Destroy another fetus now
ببین، دقیقا مشکل از همینجاست که من نمینویسم تا یادم بماند، گیرم هرگز مجال نمیشود برگردم یا که حوصله حتی، تا ببینم چه بود آنها که نوشتم. و کمکم همه با هم جمع میشوند و همه با هم متوجه من، که انگار زیر درختی خوابیدهام و چرت میزنم و همه چه لجشان گرفته از من.
باقی باید خود به خود اتفاق بیافتد. کسی چیزی میگوید، من بر میگردم، باران میبارد، همین.
اینها را ول کن. اصلا کمی از خودت بگو فلانی که ببینیم چرا اینطور پیچ خوردهای که راه نفست هم بسته!؟
خب.
بله خب.
یک لحظه فقط فکر کن ببین چقدر حالت بد است. میبینی؟ خیلی. ما خیلی حالمان بد است و کسی هم متوجه نیست چون همه حالشان بد است.
اما تنها یک عده احساس میکنند ریههایشان بوی گند عفونت میدهد، نفسشان گیر میکند در راه رفتن و برگشتن و، خلط سیگار گلویشان را... میبینی فلانی؟ هوا از همه چیز مهمتر است حتی از من و تو. بله هوا، با این سنگینی مدامش که دارد لهت میکند... خیلی خب خیلی خب بس میکنم این حرفها را.
بله اشتباه از خودت بود که ننوشتی. لج کردی یا به گمانت دیگر تمام شده همهی آنچه که لازم بود برای نوشتن. انگار دردهایت احمقانه شده فلانی. بله این درست بود. هست هنوزهم. احمقانه همیشه بهتر است، همیشه.
همسایه با همه پیمانهایش فرض کن دیگر تابت را ندارد. خب تو خودت هم نداری. حتی تاب خودت را. اینکه فلانی زنگ بزند که اصلا ببینم مگر برنامهات چیست؟ و تو هیچ.
همهاش تلاش مزبوحانهایست برای زنده ماندن. هه، زنده ماندن. برایش تایپ کن:
؟Salam. Khoobi
و او خوب است. کمی بیحوصله چون خودت. تو لبخند میفرستی و چیزی شبیه این.
بردار برایش تایپ کن:
؟Rasti man be to gofte boodam chera khodkoshi namikonam
اما مگر فرقی میکند؟ چقدرش برای رهاشدن است؟ چقدرش برای اینکه بگویی هی میبینی، من به ته رسیدهام. اما من همیشه از ته صحبت کردهام. همیشه از ته ریههایم بوی عفونت بالا زده. همیشه از ته، گاهی هم تا دسته.
اما آن روز چه؟ که ریشتراش را برداشته بودی و رسیده بودی جلوی آینه –اَه این آینهی لعنتی- بعد خشکیده بودی. تاکسیدرمی؟ نمیدانم، شاید همین است. که ابتدا رودههایت را دربیاورند و بعد جایشان هیچ بکارند و در طول همه سالها خیره بمانی به آن هیچ بزرگ. آه این هیچ بزرگ...
بعد آنجا فکر کرده بودی که خب چرا من زنده مانده بودم؟ فقط یک فراموشی بزرگ است خوب میدانم. خوب تر از اینکه الان زمستان است و همه شکرها را هم که میریزم توی این قهوه باز شیرین نمیشود.
برگها نبودند؟ پاپیتالهایی که باد میآمد و بالا و پایین و تو فکر میکردی مگر همین کافی نیست؟ اما همین نبود و من قسم میخورد تنها همین نبود. تنها الان، چند روزی هست به گمانم که یادم رفته وگرنه دلایل زیادی بود. حالا از هر کس که روزی به او چیزی گفتهام و گوشهای از این سیاهی نشانش دادهام بپرسم که چه بود فلانی، گمانش میرود به دور دستها که فقط دارد اعلام میکند که های بدانید من در ته ایستادهام...
حتی خودت مگر به همین راه نمیروی از خودت؟ که بریدهام و دیگران باید بدانند. اما دیگران گرسنه که میشوند فقط یاد غذا میافتند. خوابشان میگیرد و عاشق میشوند و مثل خودت میمیرند. و همیشه و مدام هم دنبال چیزی میگردند تا امروز فرق داشته باشد با دیروزی که آنطور فجیع له شد لای نمیدانم کدام صفحه و کدام روز.
اما لابد گفتهام به کسی. شاید مثل آن داستان که بود و کسی، جایی تصمیمی گرفته بود که یادش نمیآمد چرا. مدام هم میگشت اما چیزی نبود. من هم یک روز تصمیم گرفتم زنده بمانم و حالا یادم نمیآید.
دفتر تلفن موبایلت را باز کن و خوب بگرد. تو با خیلیهاشان، من با خیلی هاشان انقدر جلو رفتم که از زندگی برایشان گفتم که چطور کودکان هنوز میتوانند چیزی اضافه کنند. اما تو هنوز امیدواری و همین کافی بود برایمان که بمانیم. که هنوز کش بدهیم؟ که هنوز کش بدهیم. باشد. اما همین هم نیست. که آنها خودِ حماقتند و شادی برای هیچ بزرگ است که هنوز به وجدشان میآورد. برای آینده است. برای روزی که میدانند خواهد رسید اما من در این میانه که رسیدهام به هیچ رسیدنی امید ندارم. و مدام اما فکر میکنم چقدر صداقت لای همین ناامیدی هست؟
اما مگر نه اینکه هرچه باید میشد تا به حال شده بود؟
یا آن روز، یادت نیست؟ داشتم میرفتم یکهو متوجه شدم که هستم، با همه شدت. بعد چه شد مگر؟ تنها نتوانستم جلوتر بروم و چیزی بگویم و جایی باشم. یک لحظه گریهام گرفت. اما گریه هم نکردم. ابری بود، بادی هم رد میشد. آنورتر از این که خودم بودم مردم رد میشدند و به گمانم هیچ کدام نفهمیدند که چه تلخیای دوید به سرعت نور لای پوستم و چیزی که هرگز نفهمیدم چیست. من دردم گرفت و روزنامه ها را هم نگاه کردم که نوشته بودند هوا چقدر کثیف است و سیاست چقدر و فوتبال و جشنوارهها چقدر.
اما آن سطور را نوشته بودند تا زندگی هنوز مداوم باشد و من به تلخی تمام فهمیدم وجود دارم و این از تلاش زنده بودن هم بدتر بود.
بعد برای این دیگر برگهای پاپیتال به کار نمیآید، کودکی که با دستهای کوچکش شلوار را میتکاند هم، ابرهای و باران و برف هم. فقط خودم میمانم و خودم که تا دسته در این زندگی فرو رفتهام اما هنوز کودکانه منتظر بهتر شدن چیزی هستم که حتی نمیدانم چیست.
شاید به کسی دلیل قاطعتری گفته باشم. چیزی که با همه اینها مقابله کند. چیزی که الان هیچ ازش به یادم نیست حتی سایهی لغزانی...


