و پروانه بر روی هم آب میپاشیدند.
پروانه لباسش کاملا خیس شده بود و تماماً چسبیده بود به بدنش، طوری که به گمانم
حتی برهنگی کاملش هم تا این حد نمیتماند تحریک کننده باشد. موهای سیاه بلندش هم
مدام در حرکات تند او در هوا تاب میخورد و شلاقوار میخورد روی صورت و شانهها و
سینههایش. فکر کردم چقدر خوب است که پروانه اینجاست. با این حال نوشتهها چنان
گیجم کرده بود که نمیتوانستم از دیدم پروانه در آن حال لذت کافی را ببرم. باز
نگاهی به نوشته کردم، هیچ جملهای کامل نبود.
(ادامه دارد...)
پینوشت: چرا به چیز شاهین نجفی گوش نمیکنید؟
پینوشت 2: در ذکر مصائب شاهین نجفی بودن...
کلمات ریخته در زیرزمین 4
دستهی کاغذهای کاهی، همانطور رها، بی
خیال، روی باقی توده کاغذها مانده بودند. تصمیم گرفتم اصلاً نگاهشان نکنم. به هر
حال طوری شده بود و اینها اینطور نوشته شده بودند. اصلاً خودم نوشته بودم و یادم
نمیآمد، خب که چه؟ مهم نبود. گاهی نباید مدام روی چیزی فشار بیاوری، باید رهایش
کنی. من هم رهایش کردم و جاهایی که فکر میکردم مقاله باید آن طرفها باشد را
جستجو کردم. طوری که اصلاًٌ یادم رفت کمی آن طرفتر از من دستهای کاغذ کاهی هست
که چند روز پیش بسیار باعث تعجب و حتی ترسم شده بود.
نمیدانم، شاید دلم میخواست اینطور
فکر کنم. چون چند دقیقه نگذشته بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و دسته کاغذهای
کاهی را برداشتم. تصمیم گرفتم همه را از دم بسوزانم. اما راستش اتفاق بدی افتاده
بود؛ به طرز مسخرهای متوجه شدم جملات صفحه اول و همچنین چند صفحه بعد کامل شدهاند.
من باید تمام تلاشم را میکردم تا عقلم
را از دست ندهم. بنابر این شروع کردم به بررسی منطقی اتفاقات:
اول اینکه من هرگز روی این کاغذهای
کاهی چیزی ننوشتهام. دوم اینکه من هرگز در هیچکجا جملات نیمهکاره ننوشتهام.
سوم اینکه این نوشتهها بدون شک تنها
دستخط من است. چهارم اینکه این جملات، نیمهکاره بودهاند که در چند صفحه به
تدریج کامل شدهاند.
و بالاخره پنجم اینکه من در این چند
روز مطلقاً پائین نیامدهام.
خیلی خب. به طور منطقی اگر بررسی کنم،
اینطور میتواند باشد که من خودم اینها را نوشتهام. آن هم بدین شکل ناقص و بعد
گذاشتهام زیرزمین، و بعد از چند روز آمدهام و بعضی جملات اول را کامل کردهام و
کل این جریان را از یاد بردهام.
تنها نقطهای که بر این احتمال صحّه میگذارد
دست خط من است. و چیزی که این احتمال را باطل میکند این است که واقعاً نمیتوان
مرا در دسته انسانهای فراموشکار قرار داد. ممکن است مثلاً گاهی روز تولد منیر
یادم برود، اما این دقیقاً به معنی فراموشی نیست، بیشتر به معنی حواسپرتیست.
من تکتک نوشتههایم را به یاد میآورم،
که حتی کی و کجا و چرا نوشتهام. یا مثلاً اینکه عشوهی فلان زن در فلان داستان یا
نمایشنامه را از کدام همسایه یا دوست سابق و یا کدام فامیل گرفتهام. اما...
اما یک احتمال دیگر هم بود؛ و آن اینکه
این نوشتهها میتواند کار کس دیگری باشد. و آن کس نمیتوانست کسی جز منیر باشد.
اگر میپذیرفتم که کار منیر است باز هم از تعجبم کاسته نمیشد. اول اینکه چرا منیر
باید این کار را بکند؟ آن هم به این شکل که جملههای نیمهکاره بنویسد و بعد
بخواهد کمکم کاملش کند. و مهمتر از همه اینکه چرا باید بخواهد دستخط بد مرا
تقلید کند؟! ضمن اینکه منیر هرگز –مطلقاً- سراغ
نوشتن نرفته و به نظر من بزرگترین حُسناش همین است.
همانطور گیج وسط زیرزمین با کاغذهای
کاهی نیمنوشته ایستاده بودم که صدای زنگ در آمد. صبر کردم تا منیر در را باز کند.
تصمیم گرفتم از زیرزمین بیرون نیایم مگر وقتی که ته و توی این نوشتهها را در
بیاورم. یا دستکم این چند صفحهای را که کامل شده است بخوانم بلکه چیزی دستگیرم
شود.
باز صدای زنگ در آمد و باز و باز... .
انگار منیر خانه نبود... پلههارا بالا رفتم و در را باز کردم. پروانه بود.
غافلگیر شدم. گفت «سلام». در نوعی منگی غلت میزدم و اصلاً انگار به کل آنجا
نبودم. گفت: «حمید زنگ نزده یعنی؟»
«هاه! ببخشی. غافلگیر شدم. فکر میکردم
یکی دو روزی طول بکشه... راستی بفرمایید.»
چیزی در نگاهش بود که نشناختم. برقی
انگار، یا شوقی، چیزی شبیه همینها.
«کار خوبی نکردم. بعد از اینکه راه
افتادم به حمید گفتم زنگ بزنه... راستش خودم روم نشد.»
احساس کردم چقدر دلم برایش تنگ شده
بود. به گمانم دیگر داشتم قیافهاش را هم فراموش میکردم. چندان که باید به نظر
غمگین نمیآمد. اصلاً شبیه کسی نبود که از یک دعوای مدام فرار کرده باشد.
نمیدانم چرا انقدر منگ شده بودم که
سرش را خم کرد و متعجب پرسید: «خوبی؟»
با صدای منیر که داد میزد تا نشان دهد
خوشحال است برگشتم. حولهاش را پیچیده بود دور تناش و موهایش همانطور خیس ریخته
بود روی صورت، و شانههای برهنهاش عجیب میدرخشید. یادم نمیآمد تا به حال شانههای
منیر را زیر نور خورشید دیده باشم. حتی احساس کردم شانههایش را تا به حال ندیدهام.
اما هنوز کمرنگ بود. پروانه رانگاه کردم ببینم متوجه چیزی میشود یا نه. اما
پروانه تنها آغوشش را باز کرد و دوید به سمت منیر. با حرکات و صداهایی که به نظرم
احمقانه بود، کلی همدیگر را بغل کردند و من چمدان سنگین پروانه را تا هال آوردم.
هرچند از دیدن پروانه حسهای غریبی در من شروع به جنبیدن کرده بودند، اما هنوز به
شدت مشتاق بودم بدوم در زیرزمین و آن چند صفحه اول نوشتهها را بخوانم. حتی تصمیم
گرفتم آن دو را تنها بگذارم و بروم زیرزمین. هرچند در اعماق، علاقهای مبتذل هم
داشتم تا بنشینم کنار پروانه و کمی با او حرف بزنم.
منیر گفت: « تا علیرضا یه چایی برات
بیاره منم لباسامو پوشیدم.»
و این یعنی اینکه من باید حالا حالاها
بالا بمانم و نقش یک شوهر خوب در یک خانوادهی صمیمی را بازی کنم، و از طرفی دیگر
برای هر کلمهام ساعتها فکر کنم تا مبادا منیر خیال کند قرار است در این مدت بین
من و پروانه اتفاق خاصی بیافتد.
(ادامه دارد... هنوز)
کلمات ریخته در زیرزمین 3
جایی غرق شده بودم که رضایی زنگ زد. تا
صدایش را شنیدم یاد مقاله افتادم و اینکه زیرزمین کلی شلوغ است و در هم، و مهمتر
اینکه جریان آن نیمه نوشتهها را نفهمیدهام.
گفتم «شرمنده رضایی جان. کلا حواسم
نبود.»
«به چی؟»
«خب اون مقاله دیگه...»
«ها... مقاله... آره یادم رفته بود.»
یا دروغ میگفت یا مسخره میکرد یا
حالش بد بود. رضایی چیزی یادش نمیرود، بر عکس من. گفتم این روزها همه چیز آنقدر
ریخته به هم که نميدانم چه چیز را کجا گذاشتهام. که مثلا حالا شش ماهی هست آمدهایم
اینجا و انگار همین دیروز رسیدهایم، و این هم خب برمیگردد به من که وقتی جا عوض
میکنم انگار اسهال شدهام، و هیچجا بند نمیشوم.
راستش بدم نمیآمد کمکم برایش از منیر
بگویم و چیزی که به نظرم مشکل تازه است. فقط باید کمی مراقب میبودم که مبادا گمان
کند بیشتر از آنچه میگویند عقلم را از دست دادهام.
از سکوتش اما احساس کردم قرار نیست من
حرف بزنم. گفتم خب تو چه خبر؟
سکوت کرد.
گفتم: «خوبی رضایی؟»
«نه»
حالا اگر روبرویم بود، حتما سرش را
پایین انداخته بود و گوشه سبیلش را میجوید و عرق میریخت.
خواستم چیزی بگویم دیدم هیچچیز جز
سکوتم نمیتواند به حرفش بیاورد. راستش حوصله تظاهر به اینکه مشکلش برایم مهم است
را هم نداشتم. هیچوقت هم تمایلی نداشتم بدانم که چهکسی حالش چطور است یا چرا
اینطور شده، مثلا افسرده یا بدتر حتی.
«ریختم به هم.»
گفتم: «پروانه کمرنگ شده؟»
«چی؟»
نمیدانم چرا یکهو این حرف را زدم.
نباید میزدم. اما به گمانم احساس کردم باید چیزی در این حدود باشد.
خودش گفت: «کمرنگ؟ آها منظورت کمتوجهیه؟
آره... کلا... کلا میخواد جداشه. نمیدونم چرا اینطور شد. میگه دیگه فایدهای
نداره. میگم خب ما زوجهای خوبی هستیم. دستکم میون همه دوستا و آشناها مثال زدنی
هستیم. میگه اونا که با تو زندگی نمیکنن من میکنم. دیگه هم حوصله تظاهر ندارم.
نمیتونم... میشنوی علیرضا؟ میگه نمیتونم.»
«آره میشنوم»
«بهش گفتم خب این بچهچی؟ میخوای من و
بچه رو ول کنی بری کجا؟ خب تو هر زندگیای این مسایل پیش میاد. همه با هم دعوا میکنن...
مثلا همین علیرضا و منیر هم گاهی حرفشون میشه. مگه نه؟... هان؟»
«آره خب... درواقع... آره دعوا مون میشه
گاهی...»
«میگم خب مگه چیمیخوای؟ چیممکنه یه
مرد به یه زن بده که من از تو دریغ کردم؟ میگه تو نمیفهمی... میشنوی علیرضا؟ میگه
تو نمیفهمی! میگم خب چیرو باید میفهمیدم که نفهمیدم؟ قبول این اواخر سرم شلوغ
بود کمتر وقت شد بیام پیشت... هرچند خودتم که... این حرفا گفتن نداره علیرضا. آدم
شرمش میشه، ولی خب خودشم چندان رضایتی نداشت.. یعنی چطور بگم انگار که نخواد.»
«کس دیگه چی؟»
«من؟ نه بابا خودت که میدونی... من
زیاد درگیر این مسایل نیستم. دست کم نه انقدر که...»
«اون»
«تو هم اینطوری فکر میکنی؟»
«خودت چی؟»
«گفتم بهش. گفتم خب باشه... البته
نتونستم رک بگم اما تلویحاً گفتم. این چیزا آدم رو خورد می کنه. اما فقط گفت برات
متاسفم که فکر میکنی حتماً باید پای یکی دیگه وسط باشه.... دیگه نمیدونم. نمیگم
فوقالعاده عاشقشم نه، ولی بدون اون نمیتونم. نمیدونم شاید میخواد عاشقش باشم،
ولی خب مگه عاشق بودن چیه؟ باید چیکار کرد مگه؟ خب من میکنم. کم یا زیاد هرکاری
که یه شوهر خوب انجام میده منم انجام دادم. خودت که شاهد بودی.»
«آره. شاید میخواد یه کم تنها باشه.»
«منم همین فکر رو کردم. بهش گفتم. گفتم
میخوای یه کم... یه مدت جدا از هم زندگی کنیم... شاید اگر یه مدت دور باشی اوضاع
بهتر شد... میدونی، گفتم شاید این زندگی، این تکرار هرروزه دلشو زده، یه استراحتی
چیزی میدونی...؟»
«آره فکر خوبیه. برای تو هم خوبه.»
«اما خب یه مشکلی هست.»
«چی؟ قبول نکرد؟»
«چرا. ولی میگه کجا برم؟»
«خب...»
«برا همین گفتم شاید... آخه میدونی من
به هیچکس مثل تو اعتماد ندارم. پروانه هم که خب با منیر جوره... اگه یه مدت
بشه...»
«آها. باشه، آره چه ایرادی داره. خوبه
فکر کنم برای منیر هم خوب باشه.»
«تو دوست خوبی هستی علیرضا»
«خواهش میکنم.»
«اون مقاله رو هم اگه تونستی... عجلهای
نیستها اما خب برای یکی از دوستا یه نقدی میخوام بنویسم گفتم...»
«آره حتما. همین امروز میرم پیداش میکنم،
مطمئن باش»
«اگه مشکلی پیش اومد بگو خب؟»
«مشکل؟»
«یه وقت اگه برنامهای چیزی داشتین...
یا منیر نخواست...»
«نه. کاری نداریم. منیر هم خوشحال میشه.»
«پس فعلا....»
این اتفاق دو روی داشت. روی اول این
بود که حضور کس دیگهای در خانه ممکن بود بین من و منیر مانند کاتالیزور عمل کند و
به سردی رابطه ما و همچنین به توهم من نسبت به کمرنگ شدن منیر خاتمه دهد.
روی دوم این اتفاق اساماسهای نیمه
عاشقانهی پروانه بود برای من، که خوشبختانه با کمی بیتفاوتی حل شده بود. از
اعماق آرزو داشتم هرگز وضعیتی پیش نیاید که احساس کنم دارم به رفیق قدیمیام خیانت
میکنم.
تصمیم گرفتم جریان آمدن پروانه را به
منیر بگویم و بعد بر همه تعجبها و ترسهایم غلبه کنم و به زیر زمین بروم و مقاله
مذکور را بیابم.
(ادامه دارد)
کلمات ریخته در زیرزمین 2
راستش انگار منیر کمی کمرنگ شده بود.
نه اینکه به خاطر بیتوجهیاش به من، یا اینکه مدام در خودش است و مدام در جایی
باشد که انگار بسیار دورتر از من است، نه. دقیقاً کمرنگ شده بود. طوری که گاهی حتی
به سختی میدیدمش. محو نشده بود، تنها کمرنگ شده بود. دقیقاً واژهاش همین است که
میگویم. طوری که حتی نگران شدم کمی.
اول احساس کردم مشکل از خودمم است که
لابد باز بیناییام دچار ایراد شده، اما همه چیز دقیقاً با همان رنگی بود که پیشتر
از این هم. دست کم وقتی عینک میزدم اینطور بود.
ما عموماً برای کسی و چیزی که همیشه
همراهمان است نیاز به عینک نداریم. چون همیشه میدانیم که هست و همیشه هم میدانیم
که حدودش چگونه است و ترکیب رنگهایش چطور. فوقش منیر میخواست کمی موهایش را رنگ
کند که این اواخر دیگر اصلاً سراغش نمیرفت.
با این حال منیر را وقتی با عینک هم میدیدی
باز کمرنگ بود. انگار که کمی همه رنگهایش به سیاه و سفید متمایل شده باشد. انگار
که بخواهد خاکستری شود. اما نبود. هنوز پوستش رنگ داشت، ولی نه مانند سابق. درست
است که رنگ لباسهایش همان غلظت پیشین را داشتند اما مثلاً میشی چشمها کمی کمرنگتر
شده بود. یا همانطور که گفتم، رنگ پوستش انگار کمی متمایل به خاکستری میشد.
گفتم: «میخوای بریم دکتر؟»
« چرا؟ چون زیاد پریود میشم؟»
چی؟ مگر زیاد پریود میشد؟ چرا حواسم
نبود؟! به گمانم راست میگفت. خوب که فکر کردم یادم آمد این اواخر مدام گفته بود «نمیشود،
وقتش نیست.» البته من هم از روی تمایل این کار را نمیکردم، بلکه بیشتر جهت حفظ
رابطه بود، که گمان نکند به او بیتفاوت شدهام، یا دیگر نمیبینمش، یا مثلاً پای
کس دیگری در میان است و من رغبتی به او ندارم.
به گمانم ما مدتها بود که فقط به هم
احترام میگذاشتیم، با ادب بودیم، دعوا نمیکردیم، از کنار هم رد میشدیم و برای
هم سر تکان میدادیم، یا مثلاً جملات احمقانه به هم میگفتیم، تا باشیم همچنان، در
کنار هم.
گفتم: «بله، همین مگه کم چیزیه؟ شاید
مشکلی هست... البته من...»
«بله تو.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «بله تو هم زیاد پریود میشی،
نه؟»
«من؟!! نه بیشتر فکر تموم کردن این
کارهام، به هرحال باید از جایی بخوریم، نه؟»
«لابد.»
و راهش را کشید و رفت سمت آشپزخانه.
همیشه خیلی زود آشپزخانه به جای مهمی تبدیل میشود. به جایی که میشود از هر بار
فشاری به آن فرار کرد. درست مثل تلویزیون. فلسفه وجود تلویزیون هم همیشه به خاطر
برنامههای احمقانهاش نیست، برای فرار از بیکلامی بین آدمهاست گاهی.
روزهای بعد این جریان ادامه داشت. منیر
مدام میآمد و میرفت و مدام هم کمرنگتر میشد.
گاهی حتی به گمانم میآمد که نمیبینمش.
بنابر این سعی کردم بیشتر به رفت و آمدش دقت کنم. بساطم را آوردم درست روی کاناپهی
وسط هال پهن کردم تا حواسم خوب جمعاش باشد. تا ببینم کجا میرود و چطور و از چه
مسیری. تقریباً هیچ کاری نمیکردم. کل نمایشنامهها را هم ولکرده بودم همانطور
روی میز و کاناپه و مدام منیر را نگاه میکردم که میرود آشپزخانه و بعد میرود
دستشویی و بعد میرود اتاق. اما به طرز عجیبی گاهی متوجهاش نمیشدم. میدیدم که
نیست، یا مثلاً بدون آنکه دستشویی رفتنش را دیده باشم از آن تو در میآمد و دستهایش
را خشک میکرد. یا مثلاً وقتی رفته بود اتاق ناگهان از آشپزخانه صدایی میآمد، تا
میدویدم سمتاش میدیدم دارد تکههای بشقاب را نگاه میکند که پخش زمین شده است.
به گمانم آمد باید نوعی افسردگی باشد.
حتماً باید چیزی شبیه این باشد، که من متوجه نمیشوم.
بالاخره یکبار تصمیم گرفتم به هر قیمتی
شده شب، هنگام خواب با هم باشیم. حتی اگر پریود باشد و مخالفت کند. به هر حال حتی
اگر نخواهد هم، به رسم احترام متقابلی که ظاهراً میانمان باب شده است، باید کوتاه
بیاید. حتی اگر شده چهرهاش را در هم بکشد و تا انتها گوشهی لبش را با بیحوصلگی
بجود و به نقطهای در سقف خیره شود، بعد هم مثل هر شب لحاف را بکشد روی سرش و رویش
را برگرداند.
هرچند این کار برای خودم کمی سخت بود
اما در نهایت به نظرم رسید که راه دیگری نیست. یعنی حس کردم شاید این عدم وجود
رابطهی زناشوییست که در دراز مدت باعث شده ما نسبت به هم کمرنگ شویم، دست کم او
در نظر من کمرنگتر بیاید.
زودتر از او کارهایم را کردم و به تختخواب
رفتم تا پیش از من خودش را به خواب نزند. در تختخوابمان دراز کشیده بودم و با دستهای
قفل شده پشت سر منتظر بودم و سعی میکردم با صداهایی که میآمد حدس بزنم کجاست و
چه میکند.
حدوداً تا نیمساعت بعد، هنوز صدای
شستن ظرفها میآمد، بعد صدای جابهجا کردن کاغذها و بعد در دستشویی و سیفون و
شیر آب و صدای مسواک زدن و قرقره کردن آب و بعد سکوت.
بعد از آن باز نیمساعت صبر کردم.
احتمالاً به قصدم پی برده بود و رفته بود تا روی کاناپه بخوابد. آرام بلند شدم و
به هال رفتم. آنجا نبود. به آشپزخانه سرک کشیدم و بعد آرام در دستشویی را باز
کردم. اما در هیچ کدام نبود. با ترس دویدم به اتاق خواب. دیدم زیر لحاف رفته و
خوابیده و صدای نفسهای عمیقاش هم میآید.
آرام گفتم: «منیر... منیر بیداری؟»
ولی جوابی نداد. کمی بلندتر هم گفتم و
باز جوابی نداد. بالشم را برداشتم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و به این فکر کردم
که چه چیز میتواند دلیل این اتفاق باش؟ افسردگی؟ نکند من دچار مشکلی شدهام؟ نکند
پای کس دیگری در میان است؟ خب اگر اینطور باشد چرا باید این رابطه را ادامه دهد؟
نکند طرف هم زن و بچه دارد و نمیتواند یا نمیخواهد آنها را ول کند. شاید هم دوست
دارد علاوه بر زن، یک معشوق هم داشته باشد. نکند دارد از منیر سو استفاده میکند...
بعد کمی به خودم فحش دادم و لابهلای
یکی از فحشها خوابم برد.
(ادامه دارد)


