یدالله رویایی
جان پیش ِ صف می گذاری
برتلاطم تو جهان ِ من کف و کاهی باد !
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد !
اخوان
ای درختان عقیم ریشهتان در خاکهای هرزگی مستور!
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود،
یادگار خشکسالیهای گردآلود،
هیچ بارانی شما را شست نتواند.
پووووووووووووووووووووووووووووووووف
چطور می شود
چیزی در ستایش زندگی نوشت آن هم وقتی هنوز چون طفلی هستی در برابر این همه که نمیفهمی
و این همه که از تو دور است؟
آه که چقدر
این روزها تلخ اند.
آه که چقدر
روزها تلخند.
آه که چقدر
روزها و شب ها تلخند...
چقدر تلخم...
حتی نشسته یک
جایی که نمی دانم کجاست این تلخی و دارد می خورد و پیش می رود، مثل جزام نرم و
دلاچسبی که نشسته باشد روی همه جای بودنت و یک روز بیدار شوی و ببینی نیستی. انقدر
نیستی که انگار از بیخ نبودهای هرگز.
دهانم طعم تلخ
بودنم را میدهد
با طعم سیگار
با تلخ
با تو
با مرگ
تو؟
نه من... من
اینجا تلخ تر
از من نه تریاک است نه خرمالوی گس نه این حرفهای دوری و نه قهوهی اسپرسو.
اینجا منم با
همه گنگی که دیگر چیزی ندارم چنانکه انگار از ابتدا هم نبوده چیزی تا بگویم برای
کسی تا دوستم داشته باشد.
ابنجا که منم،
هوا ابریست
اما باران نمیبارد. رعد نمیزند اما همیشه جایی میسوزد.
همیشه من
جاییم میسوزد.
آنقدر که مست
هم که میشوم باز میسوزم
حتی بیشتر
حتی بیشتر
حتی بیشتر
چقدر بیشعورم
نسبت به این زندگی
چقدر نمیفهمم
چقدر اینجا
کسی نیست
کاش کمی
فقط کمی شاعر
بودم تا این همه را استفراغ میکردم دست کم اما
نه نمیشود
راهم به جایی
نمیبرم
اینجا همیشه
منم
همیشه اول شخص
مفرد
همیشه همیشه
همیشه همیشه........................
چون صفحه کلید
منهدم شدهام
حرفهایم ریختهاند
آن طرفتر از خودم
دست کم باران
هم نمیبارد...
همه آدمها
برای من توریستند
توریست
گاهی سرم
گاهی حرفهایم
گاهی تنم
اما خودم
آه خودم
همیشه فاصله
هست
همیشه فاصله
هست
میان من و
هر کسی که میآید
و تو میشود
گریهام میگیرد
از این همه
اما باز هم
هست همیشه
باز همیشه کسی
تو میشود این میان و باز
من همیشه آن
دورهایم
دورهایم
من دورهایم
انگار نام من
آن دورهاست
نام من
آن دورهاست
سلام «آن
دورها»
سلام.
پینوشت: خیلی
بیشتر از آنکه فکر میکردم مچ زندگی برایم باز شده است. شاید دیگر نباید اینجا
نوشت.
شعری از برشت
«اول سراغ یهودیان رفتند؛
من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.
سپس به لهستان حمله کردند؛
من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.
آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛
من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
.... و سرانجام سراغ من آمدند؛
هرچه فریاد کردم و کمک خواستم، کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.»
"برتولت برشت
پي نوشت: اين شعر را دوست عزيزم آريا دجال انتخاب كرده و فرستاده بود من هم آنقدر خوشم آمد كه با اجازهي او و آقاي برشت گذاشتماش همينجايي كه ميبينيد.


