تبليغاتX
غیر منتظر

کلمات ریخته درزیرزمین 10

 

 

 

بعدترش، نوشته‌های زیرزمین این‌طور ادامه پیدا کرده بودند:

«گرمایی که روی صورتش پخش می‌شد باعث شد بیدار شود. گرمای لذت‌بخشی بود، چنانچه دلش نمی‌آمد چشم‌ها را باز کند.

ناگهان به صرافت جایی که بود افتاد. کمی ترس نشست در جانش و خواست ببیند که باز آنجاست یا همه یک خواب بوده، یک خواب دراز و کشدار که کم مانده بود همه وجودش را از هم بپاشاند. اما واقعا جرأت مواجهه با آنچه ممکن بود کمی آن‌طرف‌تر از پلک‌های بسته‌اش باشد را نداشت. پیرامونش پر از صدای پرنده بود و نسیمی نرم که می‌خورد به نرمه گوشش و از روی گونه‌هایش سُر می‌خورد و خودش را می‌مالید بر لبانش و باز راهش را می‌رفت تا دیگری‌ای را جایی بلکه آن‌سوتر لمس کند و حسی شبیه دوست داشته شدن بریزد در وجودش.

جز اینها، که خوب بودند و دوست‌داشتنی، صدای دیگری هم بود. صدایی شبیه در هم غلتیدن دو جانور وحشی در سکوت. خش‌خشی شبیه ناله زمین از تاب آوردن سنگینی پیچ‌خوردن اندام‌های برهنه‌. و همین می‌ترساندش.

به نظر ساده است که بفهمی آیا تا سینه در خاک فرورفته‌ای یا نه. تنها کافیست بگذاری اعصابت حس بودن اندام‌هایت را بفرستند به مغزت تا بفهمی کجایی و چگونه. اما مرد خیلی زود متوجه شد که دیگر هیچ عصبی از هیچ کجای بدنش به مغزش راه ندارد. اعصابش تنها می‌گفتند همه چیز در همه جا خوب است، نرم است و خنکای مطبوعی نشسته در جانمان، و باش چنانچه هستی. دیگر هیچ گزگزِ دردآوری نمی‌دوید در رگانش و کسی در جایی نمی‌پوساندش. برای همین به گمانش آمد تمام شده است همه آن کابوس مسخره، و لبخندی زد و چشم‌هایش را باز کرد و توده‌ای به رنگ پوست و گوشت و عصب و خون دید کمی آن‌طرف‌تر از خودش، و خودش که چال شده بود تا سینه. توده‌ای که آن‌سوتر بود بسیار مخشوش و بی‌شکل‌تر از آن بود که بتواند با قاطعیت بگوید اندام در هم پیچیده‌ی دو زن است که یکی موهایی زرد و لَخت دارد و آن دیگری مجعد و سیاه. تنها لغت درست، همان «توده» بود، توده‌ای از گوشت و عصب و خون، که مدام چون شعله‌های آتش در حال شکل عوض کردن بود و بی‌اختیار چشم را وامی‌داشت تا ساعت‌ها همان‌طور منگ خیره‌شان شود، بدون اینکه تصویر واضح و مشخصی ببیند. آن دو زن در هم می‌غلتیدند بدون اینکه دقیقا مشخص شود کجا دست یکی تمام می‌شود و مثلا پای آن دیگری آغاز می‌شود. آن دو چنان در هم می‌غلتیدند که دیگر نمی‌شد گفت «آن دو»، چنانچه انگار دیگر آنجا کسی نبود، تنها حضوری بود که مدام شکل عوض می‌کرد. توده‌ای نامنتظم، متغیر، پویا و سرشار از عصب و رگ و پی.

مرد نفهمی چه مدت بود که محو تماشای آن توده شده بود، تنها می‌دانست که محو تماشاست و روزها می‌گذرند و حتی انگار فصل‌ها هم. کمی بعدتر، که نمی‌دانست چه مدت است، احساس کرد دیگر نیازی ندارد ببیند و حالا خوب می‌داند آن توده چطور تاب می‌خورد و چطور انگار خودش خودش را می‌خورد، باز چیزی نو از دل خودش بوجود می‌آورد و باز در خود غلت می‌خورد و باز هست و همیشه هم آنجاست. بنابر این آرام چشم‌هایش را بست و تلاش کرد همه حواسش را متوجه دست‌ها و پاها و همه اندام‌هایش کند.

با خود فکر می‌کرد انگار ممکن است حتی از خود هم بگذرد و فراموش کند که آنجاست، اینچنین، غرق در خاک.

چشم‌هایش را بست و به گردنش فکر کرد و نسیمی که می‌نواختش و بعد سینه و رگ‌هایش و کتف و آرنج و کف دست‌ها. سعی کرد دست‌هایش را حس کند. انگشتانش را. کم‌کم داشت حس می‌کرد خودش را اما چیزی در دست‌هایش تکان می‌خورد. چیزی که دیگری بود و خودش نبود. سنگینی‌ای نشسته بود بر انگشتانش. انگار که پرنده‌ای لانه کرده باشد میان شیار دست‌هایش. چیزی تکان می‌خورد و دست‌هایش خش‌خش می‌کردند، انگار ناله می‌کردند و باز همه چیز را تاب می‌آوردند.

چیزی در دست‌هایش بود که تاب می‌خورد و غلت می‌زند. چیزی که او خوب می‌شناخت. چیزی که انگار از درون خودش تراویده بود. چیزی نرم شبیه توده‌ای لغزان از گوشت و عصب و رگ و پی که هی تاب می‌خورد و تاب می‌خورد و در خود حل می‌شد و باز شبیه دستی یا پایی باز از خود بوجود می‌آمد. یک آن خواست باز کند چشم‌هایش را باز ببیند آنچه را که در دست‌هایش بود اما میانه پلک‌ها منصرف شد و تنها خودش را رها کرد تا آن توده برقصد میان انگشتانش. دیگر نیازی به چشم‌ها نبود.

حالا دیگر کرانه‌های خودش را هم نمی‌دانست، که مثلا از کجاست که دست‌هایش تمام می‌شود و بعد پاها آغاز می‌شود و مثلا تا کجا همین پاها کش می‌آیند که جا‌به‌جایش کسانی راه می‌روند، می‌نشسنند و عشق‌بازی می‌کنند و می‌میرند...»

 

 

 

(ادامه دارد...)

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 18:7 | جمعه 29 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 9

نمی‌دانم ابتدا صدایم کرد و من بیدار شدم یا بیدار که شدم صدایم کرد. به هرحال چشم‌هایم را که باز کردم، خم شده بود رویم و نگاهم می‌کرد و می‌گفت:

«لنگه ظهره! نمی‌خوای پاشی؟»

اولین جمله‌ای که به ذهنم رسید بعد از دیدن پروانه این بود که :

ما هستیم تا غلت بخوریم در هستی.

چیزی نگفتم، نشستم و سرم را چرخاندم سمت حیاط تا نور روز چشم‌های خسته‌ام را له کند. گوشه‌ی حیاط بوته‌ی فلفل در آمده بود. سبز بود و به گمانم یکی دو شکوفه هم داده بود و قطعاً تا چند روز دیگر می‌شد اولین محصولش را چید و با غذایی چیزی خورد.

انقدر منگ و گیج بودم که به گمانم حتی تعجب هم نکردم. دیگر تعجب کردنم هم نمی‌آمد.

سیگاری آتش زدم و باز ولو شدم روی کاناپه. نمی‌دانم دلم می‌خواست به چیزی فکر کنم یا نه، اما ذهنم آنقدر خالی شده بود که انگار آینه‌ای سوخته باشد و دیگر هیچ چیزی را برنتابد.

پروانه در آشپزخانه بود. صدای دماغ بالا کشیدنش را شنیدم و به گمانم آمد دارد گریه می‌کند. سُر خوردم انگار سمت آشپزخانه. پروانه پیازها را خُرد کرده بود و دماغش قرمز بود، و حالا داشت گوجه خُرد می‌کرد. گفتم داری گوجه خُرد می‌کنی؟

می‌خواستم این کلامم انقدر تعجم را نشان دهد که بتوانم بعدش یک علامت تعجب بگذارم، اما نشد. تنها انگار همین را پرسیدم و پروانه گفت:

آره، من همیشه گوجه خُرد می‌کنم، همیشه ناهار درست می‌کنم...

این را طوری گفت مثل اینکه داشت از رازی پرده برمی‌داشت. اما من هنوز گنگ بودم. اتفاقی افتاده بود و مغزم تماماً در تلاش بود تا مرا در منگی نگاه دارد و چیزی ، مثلاً خاطره‌ای را، از ذهنم پاک کند به تمامی. پروانه داشت چیزی می‌گفت که یا من نمی‌فهمیدم، یا نمی‌خواستم بفهمم.

همین‌جا بود که ناگهان فهمیدم کنار باغچه نشسته‌ام و دارم به بوته‌ی فلفل جوان نگاه می‌کنم. دلم می‌خواست کمی بترسم، اما نمی‌شد. باز بلند شدم و رفتم داخل. احساس کردم باید چیزی بنویسم. رفتم از اتاق کاغذ‌هایم را بردارم. متوجه هیبتی شدم که زیر لحاف مچاله شده بود. از اینکه در طول روز مگر کی شب شده بود؟- هیچ به یاد منیر نیوفتاده بودم شرمم گرفت. شاید آن منگی برای فراموشی منیر بود.

آرام لحاف را پس زدم و پروانه سرش را چرخاند و نگاهم کرد. مجسمه‌ای بودم انگار که گفت:

«خوبی؟»

«نه»

«چرا؟ چیزی می‌خوای؟»

«چرا اینجا خوابیدی؟»

«علیرضا! من همیشه همینجا می‌خوابم...»

گفتم:« پس منیر؟»

«نیست.»

«اما همیشه همینجا بود... جایی که توئی حالا. خواب، کم‌رنگ، صبور...»

«حالا سالهاست که منم علیرضا...»

اما هرروز می‌آمد و رد می‌شد و من هرروز می‌دیدمش که بود. به گمانم همین را گفتم.

گفت که هرروز منیر از میان داستان‌هایم بلند می‌شده و چون همان‌ها که نوشته بودم، می‌آمده و به آشپزخانه می‌رفته و ظرف‌ها را و غذاها و گوجه‌ها...

درست همان طور که من می نوشتمش, نابود, له شده.

گفتم: «اما من دوستش داشتم...»

«انقدر که بنویسی. انقدر که کسی باشه تا خرد بشه... حالا بخواب علیرضا.»

«کنار تو؟»

«من هم حالا سال‌هاست که کنار تو می‌خوابم.»

لابد مغزم خودش را برای همین مدام فلج می‌کرد، تا نترکد، تا تاب بیاورد، تا رم نکند.

آن سر لحاف را کنار زدم و آرام خزیدم در تخت. پروانه چرخید سمت من.

قطعاً می‌دانست که این روزها مغزم دیگر خودش را و مرا رها کرده، لابد از همین استفاده کرده و بلایی سر منیر آورده...

اما اگر راست باشد چه؟ اگر منیر تنها شخصیت‌ای باشد لای کتاب‌هایم چه؟

پس این همه سال...

احساس کردم در آن تاریکی دارد مرا نگاه می‌کند و من به گمانم از هوش رفتم.

 

 

 

(ادامه دارد...)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 20:55 | سه شنبه 19 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 8

 

 

انگار همه‌ی راه‌های من باید به منیر برسد. همه‌ی این ماجراها، سرگیجه‌ای گاه شیرین و گاه مشمئز کننده ریخته بود در بدنم و دلم از این همه گیجی و نمی‌دانم چه، به هم می‌خورد.

رفتم سراغ باغچه‌ی خالی. گوشه‌ای نشستم و با ظرافت یک باغبان، که میان برگ‌های تازه دنبال چیزی بگردد، ذره‌های خاک را نرم‌نرم پی زدم بلکه دانه‌ای چیزی بیابم. اما هیچ دانه‌ای نبود. کمی آن‌طرف‌تر حتی و باز هم نه. تقریباً تمام باغچه‌ی خشک را وجب به وجب کاویدم و هیچ.

کمی بعدتر، که هنوز مشغول باغچه بودم، به گمانم آمد صدای پچ‌پچه‌ای می‌شنوم. سر بلند کردم و دقیق شدم. بله صدای پچ‌پچ بود. بلند شدم و چند قدم دورتر از از باغچه و باز همان صدا به همان وضوح به گوشم می‌رسید.

کنار در بیرون، لب زیرزمین، وسط حیاط، نشسته، ایستاده باز صدا بود.

حتی انگار کسی دارد درگوشم چیزی می‌گوید اما من نمی‌فهمم که دقیقاً چه. انگار صدای پچ‌پچه‌‌ی زنی بود. حتی احساس می‌کردم بوی رژلب را هم می‌شنوم. لب‌ها می‌خواستند چیزی بگویند و چربی رُژ نمی‌گذاشت به راحتی از هم جدا شوند و صدای «مپ‌»‌ای می‌کردند و باز حرفی گنگ، با بازدم گرم و کمی عطر رژ می‌خورد حوالی لاله‌ی گوشم و چیزی درونم تاپ‌تاپ می‌کرد.

یادم آمد خیلی چیزهای زندگی را فراموش کرده‌ام. گاهی اینها از یاد آدم می‌رود. که مثلاً چطور دل منیر غنج می‌رفت وقتی تو با نوک زبانت نرمه‌ی گوشش را لمس می‌کردی... فقط کافیست کمی لذت‌ها یادت برود تا خیلی زود متوجه شوی که دیگر بلد نیستی زندگی کنی... که دیگر زنده نیستی.

صدا اما فاصله نمی‌گرفت. هرچه هم که این‌سو و آن‌سو می‌رفتم باز همان شدت با همان طنازی، با همان لحن، با همان گرما، با همان...

انگار واقعاً همه‌ی راه‌های من باید به منیر برسد. دویدم سمت در و پریدم وسط هال. منیر با آن کمرنگی همیشگی‌ داشت از آشپزخانه بیرون می‌آمد. با شتاب من لحظه‌ای ایستاد و نگاهی به در بسته‌ی هال کرد و بعد به من و بعد راه‌اش را کشید و رفت سمت اتاق.

دقیقاً همین‌جاهاست که احساس می‌کنم ذره‌هایی از زندگی‌ام دارند می‌ریزند و من حتی نمی‌توانم پیداشان کنم. لحظه‌هایی که قطعاً و منطقاً باید باشند اما نیستند. یا بهتر بگویم در حافظه‌ی من نیستند، و انگار به شدت وجود ندارند.

همین‌هاست که نمی‌گذارد مطمئن شوم این نقشه‌ها، طرح‌های منیر است علیه من. همین‌هاست که معتقدم می‌کند پروانه خیلی بیشتر از اینها می‌داند و متعاقباً آن داستانی که نام برد پررنگ‌تر می‌شود در ذهنم.

در خانه باز صدای پچ‌پچه بود، با همان شدت، با همان گرما. تا قدم به سمت اتاق برداشتم انگار که به منبع صدا نزدیک شده باشم. رفتم پشت دیوار اتاق ایستادم. هر دو لابه‌لای هم حرف می‌زدند، ولی من علی‌رغم تلاشم حتی یک جمله‌‌ی کامل از حرف‌هایشان نمی‌شنیدم.

چند دقیقه‌ای ایستادم و خوب به حرف‌هایشان دقت کردم، اما فایده‌ای نداشت. انگار با کلمات فارسی زبان دیگری ساخته‌اند و در آن مشغول‌اند. اما مشغول چه؟

قطعاً من آنجا بودم؛ لای حرف‌هایشان. من بودم که آنجا در آن اتاق، لای کلمات نامفهوم مدام در رفت آمد بودم.

طاقتم برید. به سرعت خودم را در درگاه اتاق دیدم و آن دو حرف‌هایشان را بریدند، جمله‌ای را نیمه گذاشتند و به من نگاه کردند. هردو کنار تخت نشسته بودند و پروانه دسته‌ای کاغذ روی تخت گذاشته بود و انگار داشت از روی کاغذ چیزی را برای منیر توضیح می‌داد که من رسیدم. هردو سر بلند کردند و به من خیره شدند. من خواستم کمی سماجت کنم و بمانم و همان‌طور نگاه‌شان کنم، اما نگاه‌هایشان و سردی صورت‌ها توانم را برید. به سختی ذره‌ای از عضلات صورتم را لرزاندم بلکه بتوانم دست‌کم لبخند احمقانه‌ای بزنم اما نشد. حتی احساس کردم تمام صورتم گر گرفت و گرمایی از گوش‌هایم شروع به دویدن به سمت همه اعضایم کرده است.

اخمی در چهره‌ی پروانه بود. به سمت منیر چشم گرداندم بلکه نجاتم دهد. هرچند به نظر می‌آمد دارد مرا نگاه می‌کن اما به طرز وحشت‌آوری هیچ سیاهی‌ای در چشم‌هایش نبود. چند بار سریع پلک زدم تا خطای دیدم اصلاح شود، اما باز همان بود. صورت منیر کمی به راست چرخیده بود و کمی هم به بالا و با این شرایط اگر نگاهی می‌داشت باید به من خیره می‌شد، اما چشم‌هایش کاملاً سفید بودند. با وحشت به پروانه نگاه کردم، او همان‌طور با اخم منتظر رفتن من بود و هی سرتا پایم را نگاه می‌کرد.

برگشتم. درواقع برنگشتم، همان‌طور عقب عقب آمد تا اینکه روی کاناپه ولو شدم.

من به گا رفته بودم.

 

 

(ادامه دارد....)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:45 | چهارشنبه 6 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 7

 

چند سطر فاصله افتاده بود و باز نوشته‌ها اینطور ادامه پیدا کرده بودند:

«... مرد خواست چیزی بگوید. دست کم از آن دو بپرسد که چرا اینجاست و چرا تا سینه در خاک مدفون است. یا که مثلا توضیحی بدهد از جریان، چیزی که نجاتش دهد. اما متوجه شد که لبهایش از هم باز نمی‌شوند. چنانچه انگار دوخته باشی‌شان و یا با چسبی چیزی چسبانده باشی. البته هیچ جسم خارجی‌ای بر لب‌هایش احساس نمی‌کرد، تنها لبها باز نمی‌شدند، همین.

کل جریان به نظرش کمی مسخره بود، اما بیش از حالت تمسخر، ترس بود که نشسته بود در جانش. این نوع چال کردنش او را به یاد مراسم سنگ‌سار انداخت. یعنی واقعا این دو زن چنین قصدی داشتند؟!

خواست کاری بکند اما هر کسی که تا بالای سینه چال شده باشد مگر چه می‌تواند بکند؟! هیچ.

پس او هم هیچ نکرد و تنها با چشم‌های دریده دو زن را نگریست تا بداند آنها چه خواهند کرد.

زن بلوند و زن سیاه کمی با اخم نگاهش کردند، آنقدر که کم‌کم حوصله‌ی مرد سر رفته و اگر زبانش باز بود از آنها می‌خواست هر غلطی می‌خواهند زودتر بکنند و قال قضیه را بکَنند، تا آخر عمر که قرار نبود آنجا چال شده بماند. اگر بنا بر مجازات شدن باشد سریعتر کارشان را بکنند و تمام.

کمی بعد، زن‌ها لباس‌هایشان را درآوردند و چند قدم دورتر از اون شروع کردند به معاشقه.

در دنیا این آخرین چیزی بود که مرد احتمال می‌داد پیش بیاید. دو زن کمی دورتر از او در هم می‌پیچیدند و...»

اینجا سطرها و جمله‌هایی ناقص رها شده‌اند. من آب دهانم را فرو دادم و ادامه را خواندم:

«...روز کم‌کم حسابش داشت رسیده می‌شد و زن‌ها همچنان می‌پیچیدند در خود و مرد احساس می‌کرد دارد آتش می‌گیرد. چنان نیرویی در خود احساس می‌کرد که به گمانش حتی می‌توانست خود را و خاک پیرامونش را، که حتی این باغ و زمین‌های اطراف را از جا بکند. اما دریغ که اینها فقط احساس مرد بود و ناشی از آتش درونش، ورنه خاک چنان بود که پیشترها هم؛ محکم، سرد، بی‌جان.

نفسش به شماره افتاده بود. دلش می‌خواست دیگر نگاه نکند اما نمی‌شد. سرش را به هر سمتی که می‌چرخاند باز آن دو در گوشه‌ای از زاویه دیدش بودند. کاش می‌توانست دست‌کم فریاد بزند بلکه از این انفجار رها شود اما آن هم ممکن نبود. چشم‌هایش را هم که می‌بست باز تصویری از آن دو می‌ماند در ذهنش و انگار پاک هم نمی‌شد. تصویری از زنی سیاه و بلوند که انگار در ستیزی عاشقانه باشند.

ناگهان متوجه شد دارد گریه می‌کند و صدایی شبیه زوزه از منخرینش بیرون می‌زند. احساس کرد به ته رسیده است. گزش لذت آوری دوید در اعصاب همه وجودش و چیز از اعماقش رها می‌شود...

اولین ستاره‌ها دویده بودند در آسمان که مرد احساس کرد هر دو زن را در هاله‌ای محو می‌بیند و سرش دیگر بند نمی‌شود. و مرد از هوش رفت.»

 

به گمانم پاره‌هایی از زندگی‌ام دارند کنده می‌شوند. پاره‌هایی که اتفاقی می‌افتد و انگار من نیست آن میان، آن هم وقتی خودم مسبب‌اش هستم. چیز گنگ و پیچیده‌ای که نمی‌فهمم. انگار من و اتفاقی که می‌افتد گاهی کنار هم نیستیم. قطعا پاره‌هایم گم شده‌اند که این چیزها به یادم نمی‌آید و حالا انگار کسی هستم که این سطرها را برای اولین بار می‌خواند. وقتی منیر می‌آید و از کنارم می‌گذرد و من تنها متوجه می‌شوم چند دقیقه‌ای هست که گذشته و من انگار آنجا نبوده‌ام. اینها باید نشانه‌های آغاز بیماری‌ای باشند. بیماری‌ای که ذهن فلج می‌شود و تو نیستی برای چند ثانیه. و این ثانیه‌ها بزرگ می‌شوند و بزرگ می‌شوند و انقدر کش می‌آیند که می‌شوند دقیقه و ساعت و بعدتر هم روزها و ماه‌ها و سال‌ها و یک روز متوجه می‌شوی که دیگر کلا نیستی.

لابد دلیل آنکه منیر کمرنگ می‌شود باید همین باشد. پروانه هم از این کمرنگی چیزی جز استعاره برداشت نکرده...

اما... اما یک چیز می‌ماند، یک احتمال. که اینها جزئی از یک کل بسیار بزرگترند. کلی که از پیش برنامه‌ای می‌چیند، این سطور را می‌نویسد، و پروانه را به اینجا می‌آورد.

و حالا کمی بالاتر از من دو زن در خانه‌ام نشسته‌اند که یکی موهایش سیاه است و دیگری به تمامی بلوند. چرا نباید همین باشد؟ چرا نباید اینها همه جزئی از برنامه منیر باشد؟

باید سراغ آن داستانی بروم که پروانه بدان اشاره کرد. یحتمل رشته‌ی خیلی جریانات از همانجا آب می‌خورد.

 

 

 

(ادامه دارد...)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 11:30 | شنبه 2 آذر1387 •