تبليغاتX
غیر منتظر

تاکسی...

توضيح: مزخرف زير، يكي از مجموعه مزخرفاتي‌ست كه براي يك راديوي بيگانه نوشته بودم. ولي از آنجايي كه معلوم شد همكاري با آنها در اينجا معني‌هاي خيلي بد و خطرات خيلي زياد دارد، از خيرش گذشتم. حالا هم كه حوصله‌ي نوشتن هيچ مزخرف ديگري را ندارم همين را مي‌گذارم اين پايين.

 

 

 

پيرمرد: نچ نچ نچ! پوف! عجب روزگاري شده! بلا نسبت شما يه عمر خرحمالي كردم توله بزرگ كردم، گفتم سني ازم بگذره دستمو مي‌گيره. به خدا سگ بزرگ كرده بودم الان بُرده بودم...

راننده: اي آقا ما چه گلي به سر ننه بابامون زديم كه اونا بزنن؟

پيرمرد: فرمايش مي‌فرمائيد آقا! اون موقع انگليسا اومده بودن سه نفر رو انتخاب كردن ببرن امريكا درس بخونه براشون، يكيشون من بودم. اون‌موقع پونصد تومن هم مي‌دادن همينجوري.

راننده: اون وختام زياد بود پوصد تومن نه؟

پيرمرد: بله. من دو تومن مي‌دادم پنج تا شب‌خواب مي‌بردم خونه.

راننده: عجب حالي مي‌كردين پس...

پيرمرد: بله. جووني مي‌كرديم... البته اشتباهاتي هم كردم، نا گفته نماند.

راننده: بله ديگه به هر حال... انگليسا رو مي‌فرمودين.

پيرمرد: بله، گفتم من نميام. گفتن چرا؟ گفتم بخاطر مادرم.آخه مادرم تنها بود.

راننده: عجب.

پيرمرد: بله. اونوقت اين بلا نسبت شما، سگ توله، مي‌گه پول بده برم خارج عشق و حال.

راننده: كي؟

پيرمرد: پسر گردن كلفتِ مفت‌خورم.

راننده: مي‌خواد بره گردش؟

پيرمرد: نخير مي‌خوان برن بمونن اقا! مي‌گن ايران نا امنه. همين فردا امريكا مي‌زنه.

راننده: بي‌راه هم نمي‌گه‌ها همين فردا پس فردا مي‌زنن.

پيرمرد: نه اقا چرا بزنن؟ مگه ما چي‌كارشون كرديم؟ به زناشون چپ نگا كرديم، دختراشونو اغفال كرديم؟ بچه‌هاشونو...

راننده: نه آقا بحث هسته‌ايه.

پيرمرد: نه‌خير! اون موقع‌ها تو محله ما يه اصغر چشم قشنگ بود، يه روز گفتن كشتنش. پرس و جو كرديم، گفتن زن فلاني رو بلند كرده، اون‌هم آدم فرستاده شبونه كشتنش... عرضم به حضورتون كه اينام مگه زناي امريكايي رو بلن كرده باشن وگرنه آمريكائي‌ها مرض كه ندارن همينجوري بيان تاخ بزنن مردمو بكشن... بعدشم، اون يارو نيومد كل محله‌ي مارو بكشه كه! رفت سراغ خود اصغر...

راننده: آخه مي‌گن قضيه خيلي بيخ‌دار تر از اين حرفاس.

پيرمرد: ببين. تو.. مثلا تو، به زناشون نگا كردي؟

راننده: نه، مگه اينكه تو فيلم ميلمي جايي...

پيرمرد: منم كاريشون نكردم! پس با ما كاري ندارن.

راننده:والا چي بگم!؟

پيرمرد: همين مطلب به اين سادگي رو من نميتونم حاليه اون الاغ كنم...!

راننده: عجب!

پيرمرد: بله ديگه نمي‌فهمه... من هرچي مي‌گم باز حرف خودشو مي‌زنه سگ پدر...

راننده: خودتونو ناراحت نكنين بالاخره جوونه ديگه...

پيرمرد: گُه خورده! ما هم جون بوديم از اين غلطا نكرديم والله!

راننده: بله!

پيرمرد: مي‌گم مگه دختراي خودمون چِشونه كه تو مي‌خواي بري پيش خارجياشون؟ مي‌گه همه‌چي كه دختر نيست! مي‌گم پس مرد حسابي چيه؟ نكنه از اين همجنس‌بازايي كه مي‌گن ما نداريم؟

راننده: جداً؟

پيرمرد: نمي‌دونم كه! اگه اين‌طور باشه كه پوستش رو مي‌كنم، خودشم مي‌دونه.

راننده: پس چي مي‌گه؟

پيرمرد: شرّ و ورّ! مي‌گه اينجا آزادي نيست! مي‌گم خوب درسته كه خونه‌ش نيست، اما كنار خيابون كه مي‌توني پيدا كني...

راننده: بله. من خودم روزي دو سه تا به پُستم مي‌خوره.

پيرمرد: بفرما! منم همينو مي‌گم... نه آقا اين جووناي اين دوره زمونه فكر مي‌كنن خارج همه‌چيش خوبه... نيست، والله نيست، بالله نيست. بي ادبيِ آقا، من دوبار رفتم خارج هر دوبارم كوفت گرفتم تا دو هفته نمي‌تونستم ادرار كنم!

راننده: عجب!

پيرمرد: بله آقا نمي‌شه.

راننده: ولي بد نيست يه بار ديگه فكر كنين راجع به اين قضيه.

پيرمرد: كدوم قضيه؟

راننده: مي‌دونين به هر حال اون‌طرف جاي پيش‌رفت بيشتره.

پيرمرد: كدوم طرف؟

راننده: خارج رو عرض مي‌كنم..

پيرمرد: نه آقا! تا كجا مي‌خواد پيش بره مگه؟ فوقش مي‌خواد دكترشه ديگه. خب اينجا بشه، مگه چشه اينجا؟ اين‌همه دانشگاه. تازه دانشگاه‌ها هم كه جدا نيست، مختلطه. مگه به خرجش مي‌ره؟!

راننده: نه خب، به لحاظ اقتصادي اينا.

پيرمرد: نه آقا! اون خدا بيامرز اول انقلاب يه حرف خوبي زد، گفت اقتصاد ماله خره... در ثاني، مگه دكترا كم درميارن؟ نمي‌خواد؟ بره مهندس‌شه! ولي اين توله‌‌ي ما حماله آقا حمال.

راننده: نفرمائيد قربان.

پيرمرد: چرا ديگه! وگرنه چه مرگشه؟

راننده: آخه اينجا كار نيست كه!

پيرمرد: مگه ما ادم نبوديم؟ كار نكرديم؟ خب اونم بره بكنه.

راننده: نيست كه آخه!

پيرمرد: خدا بيامرز پدرم مي‌گفت برا كسي كه كار كنه كار هست... بقيه‌ش ديگه شرّ و ورّه.

راننده: والله چه عرض كنم؟!

پيرمرد: نه ديگه! بي‌راه مي‌گم بگو بي‌راه مي‌گي.

راننده: اختيار دارين...

پيرمرد: والله آخه!

راننده: دل‌خوشي‌ها كم شده... آدم فكر مي‌كنه اگه بره اونور شايد فرقي كنه...

پيرمرد: بي‌خود! چطور كم شده؟ بفرما برو يه دور بزن توي همين پاساژِ چيه اسمش؟

راننده: گلستان؟

پيرمرد: بله، بفرما يه دور بزن... به خدا مگه دوران ما همچين چيزائي بود؟ آدم كيف مي‌كنه! منه پيرمرد جوون مي‌شوم به خدا.

راننده:‌خب خواسته‌ها فرق مي‌كنه.

پيرمرد: چه فرقي؟ فوقش يكي سفيدشو دوست داره يكي سياهشو... ولي اصل مسئله كه عوض نمي‌شه!

راننده: بله.

پيرمرد: نه ديگه، اشتباه مي‌گم بگو! همينه! زندگي همينه.

راننده: چه عرض كنم؟!

پيرمرد: بله.

راننده: اما... اما اگه اين قضيه‌ي جنگ در بگيره...

پيرمرد: تو انگار هنوز قانع نشدي! ها؟ نشدي؟

راننده: به هر حال هر اتفاقي ممكنه بيوفته خب...

پيرمرد: بيوفته خب! مگه وقتي روسا و آلمانا و اون‌يكي‌ها ريختن باباي ما فرار كرد؟ نه! موندن. آدم از كشورش كه نمي‌ره كه. هر چيزي حساب كتاب داره... بعد مي‌گه تو پير شدي نمي‌فهمي. اخه بچه به باباش مي‌گه تو نمي‌فهمي؟ الاغ من هم‌سن تو بودم به اندازه‌ي تو مي‌فهميدم، چه رسد به حالا. صب تا شب از اون ماس‌ماسك‌ها مي‌كنه تو گوشش مي‌شينه پاي كامپيوتر. چون ما اين‌كارو نمي‌كنيم نفهميم؟ نه اقا اين جووناي اين دوره زمونه هار شدن، پاچه مي‌گيرن...

راننده: بله.

پيرمرد: مگه ما جلو بابامون مي‌تونستيم حرف زن بزنيم؟ آقا رفيق شخصيشو مياره خونه... منم بهش احترام مي‌كنم... پول مي‌ذارم جيبش مي‌گم بايد خرج رفيقت كني... بعد به‌جاي دستت درد نكنه قهر مي‌كنه كه اين دوست دخترمه نه رفيق شخصي! خب حالا آخه چه فرقي مي‌كنه اسمش؟ فرق مي‌كنه آقا؟

راننده: شما كجا پياده مي‌شين.

پيرمرد: سر چهارم... فرق مي‌كنه اقا؟ نمي‌كنه ديگه.

راننده: پوف!

پيرمرد: نه آقا جنگ بهانه‌س، منو كه نمي‌تونه گول بزنه! آخه چرا بايد حمله كنه؟ آدم عاقل كه از اين كارا مي‌كنه!؟ عقلت نمي‌رسه؟! خب پس حرف بزرگترتو گوش كن. بد مي‌گم آقا؟

راننده: چه عرض كنم؟

پيرمرد: اون مادر بي‌چاره‌ش هم از يه طرف.

راننده: خدا به دادش برسه.

پيرمرد: بله. بهش مي‌گم وَردار... خودت زائيدي خودتم بزرگش كن...مي‌گه به من چه!؟ مي‌بيني تو رو خدا؟ عجب گيري افتاديم آخر عمري.

راننده: چهارم پياده مي‌شين؟

پيرمرد: بله ديگه.

راننده: همينجا؟

پيرمرد: يه كم جلوتر... رد نشي از سر كوچه! همين‌جا.. همين‌جا... چقدر مي‌شه.

راننده: بفرما آقا...

پيرمرد: نه نه بگو...

راننده: دويس تومن.

پيرمرد: چند؟

راننده: دويست تومن، قابل هم نداره.

پيرمرد: گردنه‌س؟ دو كلمه درد دل كرديم گفتي مي‌توني بكني تو پاچه‌مون ديگه؟ نه آقا از اين خبرا نيست...

راننده: قيمتشه آقا...

پيرمرد: بي‌خود قيمتشه... كو كجا نوشته دويس تومن مي‌توني بگيري برا اين يه ذره راه؟

راننده: لا اله الا الله...

پيرمرد: برا من از اين اداها در نيارها!... بيا... من صد تومن بيشتر نمي‌دم... بگير....

(صداي كوبيده شدن در)

راننده:  اي بابا! بساط مار و ببين تو رو خدا...

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:43 | یکشنبه 21 بهمن1386 •

نمایش نامه

هیاهوی انتهای شب

 

 

 

 

صحنه اول

 [هال آپارتمانی در یک مجتمع مسکونی بزرگ،با یک کاناپه در روبرو و دو مبل راحتی در کنارها.

جلوی کاناپه میز چوبی ای دیده می شود که رویش تخته نردی نیمه کاره به چشم می خورد.کنار تخته و زیر میز دسته ای نچندان مرتب کاغذ نوشته شدهء خط خورده وجود دارد.به علاوه پاکتی سیگار و زیرسیگاری سر رفته و تعدادی خودکار و مداد و روان نویس و خودنویس.در کنار همه اینها هم دسته ای کاغذ سفید وجود دارد که با وسواس خاصی روی هم چیده شده اند.درست بر خلاف کاغذهای نوشته شده و خط خطی،که با شلختگی تل انبار شده و تک و توکی هم اینور و آنور افتاده اند.

سمت چپ در ورودیست، و در انتهایش دری که به آشپزخانه می انجامد.انتهای سمت راست هم دریست که به اتاق خواب مانندی باز می شود.

روی دیوار انتهایی و کناره ها چند عکس از یوسا و لورکا چسبانده شده است.

اتاق خالیست، کمی بعد صدای زنگ در شنیده می شود.

ناصر کهربایی با هیکلی ترکه ای در حالی که فنجانی چای در دست دارد از آشپزخانه خارج می شود . فنجان را روی میز می گذارد و در زیر کاغذها دنبال چیزی  می گردد . کمی بعد ساعت مچی اش را پیدا می کند.نگاهی به ساعت می کند و ابروهایش را بالا می اندازد. دوباره صدای زنگ به گوش می رسد.ناصر ساعت را روی کاغذها رها می کند و به سمت در می رود.

مسعودی، عاقله مردی جا افتاده، با موهایی کمابیش جوگندمی در آستانه در ظاهر می شود، با لحنی خشم آلود می گوید: ]

مسعودی: ساعت دارین خدمتتون؟

ناصر    : بله، حدوداَ سه و نیم !

مسعودی: فکر نمی کنین الان وخت خوبی نیست که صدای تلویزیونو اینقدر بالا ببری؟

ناصر    : ولی ...ولی من اصلاَ تلوزیون ندارم!

مسعودی: ای آقا شما هم که پاک شورشو در آوردی ها... حالا تلویزیون نه، رادیو چه فرقی میکنه!؟                 من میگم نصف شبه، مردم خوابن، خوبیت نداره، شاید یکی....   


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:14 | چهارشنبه 9 اسفند1385 •