تبليغاتX
غیر منتظر

بختک

 

 

 

 

من آن شب هی بر تو خم می‌شدم و تو هی پلک می‌زدی و من هی خم و می‌شدم و تو باز در خود بودی و انگار هیچ سنگینی‌ای نبود بر سینه‌ات. آنجا که من نشسته بودم و مدام خم می‌شدم بر تو.

چشم‌های تو آن‌شب به تمام آبی بود و من حالا آبی شده بود چشم‌هایم حتی شاخی جهیده بود بر بالای سرم و چون همیشه‌ی التهابم و از حد می‌پاشد آن سوتر از من که هستم و گاه خوابیده‌ام و بر حضوری و سنگینی‌ام راه نفس می‌بندد بر هر جانداری که باشد.

اما همیشه یک بار و تنها یک بار سنگین می‌شود از من هر سینه‌ای و همه‌گان را انگار که مرگ است ایستاده بر درگاه اتاق و خانه و دریغ از من که هستم و هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌دانند از من الا نامم. الا بختک.

و من جز خیال سیاهی‌ای رخنه‌گر نیستم و نتوانم بود و تنها سنگینی سنگ‌ام چنان دهشت‌ناک به گاهی که توان نفس زدن نیست و نباشد کسی را.

مگر کیستم من جز سنگینی حضور همزادی سنگ‌گون بر رخنه‌های بودن کسی و یا چیزی که خیال بودن کس را در اتاق خوابیده‌ی خود بیند و بترسد و گاه زردی و رطوبتی بدود در بستری و من به همین زنده‌ام حالا به هزاران سال.

راه بر سینه‌ی آنکه می‌بندم نشسته یا خوابیده دیگر هیچ حرکتی نیست الا هوایی به زحمت چنانچه لرزش بال مگسی در هوا و دریدن راهی تا زنده بودن و ماندن و ادامه دادن، تا مرگ آنی برسد و تمام و دیگر تمام و تمام.

راهی به دیگر سوی ندارم و اگر که باشد آن‌سوتر از من و ما، من نمی‌دانم و نرفته‌ام و با هیچ کلامی مگر آنچه هست و به دیده می‌آید ترفی بر نمی‌بندم و نخواهم. تنها همه این‌سویی‌ام این‌سوتر از حتی شمایی که هستید به تمامی و باز به تمامی و به تمامی تا پیش از مرگی که در رسد پیش از شما به خویشتان. نه من مرگ نیستم و تنها اندکی از سنگینی بودنم بر حضورتان چنانچه از یاد می‌برید به گاه‌ها و به گاه‌ها و به گاه‌ها.

و سنگین‌تر از بودنتان نیستم من چنین که هستم و راه بر شما می‌بندم و کابوس قبر و سیاهی ها و حضوری که احساس می‌کنید و گوری که به گمانتان همین حوالی بودنتان باید باشد و هیچ هم غریب نیست اما من چنان نیستم که انگارید. که ن مرگ نیستنم و توهمی بلکه از همین باشم.

تو اما آن شب چنان پلک می‌زدی سبک‌بار که من با همه‌ی سنگینی‌ام حتی بر تو خم شدم و انگار تو چیزی در خود داشتی و من حتی انگار به افتادنم چیزی نمانده بود و باز هیچ نمی‌دیدم و قدّم انگار نرسد و چهار پایه‌ای نیز نمی‌نشست بر کارم و چنانچه توئی انگار ایستاده بر دور دست‌ها.

من به تمامی بر تو نزدیک شدم و باز از تو به طول همه راه‌ها دور بودم و باز به تو از خودت نزدیک‌تر شدم باز تو نبودی حوالی من و من باز و تو باز.

انگار که حتی دویدم تا برسم بر تو که تمامی دور بودی و دور دست‌های هر حضوری و منی که همیشه انگار پارة خویشتنم که می‌افتم بر خسبیده‌گان و هیچ نتوانندشان بودن الا راهی برای هوایی اندک، باز تو نبودی و هیچ رفتنم نمی‌کاست از این راه.

و من باز پر گوشودم برای این رسیدن به تو و سنگین کردن سینه‌ات و چنانچه انگار سینه‌ام از تو می‌گذشت و بر نرمی بسترت سخت فشرده می شد سینه‌ام و باز به تو نمی‌رسیدم.

هیچ مجالی نمانده بود باز میان من و تو و باز تو در دور دست‌های بودن من و هر بودنی ایستاده بودی و پلک می‌زدی و من چون انگشتْ شکسته‌ای لبه‌های دیوار بودنت را بالا می‌آمدم و باز تودور بودی و از لبه هم مدام در تو خم می‌شدم و تو باز پلک می‌زدی و من سیاهی‌ای یا نوری می‌دیدم و باز هیچ نبود و من بازبالاتر و خم‌تر می‌شدم از تو و در تو و باز هیچ و باز هیچ.

نای بودنم اما دیگر نبود و باز چشم‌هایت انگار آبی محض بود و من باز خم می‌شدم تا کمر در تو، و باز تا زانو و باز تا قوزکِ بودنم و باز نمی‌دیدمت هیچ و راهی نبود به تو و من چقدر از نفسِ بودن افتاده بودم و تو انگار هیچ بر سینه‌ات نیست.

چون پری بر سینه‌های گردت بالای و پایین می شدم و تو را هیچ تفاوت نبود انگار که باشم آنجا این چنین که همیشه هستم سنگین و طاقت‌بر و باز خم می‌شدم و خم‌تر و خم‌تر اما از هیچ به دیده راه نمی‌‌یافت چنانچه بودی و من عاجز و پر عجز همچنان راهی به جایی بلکه... اما هیچ، همه هیچ.

تا چنگال بینداختم چنانچه بودی و من بر رویت تا بلکه همان‌طور خم‌شده بر تو چیزی از تو ببینم و چنگال نشسته بر چشم‌هایت انگار راه پلک‌های آبی چشم‌هایت را می‌بسته تو خیره به جایی در سقف و آن‌سوتر از منی که هستم و همیشه بوده‌ام بر هر حضوری و ترسانده‌ام چنانچه زردی و رطوبت بدود بر نرمی تخت و بستر و تو باز...

و از آبی چشم‌هایت راهی می رفت پر پیچ با جایی که درون توست و خود تو و همه‌ی چگونگی حضور و بودنت بر این خاکی که حالا مانده‌ام چنین.

به قربت و غربتِ هیچ واژه‌ای ننشیند و لانه نکند آن سیاهی و نور مواج در تو که پرت شدم از سنگین تو بر سینه‌ام و من پرت شدم و حالا دیگر نه غلت می‌زنم و نه می‌توانم و نه مجالی‌ست بعداین سال‌ها که مانده‌ام بر سینه‌ی تو و حضورت.

و این همه سال دیگر بختکی ننشسته چنانچه پیشترها بود و می‌نشست بر سینه‌ای و راه هوا می‌بست مگر اندکی که زندگی هنوز باشد و قلبی بزند و مرگ هنوز نیاید. من نیستن این همه سال و تنها مانده‌ام بر تو و در تو که سینه‌ات هیچ بر سنگینی من فسرده نگردد و اه نگوید و هیچ خمی حتی بر گردی سینه‌هایت نباشد از منی که چنین به سنگینی به سال‌ها بر تو خم شده‌ام.

حالا حتی که سالها می‌گذرد از خم شدن و خم ماندنم بر تو و در تو، گمانم انگار تویی که خم شده‌ای تا کمر در من چنانچه هیچ نمانده پوشیده بر تو از راز بودن و همه‌‌ی من و حتی سیاهی‌های شب‌ها که از سینه‌ی من راهی به جایی می‌جویند و شب می‌شود. حالا تویی انگار این همه سال که سنگین شده‌ای بر سینه‌ی من و هر لحظه که به هر جایی می‌روی من هم با تو.‌ام و از تو او و راه به جایی ندارم الا تو که سنگین راه بر هوای من بسته‌ای و تا سینه در من خم شده‌ای و راه هوا بسته‌ای الا مجالی برای زنده ماندن بس.

دیگر حالا سنگینی سنگینی چشم‌هایت که می‌درند و می‌گذرند و من چون لکه‌ای بر شیشه‌ای که راه عبور نگاه نبندد حتی نشسته‌ام بر پیشگاه بودنت و تنها اندک هوایی می‌رود تا هنوز زنده باشم و باشم و همین.

 

پی‌نوشت: چیزی باید بگویم تا مشخص بشود اینها به تنهایی چیزی نیستند. تنها تجربه‌ای هستند برای رسیدن به زبانی که میان تک تک جمله‌ها چیزی نباشد، اما در کل حسی را برساند. چون تاش‌های ظاهرا مغشوشِ نقاش امپرسیونیستی که گاهی احساس می‌کنم بعد از یک دل سیر دیدنش سردم است، یا چیزی در این حدود. پیشتر هم تلاشی کردم، هنوز هم.

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 18:13 | پنجشنبه 11 مهر1387 •

من و تو...

 

 

باید برمی‌گشتیم عقب، دوباره نگاه می‌کردیم. شاید چیزی افتاده بود که من و تو ندیده، رد شده بود. یا چیز که من و تو را ندیده رد شده بود. مثل همیشه من و تو ندیده رد می‌شویم.

نمی‌دانم کدام یکی. تو گفتی انگار«هی فلانی... نکند چیزی هست آن میان و من و تو ندیدیم.»

شاید هم من گفتم. اصلاً مگر فرقی هم میکند؟ نه، دیگر هیچ چیز فرقی نمی‌کند.

می‌گویم« باشد اگر چیزی هست...»

یادم نیست شاید هم تو گفتی. به هرحال یکی از من و تو گفت «... می‌خواهی برگرد باز نگاه کن... ببین چیزی از من و تو مانده آن وسط... چیزی که ندیده رد شده باشیم...»

حتی به گمان در کتابی چیزی خواندم وگرنه کار من وتو نبود این حرف‌ها.

می‌گویم «باشد، من بند کفشم را می‌بندم تو برو ببین اگر چیزی مانده...»

اگر اشتباه می‌کنم بگو. تو هم ساکتی. پس من یادم رفته است؟

یا نه، تو گفتی « من خط چشمم پاک شده خودت یک نگاهی...»

اما حالا که فکر می‌کنم به گمانم من و تو سکوت کردیم و باد در درختی پیچید و برگی را به زور کَند و کوباند بر زمین. حتی یادم است عابری پرسید «آقا، ساعت چند است؟» و من حتی فکر کردم که مگر چند می‌تواند باشد؟! اصلاً فرض کن فردا. یا همین امروز. یا اصلاً باشد آن روزی که تو در قایق نشسته بودی و پارو می‌زدی و من گفتم «بلد شو دیر شده‌ایم این اواخر. وقت رفتنمان است...» و یکی از من و تو هم گفت« باید یکی از این قایق‌ها بخریم. با این‌ها همه‌جا می‌شود رفت» حتماً این را تو گفته‌ای وگرنه من هیچ‌جا دلم نمی‌خواست که بروم. اصلاً هیچ‌جا هم که نرفته‌ام از آن روز.

بعد سرم را بلند کردم شاید هم نه- گفتم «دقیقاً همان وقت است که دلتنگی سراغ آدم می‌آید.» اما نگفتم. چون عابر رفته بود. حتی ساعت را هم نپرسیده بود. این را بعدها فهمیدم. بعدها که دلتنگی عابر همیشه با او بود.

اما اشتباه است. دلتنگی ساعت ندارد. اگر داشت، فقط یک‌بار اگر داشت، و فقط یک‌بار اگر به ساعتش نگاه می‌کرد، برای یک‌بار هم که شده دیرش می‌شد و برای یک‌بار هم که شده می‌رفت. مثل آن عابر، که با دلتنگی‌اش رفت.

دقیقاً بعد از این بود که یکی از من و تو گفت «برگردیم شاید چیزی هنوز...» و یکی از من و تو جمله‌ی آن دیگری را با خمیازه‌اش نصفه گذاشت.

آن عابر اما هنوز هم می‌رود و هنوز هم می‌رفت وقتی یکی از من و تو خمیازه می‌کشید. شاید هم فراموش کرده‌ام. شاید کسی از من و تو، بلند شده بود و چین در ابروها انداخته بود و به جایی دور نگاه می‌کرد. آنجا که من و تو نبودیم و هیچ یک از من و تو هم نبودیم.

اما من و تو گفتیم. دست‌کم یکی از من و تو گفت. گفت «دست‌کم بیا نگاهی...» نه این را من گفتم. حتی یادم است نگاهم به ابروهایت بود که پرشده‌اند و تو دیگر حالی نداری تا برداری و ... .

نه. من حتی همین را هم نگفتم. تنها گفتم «دست‌کم.» دیگر حرف «نگاهی» نمی‌شد زد این میان. با وجود بی‌نگاهی‌ات و گونه‌های بی‌چال‌ات. این‌ها را خوب یادم مانده. مانند دلتنگی عابر که سلانه سلانه می‌رفت، تا مبادا عابر جا بماند. مثل من که جا ماندم. مثل من و تو. دست‌کم یکی از من و تو.

اما حتماً یکی از من و تو چیزی گفته که یکی از من و تو بازگشت و رفت تا ببیند آیا چیزی هست که من و تو ندیده رد شده‌ایم یا چیزی که ما را ندیده رد شده باشد. باور کن حتی یادم است یکی از من و تو گفت «من و تو را نادیده می‌گیرند.» یا «من و تو همیشه گم شده‌ایم در این راه برگشت.»

شاید تو گفته‌ای که من بعدش فکر کردم چطور چین‌های صورتت چال گونه‌هایت را... نه. حتی این هم نبود، بعد از آنکه گفتی «مرا آویخته بر چال گونه‌هایم می‌بینی» اما «تو خودت هستی، این چال هم خودت است با همه وحشتی که دارم. وحشت ایستادن دم این چال. این وحشتِ من هم توئی.»

حالا حتی یادم نیست به دقت که کدام من و تو چالی داشت بر گونه‌. با این حال یکی گفته بود و دیگری سرش را خارانده بود و انگار چیزی هم نگفته بود. شاید هم من یادم نیست. اما قطعاً کسی از من و تو چیزی از برگشتن گفته بود و آن دیگری یا بندکفشش را بسته بود یا خط چشمش را درست کرده بود. به گمانم تو گفتی «ریمل‌هایت..» بعد دیگر چیزی نگفتی. تو همیشه بعدها چیزی نمی‌گویی. به گمانم من هم دست‌مالی در آوردم و اشک‌هایم را پاک کردم و ریمل‌ها را هم. و چون باز بعد بود، تو چیزی نگفتی. من هم دستی بر ابرو‌هایم کشیدم و یادم آمد که تو پیشترها چیزی گفته‌ای دربارة ابروهایم که پر شده است یا چه.

به گمانم بعد از این بود که گفتی «می‌خواهی برو نگاهی بینداز شاید کسی من و تو را نادیده گرفته. یا چیزی هست که هنوز...» بعدش هم چشمت را بستی تا بیشتر از این دود سیگار در چشمت نرود و من چیزی نداشتم بگویم.

و تو هنوز بند کفشت را می‌بستی و من احساس می‌کردم کسی از کنار من و تو می‌گذرد. شاید هم من و تو از کنار کسی یا چیزی یا من و تو حتی می‌گذریم. این را یا تو گفتی یا از کتابی چیزی برایم خواندی. حالا یادم نیست. اصلاً مهم هم نیست. اما باید برمی‌گشتیم و من میلی نداشتم این راه طولانی را پیاده گز کنم تا تو سیگارت را بکشی و بند کفشت را ببندی و به عابری که حرفی ندارد نگاه کنی. بعد هم باد بیاید و برگی را بکوبد و برود سراغ کار خودش و باز من و تو بمانیم و من و تو.

اما یکی از من و تو برگشت. این را خودت هم نوشته بودی. اما نگفتی کدام من یا کدام تو. اصرار هم که کردم گفتی «به هر حال برگشت.» من هم اصرار نکردم تا خیال نکنی من برگشته‌ام تا ببینم مبادا چیزی من و تو را نادیده گرفته است. یا من و تو نادیده چیزی گذاشته‌ایم. البته این را  نگفتی، به گمانم نوشته بودی که «به هر حال یکی از من و تو برمی‌گردد.» حتی به وضوحِ انگشتان درازت یادم است، که زمان فعلت استمراری بود. ننوشتی «برگشت»، نوشتی «برمی‌گردد.» بعد یکی از من و تو که جلوتر رفت. به گمانم انگار تو داشتی چیزی می‌نوشتی. که مثلا باد برگی را از درخت می‌کند و به زمین می‌کوبد و من هرچه فکر کردم یادم نیامد. بعد هم نوشته بودی «یکی از من و تو بند کفشش را بست.» به گمان حتی من خم شدم بند کفش‌ات را نگاه کردم که هنوز باز بود، و تو نوشته بودی «بست». بعد به صورتت نگاه کردم که ریمل‌هایت ریخته بود روی صورتت و به گمانم گفتم «ریمل‌هایت را پاک کن». اما به گمانم این را تنها تو نوشتی، چون من تنها گفتم «ریمل‌هایت..» و بعد به ابروهای پُرت نگاه کردم. بعد هم تو اسم یکی از من و تو را نوشتی که خوانده نمی‌شد و بعد یکی از من و تو بلند شد که برود ببیند آیا چیزی مانده از من و تو که نادیده گرفته باشدمان. که آن دیگری ماند و چشمش را بست و شاید هم ریملش را پاک کرد. بعد آن یکی از من و تو که رفته بود باز گشت و گفت یکی آن‌جا افتاده است. حتی تو نوشتی «مرده است» حالا یادم نیست شاید من نوشتم. بعد آن یکی بلند شد و رفت بالای یکی از من و تو که افتاده بود و هیچ نمی‌گفت. باز هم یکی از من و تو گفت «مرده»

بعد من گفتم به گمان که «برای همین ما نمی‌شویم» یاد نیست شاید هم نوشتم. به هرحال یکی از من و تو مدام می‌نوشت «ما نمی‌شویم» بعد ورق می‌زد و باز می‌نوشت: «ما نمی‌شویم»

 

علی امیرریاحی

شهریور 1387

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 0:4 | پنجشنبه 4 مهر1387 •

کلمات ریخته از کتابم

 

 

 

برهنه، لخت، عریان، بوسه، لرزش ران‌ها، شرمگاه، شهوت مواج بدن، آلت، شورت، گردی سینه‌ها، لیسیدن، گودی کمر، عورت، انحنای اندام....

همه‌ی این‌ها از لای کتابم می‌ریزند کف اتاق. جای خالی کتابم لای قفسه‌ها انگار درد می‌کند. جارو می‌کنم همه‌ی آن برهنگی را و می‌ریزم کف دستم. از لای انگشتانم می‌چکند همه‌ی کلمه‌های ریخته از کتابم. از شوق کلمات، «انگشت»‌ام می‌چکد همراهشان. می‌خورد زمین انگشتم و نقطه‌هایش می‌پرند لای چیزی که حالا نمی‌توانم بخوانم که چیست. دستم از مچ، برای حس سیال واژه شدن می‌لرزد. می‌ریزم‌شان زمین همه‌ی کلمه‌های ریخته از کتابم را. فرش پر از زنانگی‌های «زَنَک» شده. انگار که هنوز باشد و عریان خوابیده باشد و بلرزد و من لا‌به‌لای بودنش غلت بزنم.

«شینِ» انگشتم را بر می‌دارم. دندانه‌اش نیست. انگار که ناخنم شکسته باشد. حالا اگر بود، اگر واقعاً بود، نه اینطور پخش و پلا روی فرش، نه اینطور به هم ریخته و متلاشی، لابد «شین» دندان شکسته‌ی انگشتم گوشه‌‌ی لبش را می‌برید وقتی انگشتم را با شیطنت گاز می‌زد.

حالا دهانش هم نیست. آتش‌انگیزترین کلمه‌ی بدنش. لای کتاب مانده. اینها را که ریختند بیرون، نه «زنک» آن تو مانده، نه به تمامی اینجا روی فرش. کتابم انگار خوابگاه پسران است، بی هیچ زنی که بخواهد با زنانگی‌اش از آن بگذرد. «زنک» هم حالا شبیه هم اتاقی سال‌های دورم شده است که روزی بود و حالا نمی‌دانم لای کدام کلمه‌ی مردانه گم شده.

«زنک» با این همه زنانگی‌اش که اینجا ریخته کجای این واژه‌های کتاب ممکن است مخفی شود؟ دهانش در کدام صفحه و کدام سطر دارد می‌خندد و لبانش با چسبندگی لطیفی از هم باز می‌شوند و زبانش که چه نرم است در دهانم و لیز.

از کجای این کتاب –که همه او شده بود و حالا هیچ نیست به جز کلمه‌هایی از کسی که دیگر انگار نمی‌شناسمش، بی این همه زنانگی که ریخته و من نظم چیدنشان را هم نمی‌دانم- می‌توانم بیابمش؟!

یا زبانش را که می‌لغزید در دهانم و روی تنم و من لیز می‌خوردم انگار همه‌ی سرازیری‌ها و سربالایی‌ها را هم حتی. و من زبانش را «ز ب ا ن» کردم تا با هر نگاه زبان باشد و حالا نمی‌دانم حتی میان کدام سطر گذاشتمش که انقدر تمام بدنم خشک شده است از نابودنش.

کلمه‌های روی فرش را کنار هم می‌چینم و هیچ نمی‌شود. همه زنانگی‌اش اینجا روی فرش، بی‌هوده چون فاحشه‌ای شده اکنون که من را با «میم» و «نون» می‌شناسد و می‌پذیرد. انگار که من تا از پوست و گوشتم همیشه اینچنین که هستم، تنهام.

کاش نظم دوباره‌ی واژه‌های «زنک» را می‌یافتم. نظم دوباره‌ی چیدنشان را. چنان‌که باز لبخند بزند، بی‌آنکه من بخوانم یا بنویسم. بی‌آنکه لبخند «ل ب خ ن د» باشد، بی‌آنکه زنانگی‌اش این‌گونه میان نقش‌های فرش بی‌معنا شود، بی‌آنکه مستقل شود از هر حضوری، از هر بودی.

و کتاب که کاش نبود، که کاش واژه‌ای نبود برایش، که او را هرگز نمی‌نوشتم هرگز.

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 17:52 | دوشنبه 18 شهریور1387 •

داستان

تختخواب كهنه‌ي پدر

 

 شايد خيلي‌ها همين طورند، و فكر مي‌كنم توقع بي‌جايي هم نيست. شايد هم عادتي است كه فقط اندكي دچارش‌اند. به هر حال چيزي كه الان به نظرم مهم مي‌آيد اين است كه با اين سر و صدا نمي‌توانم كتاب بخوانم.

لابد دوباره مراسم زن‌كُشان سرايدار شروع شده. مردك تقريبا هر روز زنش را تا سر‌حد مرگ مي‌زند.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 22:32 | شنبه 22 اردیبهشت1386 •

داستانی از: غ. داوود

اندر آداب حفظ عفت عمومي

 

بر ارباب معرفت پوشيده نيست كه تشكيلات «عفت عمومي» تابعي از متغير تقسيمات كشوري است. بدين ترتيب كه هر شهر يا دهي براي خود يك «عفت عمومي» دارد. مجموعه‌ي عفت‌هاي عمومي در شهر‌ها و دهات يك ايالت، عفت عمومي استان را تشكيل مي‌دهند و عفت‌هاي عمومي استان‌ها نيز به نوبه‌ي خود عفت عمومي كشوري را به‌وجود مي‌آورند. طبعاً همانطور كه مثلاً نماينده‌ي ابرقو در مجلس در عين‌حال نماينده‌ي تمام كشور نيز هست، عفت عمومي ابرقو نيز عفت عمومي مملكت محسوب مي‌شود. اما در عمل اين موضوع بستگي دارد به ميزان شهرت عفت عمومي هر شهر در زمان‌هاي مختلف....


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 9:32 | جمعه 7 اردیبهشت1386 •

داستان

حدود محو

 

 

 

نه خب، چندان هم مشكل نيست. ديگر چيز چندان مهمي وجود ندارد كه اين همه دقت لازم باشد.

خوب مي‌دانم درز آجر‌ها چطور است، يا اسم برگ كه مي‌آيد تمام رگ‌ها و موي‌رگ‌هايش جلوی چشمم ظاهر مي‌شود. شاید از بعضي لحاظ بد باشد، مثلا  نديدن دست‌ سفيدي كه پول را از كيف دستي خارج مي‌كند و به راننده مي‌دهد؛ سفيد سفيد، كه با قلمويي ظريف، يكي دو خط سبز به حدود انگشتان رسانده شده.

اما عذاب نكشيدن از خط‌ها چين‌هاي زير چشم نعمتي است كه اكنون نسيبم شده.

محاسنش آنقدر هست كه به يكي دو عيب بيارزد. 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 21:13 | دوشنبه 6 فروردین1386 •

داستان

تصمیم بزرگ آقای زمانی

 

 

لابد از آنجا شروع شده بود . از آن زنی که بیرون یکی از غذا خوری‌های بین راه  دیده بود.    

داشت چپ چپ به شوهرش نگاه می‌کرد. چادر آفتاب خورده‌ای قالب تنش بود و با دندان‌های زرد‌ش چادر را نگه داشته بود ؛ و کودکی انگشت وسط زن را گرفته بود که کفش‌هایش پاره بود و شلوار خط دار ورزشی‌اش سر زانوهایش وصله خورده بود.

زن داشت به شوهر و چاقوی ضامن داری که تازه از مغازه ی کنار رستوران بین راه خریده بود ، چپ چپ نگاه می کرد. ولی در زن چیز دیگری بود که نگذاشت آقای زمانی متوجه صورت استخوانی و دماغ قلمی و مخصوصاً خالی که پایین و شاید هم بالای گونه ی چپ زن بود بشود: آن نگاه های دزدکی زن به شاگرد راننده .

شاید همین بود که آقای زمانی را یاد سایه‌ی روی دیوار انباری انداخت.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 17:37 | جمعه 25 اسفند1385 •