تبليغاتX
غیر منتظر

خب...

دقیقا نمی‌دانم، اما روزهای چندم اسفند بود که من به دنیا آمدم و روزهای چندم اسفند بود که این وبلاگ را راه انداختم تا چیزی حرفی مثلا بگویم یا که داستانی شاید. اما حالا که نگاه می‌کنم همه‌اش شده نمی‌دانم چه نامه و هیچ. واقعا هیچ.

گاهی حرف‌ها و دردهایی بود که چون حس شعر بود برایم اما چون شعر بلد نبودم چیزی شبیه نثر می‌شد و گاهی عده‌ای غر می‌زدند که چقدر ناله می‌کنی، اما برای من به گمانم ناله نبود و چیزی شبیه شعر بود بی‌آنکه شعر شود. حالا اگر پذیرفتنش برای عده‌ای دشوار است من اینها را جای دیگری می‌گویم بی‌آنکه خودم باشم نویسنده‌شان، بی‌آنکه از این دوستان کسی بداندم. اینجا هم می‌ماند داستانی چیزی که بعید می‌دانم دلم بیاید بگذارمشان از بس که این فضا پر است از ابتذال و حرف‌هایی که...

پس یحتمل می‌ماند خداحافظی‌ای مگر طور دیگر بچرخد این چرخ مسخره‌ی پر حرف و حدیث.

و دوستانی که بودند همیشه، گرم، نمی‌دانم چه بگویمشان که برای همه یأس‌هایم امید بودند و من همیشه می‌دانستم ستایششان از سرشاری خودشان بود نه این شکسته بسته‌ها.

جایی اگر کوچیدم خبرشان خواهم کرد چون با بعضی‌ها جهان به جایی قابل تحمل تبدیل می‌شود.

انگار می‌ماند تبریک سال نو، که حوصله‌اش را ندارم.

همین.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 3:35 | پنجشنبه 29 اسفند1387 •