تبليغاتX
غیر منتظر

نوشتن 7

جراحی با یکی سوزن، که ذره ذره پوست دستت را بتراشی و هی پیش‌تر و پیش‌تر، تا رگ‌ها و پی‌ها و

اعصاب. انقدر که همه بدنت شروع کند به جنگیدن با خودت که از چه با ذره‌ای خود را می‌شکافی، و این

همه برای اینکه یک آن بهتر بدانی که کیستی و کجا و از چه روی.

 

یک آن ایستادن برابر آینه، با همه کراهت فریبنده‌ی برهنگی‌‌ات، و تیغ جراحی در دستت، که هیچ نیست

الا همان سوزن، تا ذره‌ذره بکشی بر نگاهت، شاید دریابی چه بود پشت‌اش که هرکس از تو دیگری‌ای

ساخت که خودت نبودی هرگز؛ یا چرا «تو»یی که زنده است در دیگران به نام‌ات برای خودت غریبه‌ایست.

بیگانه‌ای که تو هرگز به جایش نمی‌آوری...

و نوشتن جراحی خود است، چنانچه بعدتر همگان پیش نگاهت عریانند، و جهان هیچ حرف تازه‌ای ندارد.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:19 | شنبه 21 دی1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 11 (قسمت پایانی)

 

 

زندگی همان جدول سودوکوست، اگر اشتباه کنی هرگز نخواهی فهمید از کجای این همه اشتباه آمده‌ای، که باز گردی و پاک کنی و از نو سیاه کنی.

وقتی همسر سال‌هایت پیش چشمت دود شود و بفهمی کسی جز خودت نبوده‌ای این همه سال، چطور به این دیوار، به این فلفل توی باغچه، یا این کاناپه‌ای که رویش پخش شده‌ای اعتماد می‌کنی؟!

بعد دیگر کجای بودنت می‌توانی محکم گام بگذاری و راه بروی و یا بپری کمی آن‌سوتر از خودت؟

همانطور با صورت روی کاناپه افتاده بودم و به گمانم بذاقم از کنار دهان نیمه باز و بی‌حس‌ام می‌رفت و می‌رفت در دل کاناپه و جایی در اعماقش که نمی‌دانم کجاست می‌نشست.

چیزهایی به گمانم درست با هم جور در نمی‌آمدند، که مثلا من با رضایی صحبت کردم، که پروانه زن رضایی بود نه من، که منیر...

اما دیگر از کجا می‌شود فهمید که کدام کمی حتی بیرون‌تر از داستان‌هایم بوده... یا همین حالا که صبح شده است آیا...

اما اگر همه این حرفها رویایی بیش نباشد چه؟ که مثلا الان منیر در آشپزخانه باشد و یا نشسته باشد روی تختش و موهایش را شانه بکند. یا مثلا پایش را جمع کرده باشد و با چانه‌ای‌ روی زانو مشغول لاک‌زدن به ناخن‌های پایش باشد، و من که در درگاه اتاق ظاهر می‌شوم، سرش را بچرخاند آنجا که منم، لبخندی بزند و باز از نو...

همین‌ها بود که باعث شد بر همه لختی و سستی و ناتوانی بدنم غالب شوم و خودم را جمع کنم برسانم به آشپزخانه، آن هم با صد امید. از آشپزخانه‌ی خالی به اتاق خالی‌تر رسیدم و چرخیدم سمت حیاط سری به زیرزمین بزنم...

یادم نبود کی به زیرزمین رفته بودم اما همه داستان نوشته شده را می‌دانستم. حالا برایم موجه بود که چطور رفته‌ام و آن داستان را با آن نوع غریب نوشته‌ام و یادم نمی‌آمده است. چطور ممکن بود من فکر کنم آن نوشتن‌ها کار منیر است، در حالی که منیر هرگز کسی نبوده الا زنی تلخ لای سطرهای من... اما پروانه...

لابد کمی پیشتر از بیدار شدنم رفته بود. دم تخت دمپایی‌های منیر... یا پروانه، جفت شده بودند...

چیزی کم بود به گمانم. چیزی شبیه دویدن نیکوتین در رگ‌ها. دست انداختم از میز توالت پاکتی سیگار بردارم. سیگار را برداشتم و نشستم روی تخت و... تا نشستم، پیش از اینکه پاکت را باز کنم، یادم آمد که کنار پاکت سیگار بسته‌ای شبیه بسته‌های پستی افتاده با یادداشتی بررویش، که انگار باز دست خط من بر آن نشسته بود. باز بلند شدم و دست انداختم بسته را با یادداشت رویش برداشتم. دیگر نمی‌دانم کِی اینها را نوشتم... که اصلا آیا من نوشته‌ام و باز یادم نمی‌آید یا... :

«سلام جناب آقای کرامتی

طبق همیشه نمی‌دانم چطور از زحمات شما تشکر کنم، که چطور بگویم بی‌تلاش‌های شما حالا من هرگز علیرضا اسکندری نبودم. واگر نبود تشویق‌های شما و اجازه‌تان که من مستعار بمانم چه بسا هرگز من در انتشار آن چند رمان و مجموعه داستان راه به جایی نداشتم. امیدوارم این یادداشت را بعد از خواندن رمان آخرم، «کلمات ریخته در زیرزمین»، بخوانید، چرا که در آن صورت کمتر شوکه خواهید شد و کمتر من برایتان دروغ‌گو جلوه‌خواهم کرد.

بله آقای کرامتی، نام من علیرضا اسکندری نیست. اینکه هرگز عنوان نکردم و هرگز حاضر به ملاقات حضوری و حتی تلفنی نبودم از همین رو بود. آخر ما همیشه وقتی از قالب‌های آماده‌مان خارج می‌شویم اطرافیانمان را به مصیبت می‌اندازیم.

این رمان درواقع می‌تواند یک زندگی‌نامه باشد تا یک داستان. چرا که چنانچه خواندید همسر من نویسنده‌ای نامی‌ست که من هرگز تمایل نداشتم با عنوان همسر فلانی بودن، جایگاهی غیرواقعی کسب کنم، ضمن اینکه حتی همسرم نیز از این موضوع و علاقه من به نوشتن مطلقا بی‌اطلاع است و ترجیح می‌دهم در این بی‌اطلاعی بماند و من در داستان‌هایش زن احمقی باشم که صبح تا شب کارهای آشپزخانه را انجام می‌دهد. گله‌ای نیست، من انتخاب دیگری ندارم لذا تاب می‌آورم این روزها را...

صمیمیت شما احتمالا مرا به گفتن این حرف‌ها واداشت، شاید هم این اعتراف برای این بود که دیگر بیشتر از این دروغ نگفته باشم. شاید هم دلایل دیگر، کسی چه می‌داند!

متاسفانه –و یا شاید هم خوشبختانه- این آخرین رمانی‌ست که از من به دستتان می‌رسد. معذوریت‌های خانوادگی و تولد تکه‌ای از من قطعا تا چند سال به حد کافی توان و زمان خواهد گرفت که نتوانم گوشه‌ای دنج برای خودم بیابم و با نام مستعار علیرضا اسکندری داستان بنویسم.

من احتمالا برای همیشه از علیرضا بودن استعفا می‌دهم و می‌شوم همان زن همیشه...

قطعا نه نام من پروانه است و نه همسرم کسی به اسم رضایی. باقی ماجرا هم در خود داستان هست و بیشتر نیازی به توضیح نیست.

دوست‌دار همیشگی‌تان:

علیرضا اسکندری (پ. الف) »

احتمالا باید بی‌هوش می‌شدم، اما نشدم. باید وامی‌رفتم اما نرفتم. دست‌کم باید سیگاری می‌گیراندم اما حتی چنین نیز نکردم. تنها همان‌طور روی تخت ماندم و لرزیدم. یعنی واقعا ممکن بود من وجود نداشته باشم؟

صدای افتادن چیزی آمد. به گمانم پروانه بود. گفت:

«خوندی؟!»

دید که خوانده‌ام. گفت:

«لعنت به من. تو نباید می‌خوندی علیرضا... این.. این...»

«اما من...» کلمات نمی‌چرخیدند. به گمانم چیز دیگری داشتم می‌گفتم اما پروانه یا علیرضا یا هرکس که هست و ایستاده بالای سرم حالا می‌فهمید، چون من خود او بودم.

«من فقط یه کم عجله کردم و قبل از این که داستان تموم بشه این یادداشت رو نوشتم... می‌دونی من... من توی داستان بهت توضیح می‌دادم... یعنی درست... دست‌کم یه جوری که این‌طور شوکه نشی... می‌دونی من...من خب بهت توضیح می‌دادم که... نمی‌دونم چی بگم»

من هم نمی‌دانستم چه بگویم. پروانه همان‌جا کنار در اتاق وارفت.

گفتم: «پس کل این روزا که انقدر تلخ بودن... همشون یه داستان... یه داستان کش دار بود؟»

«داستان، اما نه برای من و تو.»

« من کلی داستان دارم برای نوشتن...»

«می‌دونم»

«پس برگرد. نذار مثل منیر انقدر کمرنگ بشم که از اون‌ورم بتونی حیاط رو ببینی»

صدایش می‌لرزید: «باشه»

لرزان بلند شدم. می‌خواستم بروم حیاط. انگار تا دم باغچه سر خورد، لغزیدم.

بوته فلفل کاملا سبز شده بود. یکی از فلفل‌ها داشت به قرمزی می‌زد. شیر آب را باز کردم و شروع کردم به آب دادن به باغچه خالی. پروانه ایستاده بود دم در حیاط، با چمدانش. باید چیزی می‌گفتم.

گفتم: «ولی برگرد. یه روز برگرد. بچه‌ها که بزرگ شدن برگرد.»

چیزی توی گلویش می‌لرزید. پاکت «کلمات ریخته در زیرزمین» را داد به آن‌یکی دستش، در حیاط را باز کرد، چمدانش را برداشت و... رفت.

وقتی رفت کمی همانطور ماندم. چطور ممکن بود؟ آخر هنوز هم این منم که در حال روایت این داستانم! یعنی پروانه این‌ها را، این آبی که می‌ریزد روی این خاک باغچه را، پیش از رفتنش نوشته؟

با این حال تنها یک جمله بود در ذهنم: ما هستیم تا غلت بخوریم در هستی.

 

(بالاخره پایان)

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:39 | جمعه 13 دی1387 •