خب...
دقیقا نمیدانم، اما روزهای چندم اسفند بود که من به دنیا آمدم و روزهای چندم اسفند بود که این وبلاگ را راه انداختم تا چیزی حرفی مثلا بگویم یا که داستانی شاید. اما حالا که نگاه میکنم همهاش شده نمیدانم چه نامه و هیچ. واقعا هیچ.
گاهی حرفها و دردهایی بود که چون حس شعر بود برایم اما چون شعر بلد نبودم چیزی شبیه نثر میشد و گاهی عدهای غر میزدند که چقدر ناله میکنی، اما برای من به گمانم ناله نبود و چیزی شبیه شعر بود بیآنکه شعر شود. حالا اگر پذیرفتنش برای عدهای دشوار است من اینها را جای دیگری میگویم بیآنکه خودم باشم نویسندهشان، بیآنکه از این دوستان کسی بداندم. اینجا هم میماند داستانی چیزی که بعید میدانم دلم بیاید بگذارمشان از بس که این فضا پر است از ابتذال و حرفهایی که...
پس یحتمل میماند خداحافظیای مگر طور دیگر بچرخد این چرخ مسخرهی پر حرف و حدیث.
و دوستانی که بودند همیشه، گرم، نمیدانم چه بگویمشان که برای همه یأسهایم امید بودند و من همیشه میدانستم ستایششان از سرشاری خودشان بود نه این شکسته بستهها.
جایی اگر کوچیدم خبرشان خواهم کرد چون با بعضیها جهان به جایی قابل تحمل تبدیل میشود.
انگار میماند تبریک سال نو، که حوصلهاش را ندارم.
همین.
Destroy another fetus now
ببین، دقیقا مشکل از همینجاست که من نمینویسم تا یادم بماند، گیرم هرگز مجال نمیشود برگردم یا که حوصله حتی، تا ببینم چه بود آنها که نوشتم. و کمکم همه با هم جمع میشوند و همه با هم متوجه من، که انگار زیر درختی خوابیدهام و چرت میزنم و همه چه لجشان گرفته از من.
باقی باید خود به خود اتفاق بیافتد. کسی چیزی میگوید، من بر میگردم، باران میبارد، همین.
اینها را ول کن. اصلا کمی از خودت بگو فلانی که ببینیم چرا اینطور پیچ خوردهای که راه نفست هم بسته!؟
خب.
بله خب.
یک لحظه فقط فکر کن ببین چقدر حالت بد است. میبینی؟ خیلی. ما خیلی حالمان بد است و کسی هم متوجه نیست چون همه حالشان بد است.
اما تنها یک عده احساس میکنند ریههایشان بوی گند عفونت میدهد، نفسشان گیر میکند در راه رفتن و برگشتن و، خلط سیگار گلویشان را... میبینی فلانی؟ هوا از همه چیز مهمتر است حتی از من و تو. بله هوا، با این سنگینی مدامش که دارد لهت میکند... خیلی خب خیلی خب بس میکنم این حرفها را.
بله اشتباه از خودت بود که ننوشتی. لج کردی یا به گمانت دیگر تمام شده همهی آنچه که لازم بود برای نوشتن. انگار دردهایت احمقانه شده فلانی. بله این درست بود. هست هنوزهم. احمقانه همیشه بهتر است، همیشه.
همسایه با همه پیمانهایش فرض کن دیگر تابت را ندارد. خب تو خودت هم نداری. حتی تاب خودت را. اینکه فلانی زنگ بزند که اصلا ببینم مگر برنامهات چیست؟ و تو هیچ.
همهاش تلاش مزبوحانهایست برای زنده ماندن. هه، زنده ماندن. برایش تایپ کن:
؟Salam. Khoobi
و او خوب است. کمی بیحوصله چون خودت. تو لبخند میفرستی و چیزی شبیه این.
بردار برایش تایپ کن:
؟Rasti man be to gofte boodam chera khodkoshi namikonam
اما مگر فرقی میکند؟ چقدرش برای رهاشدن است؟ چقدرش برای اینکه بگویی هی میبینی، من به ته رسیدهام. اما من همیشه از ته صحبت کردهام. همیشه از ته ریههایم بوی عفونت بالا زده. همیشه از ته، گاهی هم تا دسته.
اما آن روز چه؟ که ریشتراش را برداشته بودی و رسیده بودی جلوی آینه –اَه این آینهی لعنتی- بعد خشکیده بودی. تاکسیدرمی؟ نمیدانم، شاید همین است. که ابتدا رودههایت را دربیاورند و بعد جایشان هیچ بکارند و در طول همه سالها خیره بمانی به آن هیچ بزرگ. آه این هیچ بزرگ...
بعد آنجا فکر کرده بودی که خب چرا من زنده مانده بودم؟ فقط یک فراموشی بزرگ است خوب میدانم. خوب تر از اینکه الان زمستان است و همه شکرها را هم که میریزم توی این قهوه باز شیرین نمیشود.
برگها نبودند؟ پاپیتالهایی که باد میآمد و بالا و پایین و تو فکر میکردی مگر همین کافی نیست؟ اما همین نبود و من قسم میخورد تنها همین نبود. تنها الان، چند روزی هست به گمانم که یادم رفته وگرنه دلایل زیادی بود. حالا از هر کس که روزی به او چیزی گفتهام و گوشهای از این سیاهی نشانش دادهام بپرسم که چه بود فلانی، گمانش میرود به دور دستها که فقط دارد اعلام میکند که های بدانید من در ته ایستادهام...
حتی خودت مگر به همین راه نمیروی از خودت؟ که بریدهام و دیگران باید بدانند. اما دیگران گرسنه که میشوند فقط یاد غذا میافتند. خوابشان میگیرد و عاشق میشوند و مثل خودت میمیرند. و همیشه و مدام هم دنبال چیزی میگردند تا امروز فرق داشته باشد با دیروزی که آنطور فجیع له شد لای نمیدانم کدام صفحه و کدام روز.
اما لابد گفتهام به کسی. شاید مثل آن داستان که بود و کسی، جایی تصمیمی گرفته بود که یادش نمیآمد چرا. مدام هم میگشت اما چیزی نبود. من هم یک روز تصمیم گرفتم زنده بمانم و حالا یادم نمیآید.
دفتر تلفن موبایلت را باز کن و خوب بگرد. تو با خیلیهاشان، من با خیلی هاشان انقدر جلو رفتم که از زندگی برایشان گفتم که چطور کودکان هنوز میتوانند چیزی اضافه کنند. اما تو هنوز امیدواری و همین کافی بود برایمان که بمانیم. که هنوز کش بدهیم؟ که هنوز کش بدهیم. باشد. اما همین هم نیست. که آنها خودِ حماقتند و شادی برای هیچ بزرگ است که هنوز به وجدشان میآورد. برای آینده است. برای روزی که میدانند خواهد رسید اما من در این میانه که رسیدهام به هیچ رسیدنی امید ندارم. و مدام اما فکر میکنم چقدر صداقت لای همین ناامیدی هست؟
اما مگر نه اینکه هرچه باید میشد تا به حال شده بود؟
یا آن روز، یادت نیست؟ داشتم میرفتم یکهو متوجه شدم که هستم، با همه شدت. بعد چه شد مگر؟ تنها نتوانستم جلوتر بروم و چیزی بگویم و جایی باشم. یک لحظه گریهام گرفت. اما گریه هم نکردم. ابری بود، بادی هم رد میشد. آنورتر از این که خودم بودم مردم رد میشدند و به گمانم هیچ کدام نفهمیدند که چه تلخیای دوید به سرعت نور لای پوستم و چیزی که هرگز نفهمیدم چیست. من دردم گرفت و روزنامه ها را هم نگاه کردم که نوشته بودند هوا چقدر کثیف است و سیاست چقدر و فوتبال و جشنوارهها چقدر.
اما آن سطور را نوشته بودند تا زندگی هنوز مداوم باشد و من به تلخی تمام فهمیدم وجود دارم و این از تلاش زنده بودن هم بدتر بود.
بعد برای این دیگر برگهای پاپیتال به کار نمیآید، کودکی که با دستهای کوچکش شلوار را میتکاند هم، ابرهای و باران و برف هم. فقط خودم میمانم و خودم که تا دسته در این زندگی فرو رفتهام اما هنوز کودکانه منتظر بهتر شدن چیزی هستم که حتی نمیدانم چیست.
شاید به کسی دلیل قاطعتری گفته باشم. چیزی که با همه اینها مقابله کند. چیزی که الان هیچ ازش به یادم نیست حتی سایهی لغزانی...
Nothing is very much fun, anymore
درون هر کس حفرههایی
هست.
حفرههایی چون جذام
که نرمنرم میخوردت و تمام میشوی.
گاه انقدر عمیق که
هر چیز و هرکسی را هم بگذاری باز جایی همیشه خالیست.
حفرههایی آنقدر
ژرف که همهی خودت هم گاه از آن رد میشود.
و هستند کسانی که
به گمانمان آنقدر کاملاند که نباید دردشان بگیرد از این حفرهها، یا که اصلا
نباشند اینها در آن شعور محضی که میبینیم از دور و گاه نزدیک.
اما هست. دیدهام
که لرزیدهاند، نشستهاند گوشهای و همه درکشان از هستی را رهاندهاند و در پی
حفرهای کوچک حتی در اعماقشان، گریستهاند.
من دردم میگیرد از
این حفرهها. و گاه انقدر کش میآیم تا به ابعاد خود برسم باز و بلکه هموار کنم
اینها را که در مناند مدام.
همه رگ و پیام را
میریزم در هر چالهای که هست تا بلکه ذرهای حتی هم آیند این ژرفهای مهیب.
پینوشت: این حفرهها
حفرهاند چون نام دیگری نیست که نشانشان دهم، تا رسوایشان کنم. و به هیچ دایرهی نیمهای،
یا هیچ داستان مصوری، یا کلمهی ساده فهمی ارجاعشان نمیدهم، تا انقدر کوچک و سهل
نادیده نگذرم. این حفرهها دهشتناکتر از آناند که با داستان مفرحی بودنشان را
بفهمیم یا درمانش کنیم.
در ستایش مسکنها
سوخت و ساز روزانه و مدام سلولهایمان چنان
دردناک است که خودمان هر لحظه برای تسکین یافتنمان مسکنهای قوی ترشح میکنیم در
خودمان و به خورد خودمان میدهیم.
هرروز، مداوم، پیاپی...
آنگاه که ما مورفین در رگها و گرد در حفرههای
تنفس میریزیم، یا وقتی طعم تلخ تریاک حل شده در جرعهای چای را برخود روامیداریم،
یا کپسولهای سبز ترامادول را قبل و بعد از هر سیگار میبلعیم، درد هموارهی این
سوختنهای پیاپی ذرههای وجودمان را تسکینی قویتر میجوییم.
تسکین دردی که با هرکس متولد میشود و تا
مرگ هست و هست و هست... چنانچه هیچ هستی انگار چنین حضور نداشته در جهان و نخواهد
داشت. چنانچه انگار کسی هرگز چنین با ما نبوده که او. دردی شفاف و رخنهگر، دردی
اصیل، اصیلتر از بودنمان، خودمان، ذاتمان.
بعد که شعور بودنمان دانست که هست این تسکینهای
ریزنده در رگمان، این تسکینهای قوی و رهایی بخش، دیگر نیازی به تولید خودمان
نیست. دیگر نیازی به خودمان نیست.
...بعد فقط کافیست دیگر نریزیم این مسکنهای
مدام را، این تریاکهای محلول و این گردها و مرفینها را، تا بفهمیم بودن چقدر
دردناک است.
در ستایش علی امیرریاحی بودن
حالا به خدا نه، ولی به
هر چیز مقدسی که فکر میکنید وجود دارد قسم میخورم که هرچه میگردم از خودم بهتر
نمیابم!
با فروتنی تمام میگویم
-باور کنید- کل جهان هست تا متوجه بشوم چقدر خوبم، که چقدر شریفم و چقدر باهوش و
چقدر دوست داشتنی و صادق.
نمیدانم سرچشمهاش
کجاست این تواضع، لابد از طبع بلندم است...
با این حال من یک گُه
اعظمام. تکهای که به جهان پرتاب شده تا باشد و رنج ببرد. تکهای که هست تا لغات
را بالا بیاورد و بچرخاند و کمی بنمایاند پارههایش را و بعد تمام.
تکهای که هست، نه با
قاطعیت حتی.
علی امیرریاحی بودن یک
اتفاق است، یک اتفاق بینهایت دردناک. یک دلنگرانی و ترس مدام. یک اضطراب، یک
پارانویای شفاف و لطیف، یک بیقراری از حضور، یک وسواس نرم و شکننده، یک شهوت زندهی
غلتیده با مرگ، یک دلشکستگی مواج، یک ارادهی لکنت وار، نویسندهای الکن، یک خسته
مدام، یک اعتیاد بالقوه، یک موسیقی بی نت، یک دست افتاده بر کاغذ، سکوت عکس کهنهی
دیوار، و حضوری مدام و سرسامآور تا انتهای جهان...
با این همه من یک علی
امیرریاحیام کماکان. یک علی امیرریاحی با فجیعترین شکل ممکن.
پینوشت:
تبلیغیست برای خودم، و خودم که هیچ هم حتی نیستم در برابر این هیچ بزرگ.
سارا: امیدوارم ناراحت نشین.
برای اولین بار خوشم نیومد.
فریبا فیاضی: قاطی کردی دیگه. همه قاطی کردن. بنویس باز از خودت تا بیشتر
باهات آشنا شیم
رفیق.خود شیفتگی ام خوبه. خود زنی ام خوبه.خودکار باش همیشه.اینم خوبه.
دلی: اين علي امير رياحي كماكان براي من موجود عجيبيست! ميداني؟! حتي با اين همه
توصيف كه از خودت كردي هم!
تو يك اتفاق ساده اي!
اما آخر به
راستي كدام اتفاقيست كه ساده باشد اما نامش را اتفاق بگذارند؟!
در اتفاق هميشه
چيز مبهم، عجيب يا غير منتظرهاي هست...
خوب تا اينجا
اتفاق ساده بودنت را رد كردم!
پس دردناكش هم
نا خودآگاه حذف ميشود مثل صفر ضربدر هر چيزي...
ترس مدامت را نميدانم... اما
همه ميترسيم... همه چيزي براي از دست دادن دارند پس ميترسند... و اما پارانويا... دقيقاً همين
پارانوياي لطيف است كه
اينجا ميكشاندم... همه دارندها! بروز نميدهند!
و دلشكستگي! اگر
آدم باشي و دلشكسته نه! احتمالاً قلب نداري!
و نت! يك نگاه
به اين نوشتهها بينداز، سرشار از نت حضور است و تو مي گويي موسيقي بينت؟
اين همه حضور ... اين همه دليل براي بودن، و
اين همه خوب!
و تويي كه ميگويي
من علی امیرریاحی با فجیعترین شکل ممکن.
ميشود نقطهي
فاجعه بار اين حضور را نشانم دهي؟!
نوشتهات مثل رفتار خواهرم بود... زيباترين
لباسش را ميپوشد، آرايش ملايم و برازندهاي
ميكند و من او را مثل فرشتهاي زيبا ميبينم... خودش ميگويد ببين چقدر زشت شدهام! ميگويم
نه! و او كماكان بر اين موضوع پافشاري ميكند...
تا من مدام به او بگويم نه! تو خوبي، زيبايي!
حتماًبايد به تو هم همين را بگويم؟!
نه خوبي و چه
خوب كه هستي؟!
تبليغ خوبي بود
جناب علي امير رياحي...
...تقدیمتان
نکبتیان گِل اندود مشمئز کننده، کار شما هیچ
نیست الا لجن مال کردن دیگرانی که هزاربار از شما سرترند. شما یاگوهای یاوهگوی
سرزمین پستفطرتانید که به طرز احمقانهای با تنفستان هوا را مسموم میکنید و با
ارهای در دست به فکر قد علم کردنید. حقیرترین و زبونترین و پستترین شخصیتهای
داستانها را با الهام از شما میسازند. رذالت تقلید بچهگانهای از حضور شماست در
هستی. گند جهان از تولدتان است و تعفن از دهانتان جهان را میانبارد. راههای
فاضلاب از مجرای تنفستان جان میگیرد و یک بوسهتان برای رویاندن هزاران مار بر
گونهها کافیست. واژهی اشمئزاز را با تولد شما بر لغتنامهها افزودند. عفونت
تلاشی برای بیانتان است و استفراغ درودی بر حضورتان. روزها چون خوکی سر در مخرجتان
پی خوراکید و شبها در کمین زندگان و ارضای شهوت حیوانیتان. همه چارپایان از
تشبیه شما به ایشان خشمگینند و آفتها معنای بودنشان را مدیون شمایند. در
شناسنامهتان کپهای کثافت گذاشتهاند به تجسم نامتان. دروغ از لای ناخنهای شما
به جهان راه یافته، و دشمنی از لای دندانهایتان. شما احمقانی بیخاصیتید که جز
پلیدی و رذالت و پستفطرتی و بدگویی کاری در این جهان ندارید. حماقت، رقیق شدهی
حد شعورتان است و قرمساق مؤدبانهترن صفتتان. نارفیقانی هستید که خائنان تلمذتان
را میکنند و دوستانی که بودنتان بوی شاش سگ صدساله میدهد. محبتهایتان تاولهای
چرکین به بار میآورد و عشقان نفرتی هفتادساله. بودنتان برای همه جرزها هم بیمعناست.
جوبهای لجنبار سالهاست در تلاش تخلیهی حضورتاناند.
بیضهی چروکیدهی اسبی صدساله سیقلیترین
جای دلتان است. شما چون اسهال خونیی وباییان بیمار کنندهاید و چون خلط سینهی
مسلولیان مشمئز کننده. حضورتان چون طاعون تنها مرگ است و سیاهی و پلیدی. جذامیان
هم از تماستان فراریاند..
مرا با شما و شماییان کاری نیست، شما به
آلودن جهان ادامه دهید تا روزی که مرگ نکبتبارتان جهان را از حضور لجنبار و روح
جذامیتان برهاند.
دوستان مرا ببخشید
دوستان مرا ببخشید.
من بعد از ظهرهای کسالتم را در آستانة تحمل شما
پیاده روی میکنم.
تا وقتی از خشم سر
بلند میکنید کمی لبخند بزنم و امروز هم بگذرد.
دوستان مرا ببخشید.
من به حرفهایتان گوش
میدهم نه چون دوستتانم، بلکه دردهای شما مرا وجد میآورد. من از دردهای شما لذت
میبرم. من با دردهایتان کشتی میسازم و در جوب میاندازم و لای دودهای سیگارم
دویدن شما را مینگرم.
دوستان مرا ببخشید.
من از درآمیختن با
معشوقههایتان هنگامی که شما در میان واژههای رفاقت و دوستی و وفاداری در تعمقید
به اوج میرسم. دلبرکان شما مرا از مادر مهربانترند و از هر چهارده سالای
دلرباتر. و چه لذتی میبرم هنگامی که شما را با داشتن معشوقتان دلخوش میبینم.
دوستان مرا ببخشید.
من از رنجی که شما میبرید
برای بیماری خواهرتان، وقتی آهی در بساط ندارید و همه آنچه میخواهید در حساب
بانکی من است، احساس رضایت میکنم. حتی در مراسم ختم خواهرتان هم دسته گلی ارزان
میآورم تا مبادا شما را در داراییم شریک کنم و دلم غنج میرود با دیدن اشکهایتان.
دوستان مرا ببخشید.
من از به هم زدن
مراسم ازدواجتان محظوظ شدم هنگامی که ناشناسی بودم و به همه گفتم شما معتادید. و
چه لذتی بود هر بار با شما تا آزمایشگاه رفتن و دیدنتان که چطور دستپاچه در آن
دستشویی بی در، با شرم میشاشید در لولههای مدام و همیشگی، و باز ناشناسی میمانم
تا باز با هم برویم آزمایشگاه و من زیر لب به ریشتان بخندم.
دوستان مرا ببخشید.
من از فریب شما احساس
زنده بودن میکنم هنگامی که گمان میکنید در مرگ گربه گران قیمتتان افسوس میخورم،
که اگر چنین بود هرگز مرگ موش در حلقش نمیریختم تا با آن رنج، وقتی دارد به هر
سوئی پنجه میکشد تلف شود.
دوستان مرا ببخشید.
من همیشه حسرت خوردهام
وقتی نتوانستهام شما را به ستونی ببندم و با انگشتانم هر دو چشانتان را از حدقه
در بیاورن و در دهانتان بگذارم، و بعد با چکش و پیچگوشتی تکتک دندانهایتان را
از ریشه بکنم.
دوستان مرا ببخشید.
من پر از رقص شده
بودم هنگامی که گمان بردید با اشتباه شما انگشتان برادرزادهتان لای درهای ماشین
خرد شد و تنها من بودم که میدانستم چه کسی اینکار را کرده و شما احساس کردید
باید با من صحبت کنید تا این درد را بتوانید تحمل کنید و من با موسیقی گریه برادرزادهتان
میتوانستم برقصم.
دوستان مرا ببخشید.
من همیشه در کمین
بودم سر فرصت هدیهای به مادرتان بدهم تا حالا که با برادر تازه به دنیا آمده تان
بازی میکنید به کل هیکلتان بخندم...
دوستان
شما سالها تا دیدن
آنچه هستم فاصله دارید... با این حال مرا ببخشید...
توضیح: مجبورم این توضیح احمقانه را بدهم، تا
وادارمتان هرگونه پارانویایی را کنار بگذارید و فقط به عنوان یک نوشته بخوانید اینها
را...
...
«شکوه من از نبود نیروست
شکوه من
از زاده شدنست
شکوه من
از تابش خورشید است»
کافکا
دیگر خودم هم نمیدانم در این روزهایی
که میگذرند من کجا ایستادهام و آیا ایستادهام اصلا؟
تنها انگار میدانم نباید درگیر چیزی و
یا کسی شوم تا این دردها سرریز نشوند از گوشههای دهانم که تا پیراهن کهنهام آلوده
نشود.
(لازم نیست شنوندهام را به لحظهای
تحمل دعوت کنم تا سیگاری بگیرانم، تنها همین که کلامم را یک آن ببرم کفایت میکند.)
اما تو دوست ایستاده بر دور دستم، که هر
روز برایت دست تکان میدهم و تو نمیبینی، من تنها شبحی هستم میان این روزها و
دیوارها و آدمها و سیگارها و عقدههای حقیر که تفاوت شب و روزم را نمیدانم.
مرا راه به جایی نیست در اینجایی که
هستم. کسی اما شاید منتظر روزهایی باشد که در آن تابش خورشید ملال آور نباشد، که
در آن تولد هدیهایست الهی و رنگینکمان برای گشایش درهای آسمان است.
مرا چیزی به وجد نمیآورد. تنها گاهی
معنای نهفتهای میان لغات یک شاعر کمی آرامشم دهد. یا دوستی که میان چند کلمهات
چیزی مییابد...
نیم نوشته...
آن شب در آن سیاهی غریبِ همه چیز که در
سایه بود و انگار من نبودم و فقط چگونگی وظیفه بودم و هیچ، از بریدهی کدام پردهی
کنار رفته و کدام در نیمه باز و کدام حرف نگفته بود انگار که پرتوئی یا بگیر
باریکهای تابیده بود بر آنجا که تویی و تو هم لب باز کردی با صدایی که از آن تو
نبود و یا به گوشهای من نمیرسید از چیزی گفتی که نمیدانستم چیست و چگونه است
وقتی حتی نمیشنیدمش، نمیشنیدمشان. و تو باز میگفتی و من باز نمیشنیدم و باریکه
نوری بود در تو و انگار من یک آن خم شدم بر جایی که تو خوابیده بودی و عجیب که
کابوس هم نبود و تو حرف میزدی از چیزی که من نمیشنیدم و باز خم شدم و به گمانم آمد
که نه بر تو که در تو خم شدهام و به چیزی، کسی، جایی، حالتی یا بگیر نگاه کسی که کارش داری و صدایش نمیکنی و بر میگردد
و نگاهت میکند، و تو نگاه هم نمیکردی و باز من بر تو و در تو خم شده بودم و رنگ مهتابی رویت چه سرد
که من در آن، از آن، به جایی، چیزی، صدایی، یا که بگیر حضوری خیره بودم و تو نمیدانستی
و از چیزی که جز سایه نمیشنیدم، چیزی، حرفی میگفتی و من نبودم و مهتابی رویت سرد
بود و انگار نقره و چشمانت که آبی بودند و آبی محض و چقدر دوستشان داشتم و دارم
حالا هم که نیستند هیچ کدامشان هنوز هم زندهاند در من، چون ترسِ بودنم که همیشهی
بچگیها بود و نه تو بودی آن روزها و نه کسی میتوانست باشد و چون همین روزها که
باز کسی نمیتواند باشد و باشم و بماند. و چقدر دلم میخواست مرگ همین بود با چهرهی
نقرهای و چشمهای آبی که از آن تو نبود و من بر تو و در تو میدیدم و میلرزیدم و
تو چیزی میگفتی و من جز سایهای در گوشهایم نبود و دستانم وقیحانه در پی چیزی میگشت
که نبود و رفته بود و من اما در پیاش بیتابی میکردم، چون مرگ که هست و نیست و
مرا بیتاب میکند گاهی...
...
* شاید باید نامش را میگذاشتم «بختک» اما نگذاشتم. همین.
در ستایش معشوق
کسی را معشوقه نامیدن همیشه برای عشق و
معاشقه نیست. گاهی برای حرف هاییست که هیچ کس را جز معشوقهات مهم نیست.
(هرچند گاهی برای معشوقه ات هم مهم
نیست!)
اما همیشه برای تو مهم است این حرف ها
و چون این حرف ها در خلوت گفته می شوند گمان میرود که جزء اسرارند و چون آداب
بستر نباید بازگویشان کرد.
اما این حرفها شاید در بستر گفته شود
اما حرف های معاشقه نیست. اگر بعد از عشقورزی هم گفته شود باز حرفهای بعد از عشقورزی
نیست، اگر همیشه هم گفته شود باز حرفهای همیشه نیست.
حرفهایی که کسانی برای سایهشان میگویند
و من برای سایهام هم حتی نمیگویم. چرا که سایهام هم حتی از آن من نیست.
این حرفها را باید برای معشوقهات
بگویی تا احمقانه سر تکان دهد و تو خودت را گول بزنی که فهمید, حال آنکه خودت هم
نمیفهمی.
آن که از معشوقه بودن فراریست میداند
که معشوقهها همیشه احمقند حتی اگر خودت باشی.
نقشی که میگیری انگار فراتر از خودت
است. نقش یکی شدن با کسی که حتی نمیدانی چطور باید باشد, از کجا باید شروع شود.
اصولاً در برابر این معشوقه چه باید
کرد؟ یا اصولاً چه باید بکند این معشوقه تا کامروا شویم؟ فقط باید سر تکان دهد و
تو بفهمی که همهی معشوقههای جهان احمقند؟!
اما معشوقهها بهتر از دوستانند.
دوستان حتی نمیشنوند که چه میگویی و چرا. یا ورقشان را میاندازند، یا تاسشان
را. گاهی هم استکانی دیگر به خندق بلا سرازیر میکنند، و یا در نهایت بستی دیگر میچسباند
تا برایت از معشوقهی خیانت کردهشان و زن همسایهشان و احتمالاً فقر گریبانگیرشان
و حسرتها و ....
تا کلامی آغاز کنی با دوستان، موبایلشان
زنگ میزند، شاید هم برایشان پیامی کوتاه از دوستی دیگر و یا معشوقهای نوپا میرسد،
آن هم با صدایی ناموزون که دلیل همهی حرفهایت را از بیخ پاک میکند، چون مردانگی
آقا محمد خان که از بیخ پاک کردند...
معشوقه اما موبایلش همیشه یا خاموش است
یا silent چرا که در غیر این صورت همیشه کسی
میتواند معاشقهشان را نیمهکاره بگذارد. پس آن وقت میتوانی همهی ان حرفها را
بزنی و او باز سر تکان دهد و...
و باید دعا کنی به درگاه همهی آن
کسانی که به بودنشان اعتقاد داری و اگر نداری اعتقاد پیدا کنی بلکه فرجی شود و
معشوقهات چیزی نگوید و دوباره جهان را از نو به هم نریزد. چرا که یک حرف هرچند
اندک میتواند تو را از تو بپاشاند. چرا که هر چیزی میتواند حرفهای تو را مانند
سینههای معشوقات بعد از معاشقه، مبتذل کند.
دوستانت اما هنگامی که اخم کردهاند که
یعنی دقت میکنند، دارند به جواب SMSشان فکر میکنند و تو تا این را بفهمی –حتی اگر
یک آن- دیگر باید فقط استکان به هم بزنید و فیلم ببینید و از شیوههای جذاب معاشقه
صحبت کنید.
شاید مرد همسایهای که هرچند ماه یکبار
در راه پله میبینیاش که دارد کیسههای خرید روزانهاش را به همراه تن خستهاش،
با کاهلی بالا میکشد، وقتی چیزی میگویی بیشتر دقت کند تا شاید جوابی در خور –که تو
هیچ دوستش نمیداری- بزند، اما جوابهای تو، هرچه هم گفته باشی، همان «سلامت
باشید» و «روز بخیر» و «در خدمت باشیم» همیشه است و مهم نیست که تو پیشترش سلام
داده باشی و یا فحش.
معشوقه اما امروز و امشب را برای تو
گذاشته است. نه قرار است جایی برود نه کسی بیاید، نه تاسی بریزد. پس آنقدر مجال
دارد که سر تکان دهد وقتی تو به سختی از آنچه نمیدانی چیست حرف میزنی.
زن همسایهی رمان ایرانی هم با اینکه
میتواند در کنارت چند لحظهای نفس نفس بزند اما همیشه دیرش است و همیشه سایهی
مرگ در کمین. آنقدر که مجالی برای بالا کشیدن هیچ چیز نیست و فقط باید دوید و
همین.
معشوقه میداند امشب یا امروز همین است
که هست و حتی خیال خیانت در این زندان راهی ندارد... پس گوش میکند، چنان که انگار
از معاشقهای دیگر میگویی.
دنیای مجازی اینترنت اما تنها ابتنذال
روزانهمان را افزوده است. آنکه صادقانه و در خلوت برایش مینویسی hotmail و gmailاش را چک میکند، و لابلای حرفهایت دستکم چهار سایت
مختلف را باز میکند و احتمالا کار دیگری هم میکند! و مهم هم نیست که این را با
چشمهای خود ببینی یا نه، همین که امکانش
هست باز حرفهایت را چون مردانگی آقا محمد خان میخشکاند.
معشوقهای که میترسد از دستت بدهد اما
همیشه ساکت است و گاهی، فقط گاهی، سری تکان میدهد و همین. خوب میداند که با هر
حرفی میتواند در چشمهات به یک ابله تبدیل شود و حرفهایت چون مردانگی همهی
مردها بخشکد... پس کمی در چشمهایت نگاه میکند و نفسی عمیق میکشد و به ابعاد
اتاق مینگرد بلکه بفهمد معنای این مزخرفاتی که میگویی چیست.
«گویی مرا برای وداع آفریدهاند»
...هر روز عابرانی
خسته از راهی دور میآیند میان این سنگهایی که منم، و آبی خنک و باز میروند راههای
باز آمدهشان را و باز سنگهای خانه و کاسهای سفالی و دستی که تکان میدهم.
نوشتن5
عذاب نشستن و نوشتن چون درد ساعتها در جلسهای نشستن با
میخچهای در ماتحت است.
ای کاش میشد ننوشت یا دست کم عذاب نوشتنش را تاب آورد زنی
را که دست بر صورت گذاشته و میخواهد چیزی بگوید و مرد میترسد و مدام حرف میزند
و چای میآورد و لودگی میکند و زن باید بگوید و مرد می داند که تاب نخواهد آورد و
بغض میکند.
جهان با چند کلمه بوجود آمده و با چند کلمه نابود میشود.
مرد این را میداند زن اما تاب جهان را به تنهایی نمیآورد.
باید چیزی بگوید هرطور که باشد. حتی وقتی مرد از روزهایی پر از زندگی میگوید و
عطر گلها و بچهای که با دستهایی کوچک شلوار خاکی شدهاش را میتکاند و بادی که
از میان انگشتان سر میخورد، باز زن اصرار میکند تا از آن ذرهی مذاب که میخورد
و پایین می رود چیزی بگوید. مرد مستعصل سرش را میگیرد و زن دهانش را جلو میآورد
و نفسی عمیق میکشد و لبهایش را باز میکند و من یاد همهی کارهای نیمهکارهام
میافتم و بلند میشوم و به آشپزخانه میروم. لابد باید از لیوانها شروع کنم،
شاید هم از بشقابها، شاید هم سیگاری بگیرانم. کسی چه میداند.
بهاریه
«دلام کپک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگیی دل...»*
بهار هم میآید به عادت و تکرار هر سالهاش، و من به مرگ می اندیشم که با حضورش بطالت این روزها را از پیهم....
«کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت»*
* شاملو
..........
این سال هم مثل سال های پیش مبارک...
لابد.
حرفی شاید
گاهي بايد حرفي بزني، اما هيچ حرفي نداري. مثل وقتي كه دوستي را سالهاست نديدي و گوشهاي مينشيني و «خب ديگر چه خبر؟»
و مگر چه خبري ميتواند باشد؟ «هيچ، سلامتي»
و حالا هم كه چيزي نمانده به يكسالگي وبلاگ و بيست و هشت سالگي خودم، باز نه حرفي هست نه حديثي.
شايد هم هست، اما تا جنازه را به خانه برساني نه از خودت چيزي مي ماند نه از حرفت.
شايد بايد سكوت كرد مانند وقتي كه ميخواهي دربارهي نادانستهاي صحبت كني، اما آخر چطور ميشود مقابل اين روزها كه ميگذرند سكوت كرد، حتي اگر حرفي نباشد؟
مگر چه می توان نوشت؟
صدای من حالا شده شبیه صدای کسی، در فراق معشوق از دست رفته.
اصلاً مگر غم فراق احمقانهء معشوق چقدر درد آور است که من این غدهء چرکین را به آن تشبیه کنم؟
منی که تا دسته در این زهرآب فرو رفتهام.
تا دسته مردهام!
اما مگر چه میتوانم بنویسم؟ هیچ.
پیرامونم سوگواران کارناوالی بلاهت آمیز، با پرهای قرمز و سبز، رقصان، میگذرند این روزها. بیآنکه بدانند زندانیان به خاطر خیلی کوچکتر از آن پر... و اینان باز حماقتها را از سر میگیرند.
چه باید نوشت آخر؟!
چقدر جایی در اعماقم تیر میکشد. انگار که باید بگذرد و ... نمیگذرند این روزهای سیاه کپک زده.
نه، شاید نشود چیزی نوشت.. خطی حتی.
با این حال این سکوت موزیانه، بدتر از دستههای ابلهانهء رقصان میان کوچههاست...
برای بهرام میم عزیز[1]
همیشه فکر میکنم خیلیها خیلی بیماریها را نداشتند اگر چه میشد؟
که بودند اصلاً؟ و در کجا و چهکسی میشناختشان؟
نمیدانم، مثلا نیچه، یا ونگوگ، یا یکی از این همینها که میشناسیم گاهی.
و فقط روانشناسان و روانکاوان در برابر این حرف میگویند هنرمند بودنشان بخاطر بیماریشان نیست.
فقط آنهایی که کلی درسخواندهاند و زحمت کشیدهاند و میکشند تا همهی انسانها را به هم شبیه کنند، از این دست حرفها میزنند.
و بهگمانم این حقیقتیست که باید بپذیریم همهمان. و بدانیم از آن انسان سالمی که منظور روانشناسان است همیشه کمی فاصله داریم.
و شاید همین تفاوتهاست که باعث ماندن و بوجود آمدن خیلی چیزها میشود... شاید هم نه!
اما شقّ دیگر داستان منم با دلی پر، از این آدمها و زندگیها و دنیا و خودم.
که گاهی ترسها و دلهرهها و نمیدانم چههایم را، که از حد میگذرد، میآورم اینجایی که هست تا هم گفته باشمشان هم نه.
همچنین تجربهی نچندان بلند مدت من در محضر استادید دانشگاه و استادید چندید کلاس داستاننویسی مرا قانع کرده که ایشان هرازگاهی چیزی ملکهی ذهنشان میشود و هربنده خدایی که چیزی برایشان بخواند را فقط از آن دیدگاه ملکه نقد میکنند و بس. حالا گاهی این ملکه «شخصیت جذاب» است، گاهی «زبان شاعرانه»، و گاهی «پُزهای روشنفکرانهی ایرانی!»
اما من همیشه در پی مجالیام تا بنویسم چیزهایی که دلم میخواهد. چیزهایی که مدتها فاصله دارد از این دردهای به ظاهر حقیر.
[1] - گاهی اختصار نویسی برای این است که از شهرت دیگران استفادهی سو نشود. اتفاقا این مورد از آن موردهاست.
«رادی رفت»
«ادبیات مرگ است و من هرگز نخواهم فهمید که آدمی چگونه میتواند بردهی ادبیات شود بیآنکه از آن بیزار نشود»
توماس مان
«رادی رفت»
با همین جمله بود که من باخبر شدم و با همین جمله بود که خیلیها را مطلع کردم.
اما مگر رادی زنده بود؟
بیضائی و دولتآبادی و باقی آنان که از نسل اولاند چطور؟
نه اینکه مردهاند چون از نسل ما نیستند و زبان دلمان را نمیفهمند –که نمیفهمند- بلکه برای اینکه نیستند انگار.
هنوز هم متعجب میشود وقتی میشنوم بیضائی مینویسد و کار روی صحنه میبرد. اصلاً انگار نمیشود کتابهای تازهاش را خرید. این مجموعهی رادی هم که چاپ شد، خریدم چون میدانستم که مرده است.
زنده بودن اینان آنقدر برایم غریب است که اگر بشنوم ساعدی هنوز هم مینویسد!
شاید بشود گفت این فقط نظر شخصی من است و به کسی ربطی ندارد. به خیل مردمی که ناراحتند دخلی ندارد که من چطور فکر میکنم و چطور دربارهی کسی قضاوت میکنم و چطور کتابهای کسی را میخرم و میخوانم.
اما باید قبول کرد که هرچند من آنان را از پیش ، از گذشتهها، مرده میانگاشتم، اما از آنان که حتی بوجود آمدنشان را هم ندیدند بهترم.
مثلاً در خانه نشستهام و عدهای که نمیدانم چطور به من مرتبط میشوند احاطهام کردهاند. مثل همیشه تلویزیون هم باید روشن باشد تا اگر فریادهایشان ناگهان برید، صدایی باشد مبادا لحظهای سکوت حاکم شود و آنان را بترساند.
عدهای میدوند آنطرف و عدهای اینطرف و بعضی جیغ میکشند و کسانی حرفهای نامفهوم میزنند و گزارشگر فارسی هم میگوید یک بنده خدایی چیزی به خودش بسته و کنار دیگری رفته و خودش و او و دیگران را ترکانده. و بالاخره کاشف به عمل میآید که «بینزیر بوتو» طی یک عملیات انتحاری به باد رفته است.
این مهمان فریاد زنام، چنان روی زانویش میکوبد که انگار بمبی هم اینجا ترکیده است.
-«وای... بینزیر بوتو؟»
- بله.
-«وای... وای...»
- جداً؟!
-«وای... وای... چه آدم نازنینی بود... وای...»
- بله رادی هم...
- «کی؟»
- رادی، اکبر رادی... نمایشنامه نویس بود.
-«کشتنش؟»
- نه... خودش...
-« نچ... نچ... نچ... چه خانم خوبی بود... وای...»
بعد از روی بدشانسی که راه میافتم در سطح شهر، میفهمم که همه میدانند بینزیر بوتو، نمیدانم چهی سابق پاکستان، مرده است، اما نمیدانند که هرگز کسی به اسم اکبر رادی به دنیا آمده است.
شاید به دنیا آمدن مرا هم جز مادر و اطرافیانش ندانند، اما برای کسانی که ممکن است در این ماتمسرا زندگی کنند کدامشان میتواند مهمتر باشد؟
بینزیر بوتو... یا رادی؟
«همهچیز آب میشود و از بین میرود، تنها دیوارهای خاکستری زندان نومیدی من بر جای میماند»
کافکا
برای نشنیدن یک جملهی احمقانه چقدر باید بها داد؟
مگر بس نبود نشستنم در خانه ای که درهایش را چون در خانه ی طاعونیان میخکوب کردهاند؟
مگر بس نبود عزیمتم از شهری که دیوارهایش هرروز تنگتر از پیش له میکرد مرا میان حماقت آدمهایش؟
مگر بس نبود کندن از دانشگاهی که بلاهت استادانش گنداب غیر قابل عبوری برایم ساخته بود؟
...
حالا با این بلاهتهای خونی چه کنم؟
با این بلاهتی که نشت کرده در همهی زندگیام؟ شاید تا ابد باید به آن شاخه که در آن بالاهاست با حسرت نگاه کنم.
ورنه این باتلاق، دست از فرو دادنم نخواهد کشید.
برای دوست دربندم
«اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویرانِ بیحاصلی که منام!»
احمد شاملو
زایش ما در لجن بوده، نه در آب، یا خاک.
کرانههای جهان هم خیلی پیشتر از آنجایی که مائیم تمام شده، و خیلی پیشتر از آنکه به دنیا بیاییم، خیلی پیشتر از آنکه نطفهای شویم مردهایم.
رنگدانههای سیاهی از ماست. عفونت از ریههایمان معنی مییابد، گنداب از بذاقمان...
که اگر غیر از این میبود، آدمی و آزادیش در این مرداب، ارزشی بیشتر داشت.
برای سین - الف
«من همیشه بیگانهای خواهم بود که هرگز مأوایی ندارد، نه واقعاً به کسی دل میبندد و نه کسی واقعاً او را دوست دارد. هیچ وقت نمیتواند به چیزی تعلق داشته باشد و همیشه باید کمی به مرگ عشق بورزد.»
سیر دراز روز در شب / یوجین اونیل
گرفتار که میشوند، مثل وقتی که میمیرند، نوشتن دربارهشان احمقانه است.
اما من خیلی پیش از اینها عزم نوشتن کرده بودم دربارهی کسی که انقدر در دوستی با من دوام آورد و نبرید مانند خیلیها.
هنوز هم به گمانم هرز رفت آن همه استعداد در نوشتن و خواندن و فهمیدن.
از همان روزها، که فاصلهی کوتاه کلاس و خانه را با کاغذپارههایمان و ابتداییترین کشفهای ادبی سر میکردیم، باورم به توانش بود و استعداد و کمی هم بیحوصلگی.
داستانها میخواند از «سگگ کمربند» و «ازاله» و رمانی که بهگمانم در سر داشت بنویسدش.
راهش که کج شد از آن جادهی ادبیات محضی که من در سر داشتم، گفتم حساب پیشینیان است که بیشتر سیاستمدار بودند تا ادیب. آخر بنبست داستان و شعرمان انگار، از مرزهای مردان سیاست میگذرد.
چه شاملو، چه گلشیری، چه بیضائی...
دورتر که رفت، فعالتر شد؛ و خیلی بیشتر از آن روزهایی که شعرهای کودکانه و سخت میخواندیم برای هم.
آن روزها به گمانم از درد بود که فرار میکردیم. از درد نمیدانم چهای که آهسته در جانمان افتاده بود و میخورد و طعم دهانمان را گس میکرد و ما شعر مینوشتیم تا یاد بگیریم چگونه رها شویم از این نمیدانم چه.
همان دردی که حالا هم هراز چند گاهی میدود در استخوانم و مینویسم و باز درد میگیرد، چیزی در جایی که نمیدانم کجاست.
نمیدانم الان کجاست وقتی من این حرفها و این دردها را در غیابش مینویسم اما، همان روزها که رفته بود سراغ کتابهای دیگر، همان روزها که ذهنش دغدغههای رمانهای تازه را نداشت، همان روزها که حرفش طور دیگری بود و لحنش، من هنوز درد را در لرزش نرم گردنش میدیدم.
و حالا نمیدانم دستهای کارگریاش کدام دیوار را لمس میکند و کدام دست بناگوشش را سرخ میکند، اما میدانم برای دردی که میدود آرام و گاه وحشیانه میان رگهایش، اکنون داروی بهتری یافته.
داروی که امیدوارم دوامش پایدارتر از اینها باشد؛ اینهایی که من زهر زندگیام را لابلایش میپاشم و به خورد خودم و دیگران میدهم.
نوشتن 4
نوشتن کاری بس احمقانه است، وقتی تنها دلیل زنده بودنت باشد.
کاری احمقانه و سخت در این روزها که اینطور بیترتیب از پی هم میآیند.
سخت، وقتی به چه مصیبتی زنده میمانی تا بلکه حرفی بزنی، چیزی بنویسی، کاری بکنی.
وچقدر سخت است زنده ماندن... و سختتر از آن مردن.
دیوارهایی که نمیدانم از چه، به هم نزدیک میشوند، تنگ میشوند و سخت.
و من قرصهایم را سر ساعت میخورم اما باز همانها که هر روز بودند و نیستند و رفتهاند حالا.
قرصهایم را میخورم بلکه بتوانم داستانهایم را تمام کنم، داستان زندگیام را انگار، که تمام هم نمیشود، دست کم به جایی برسانم.
و نمیرسد، مانند نفسم که به طبقهی چهارم خانهام نمیرسد و در پاگرد لحظهای میایستم.
صدای بگو مگوی همسایه یاد داستانم میاندازدم که مرد میخواست زنش را بکش و من هیچوقت نفهمیدم که آیا توانست یا نه...
کاش همهی داستانها یک روز تمام شوند، یک روز صبح زود، وقتی که خوابم.
نمیدانم چرا صبح اول وقت، وقتی چشمم را باز کردم آن تصویرها آمد سراغم.
آن روز در اصفهان... خیابان شیخبهائی... خیابان فردوسی... کوچهی کاخ پلاک پنجاه و هشت که ساکن بودیم... من رفته بودم از آن نانها مشهدی بگیرم... سر کوچهمان بود آخر. یکی دوتایشان هم انگار افغانی بودند... شاید هم همهشان.
باید یکی میخریدم یا چند تا. یادم نیست... حتی یادم نیست که آن شاطر آیا مرا ندید و به من نان نداد یا چه که پدر آمد.
پدر حالا پدر شده است. آن روزها بابا بود. و من هرروز عصر که به خانه میآمد در آغوشش بودم و...
همیشه این نبود گاهی کتک هم بود... و ترس مدام.
با اینحال آنروز پدر پشت سر من رسید. انگار انتظار طولانی مدت من خستهاش کرده بود.
یادم نیست که از کجا شروع شد، اما شروع شد. کسی دست به یقه نشد. در اصفهان معمولا کسی دست به یقه نمیشود، فقط فحش میدهند.
آن روز هم فقط فحش دادند. اما مرد شاطر –که حالا نامش یادم نیست و به گمانم مدتهاست که نامش یادم نیست- چیزی در صورت پدر دید که ترسید و فقط نگاه کرد.
من قبلا دیده بودم چشمهای پدر چگونه در صورتاش گشاد میشود تا دشمن مورد غضب را بدرد. دیده بودم که چگونه رگههایی در سفیدی چشمهایش میدوید و با آن روشنی مردمکش هیبتی خوفناک میآفرید.
مرد شاطر، خمیر را آماده کرده بود تا بچسباند به تنور ولی خشکش زده بود. ترسیده بود انگار –شاید هم آنروز من آنطور فکر میکردم تا پدرم یک قهرمان شود.
اما مرد شاطر خواست چیزی بگوید... باید در این وقتها آدم چیزی بگوید... نمیشود همهی فحشها را پشتسر دیگران داد... گاهی باید در رویشان هم گفت، مخصوصا اگر قرار باشد سالها با همان آدمهای که کنارت ایستادهاند و سکوتت را میبینند مراوده داشته باشی.
و گفت اما آخه...
و پدر مجالش نداد که : میام میندازمت تو تنورها.
- اما...
- گفتم میام میندازمت تو تنورها!
هرکس اگر فقط یک بار آن چشمها را با آن برافروختگی دیده بود، میدانست چرا مرد شاطر ساکت ماند و فقط نگاه کرد و در اعماق آرزو کرد پدرم دیگر چیزی نگوید. چرا که اگر هرکس دیدهبود آن لحظه چشمهایش را میفهمید که در تنور افتادن چندان هم دور از واقع نیست.
میدانست که حرف پدرم یک تهدید نیست، مشورت با خود است!
به نظرم مرد شاطر -که به گمانم هیچوقت نامش را نمیدانستم- آن لحظه تمام گرمای تنور را احساس کرد. یک لحظه انگار فهمید که مردن چیز سختی نیست، که به سادگی یک شانه بال انداختن گاهی سراغ آدمی میآید...
گذر روزها همهچیز را عوض میکند، مخصوصا وقتی نانوایی دیگری در آن حوالی نباشد.
پدرم بدون نوبت نان میگرفت، من هم.
گاهی که با هم بودیم، حالی از من پرسیده میشد و پدر کلی احترام میکرد.
همهی اقوام و آشنایان معتقد بودند پدر زود عصبانی میشود اما زود هم مهربانیاش را باز مییابد. میگفتند بخاطر آسماش است که زود از کوره در میرود. اما من حالا میدانم که ربطی به آسماش نداشت. این مسئلهای ارثی بوده. احتمالا به ژنهایمان باز میگردد. نمیدانم.
باز گذر روزها همهچیز را عوض کرد؛ ما باید شهرمان را عوض میکردیم و من خانه و مدرسه و دوستانم را.
به گمانم آخرین باری بود در آن خانه مجبور بودم بروم و نان بخرم.
پنج تا بیشتر نمیخواستم. پول راداده بودم. آخرین نان را که بر میداشتم شاطر پرسید پدرت کجاست؟ چند وقتی است که نمیآید اینجا؟!
- مُرده.
و همهشان انگار لحظهای ماندند. به گمانم خوب نفهمیده بودند آن بچهی نه-ده ساله دقیقاً چه میگوید، وگرنه ناراحت میشدند یا به من چیزی، تسلیتی میگفتند. اما آنها، آن چهار نفر که با هم مدام به آهنگی منظم و جذاب خم و راست میشدند، فقط در جای خود در حالتی که بودند ثابت ماندند. انگار که برق دستگاهی رفته باشد.
من آخرین نان را برداشتم، از وسط تا کردم و از دکان بیرون آمدم. و با خود فکر کردم احتمالا از دست دادن پدر باید مصیبت بزرگی باشد.
بعدها که به آن روز آن کلمهام فکر میکردم احساس کردم «مردن» برایش مناسب نبود. شاید باید فوت میشد... یا به رحمت خدا میرفت... نمیدانم...
صبحها، گاهاً مهی غلیظ، معلق میان همه آنچه هست،حضور دارد.
مهای آنقدر غلیظ که چون قطرهایی مشتاق، از پس هر گسستی، باز یکدیگر را میجویند، باز یکی میشوند.
تو که میگذری، این ذرههای معلق کمی جاببهجا میشوند و باز، کاهلانه برمیگردند همانجایی که بودند و تو چندی پیش گسسته بودیشان.
این روزها، همهی این روزها که میگذرد بیآنکه از من چیزی بپرسند حتی، احساس میکنم بلاهت، چون همان مه صبگاهی در هوای پیرامونم جاریست...
در هوای خانهام... شهرم... کشورم...
گاهی انگار پیش هم میروی اما... باز بلاهت است که پشت سرت به هم میرسد...
- از ادبیات چه خبر؟
چه خبری می تواند باشد در این خرابه آخر؟
- هیچی!
و راهمان را می رویم. اما سکوت می خوردمان انگار.
- منم به تضاد رسیدم.
همیشه این طور وقتها باید چیزی گفت. از همانها که من الآن باید بگویم و نمی دانم چیست، از همان ها که همه می گویند تا کلامشان ادامه یابد.
- آره.
- فکر می کنم ما با این کارامون داریم چی کار می کنیم؟ چی رو قراره جابه جا کنیم؟ اصولاً مگه چی رو می شه جابه جا کرد که ما بکنیم؟
سکوت کرد.
هرگز اما در سکوت فرو نمی رود میدان انقلاب. آن هم در یک دمدمای غروب، حوالی پائیز.
می گویم:
- دارم فکر می کنم چطور می شه یه شیکم رو پر کرد؛ شکم خودم رو دست کم...
فکر می کنم جمله ام نیمه کاره است، اما نیست.
- دیگه نمی تونم با کسی بحث کنم. فایده ای نداره.
و من باز سکوت می کنم و باز صدای گوش خراش موتورها و ماشینها روی اعصابمان پتک می کوبند. روی اعصاب من دست کم.
- حالا وقتی می پرسن چرا روزه نمی گیری می گم دلم درد می کنه...
مگر چقدر راه است از دانشگاه تا میدان انقلاب؟ آن هم برای ما که باید حرف بزنیم و تنها سکوت میانمان جولان می دهد.
می گویم:
- ما از جریان مدام زندگی افتادیم بیرون. دیگه هم نمی تونیم واردش بشیم.
- آره.
راستش دندانم هم درد می کند و مسکن ها هم فایده ای ندارند.
پس خودش ادامه می دهد:
- زیبایی شناسی تو این کثافت خونه به چه درد می خوره؟ می فهمی؟
و من می فهمم اما چه می توانم بگویم جز:
- آره می فهمم.
اما این حرف ها که کسی را قانع نمی کند. مخصوصا کسی را که از دانشگاه بیرون کرده اند بخاطر مشروط شدن های مدام.
کسی را که همیشه جیب هایش پر از ترامادول است.
کسی را که هیچ آشنایی در این خراب شده ندارد.
پس ادامه می دهم:
- آره، زندگی مون از ریخت افتاده. این چیزایی که ما خوندیم هیچ کاربردی نداره.
نگاهش انگار اصالت کلامم را می پاید. و من به دنبال حرفی تا سکوت ندراندمان.
اما سکوت تا جای پائی بیابد، خانه ای بنا می کند. و من می ایستم:
- من باید برم اونور سوار اتوبوس بشم.
- آره.
و دستش را دراز می کند.
- خداحافظ.
و چنان می رود که انگار هرگز با من نیامده بود.
چند لحظه ای می ایستم.
خیل آدم هایی که به خانه می روند را می نگرم. میدان انقلاب را که در دست تعمیر است، و او را که آنطور غریب میان بقیه ی عابران گم می شود...
و فکر می کنم چرا نمی توانیم حرف بزنیم؟ چرا نمی توانیم دردهایمان را آنطور که هست، آنطور که می جودمان عیان کنیم...؟
به سمت ایستگاه به راه می افتم. دندانم درد می کند.
...و ما ميشويم همه چيز خودمان.
ديوار خودمان، سايهي خودمان، دردهاي خودمان...
ما دلمان چه ميخواهد، ديگران چه؟ آنكه دوستش ميداشتيم چه؟
چقدر ما اندازهايم براي كسي كه دوستش ميداريم؟ چقدر بزرگ شدهايم؟ چقدر بزرگيم...
...و بادي كه با لباسهاي زير روي بندرخت، دل مرا هم ميبرد....
و حالا فكر ميكنم آنكه دوستش ميداريم و در بهترين حالت دوستمان دارد، چقدر بار اين زنده بودن را ميتواند به دوش بكشد؟!
زنده بودن چيزي پيچيدهتر از دشواري وظيفه است.
... نميدانم...
و حالا دست من تنها به اين ديوار ميرسد و سايهاي كه نيست و زن اثيري كه هر روز ميآيد و ميرود و ... بادي كه نه بند رخت را ميبرد، نه دلم را.
احمقانه ها
من كجاي اين روزها كه ميآيند و ميرود، گم شدهام كه از خود رد سايهاي هم بر ديوار نميبينم؟
(حالا اگه يه بنده خدايي، دمدماي غروب، وقتي از كار زن اثيريش فارغ شد و خواست با سايهش چند كلمهاي اختلاط كنه و هر چه ديوارها رو گشت و سايهش رو پيدا نكرد بايد چكار كنه؟)
حالا هزار سال هم كه بگذرد از اين عمر، باز دست به ديوار ميسايم بلكه زنده بودن باورم شود.
(بد هم نيست آدم هر از گاهي امتحان كنه ببينه زندس يا نه!)
زواياي اين ديوارهاي به هم چسبيده، همان درهايست كه بودن را از من كناره كشيده.
(فكر كنم خيلي سال پيش با يكي قائم موشك بازي ميكردم، من قايم شد و ديگه هيچ وقت پيدام نشد.)
چه بگویم...
ميگويد آخر برادر من، دلمان گرفت در اين ماتمسرايي كه براي خودت درست كردهاي؛ مدام غر و نق و شكوه و شكايت و اين حرفها!
ادامه مطلب
زندگي ارزش اينهمه تحقير شدن را ندارد.
بهاي تنها نبودن، آن هم براي چند لحظه، مگر چقدر است كه بخاطرش بايد حتي قرمساق شدن را هم تاب بياوري؟!
چاي تلخ يخ كرده در فنجاني لبپر را اگر نخواهي تنها بخوري، بايد چندبار خودت را زير مترو بيندازي؟
چند بار بايد لختِمادرزاد طول بازار را ميان نگاههاي خيرهي مردم بيكار بالا و پائين كني، تا سينما كه ميروي، دوستي، رفيقي، دستكم همصحبتي كنارت باشد؟!
چقدر بايد توضيحهاي قانع كننده بياوري براي رشتهي منحوست تا آقا ايمانش بر بلاهتت تَرَك بردارد بلكه گرهاي از كارت باز كند؟!
چقدر بايد حماقتها را با لبخند پاسخ دهي تا شمارهات در دفتر تلفنها بماند؟!
چقدر بايد زانوانت را در شكمت فرو كني تا همقدّ ِ ساكنانِ قدرتمند ليليپود شوي؟!
چقدر بايد از تجردت شرمنده باشي تا در اتاق سه در چهارت بتواني دراز بكشي؟!
چقدر بايد از علايقت خجالت بكشي؟
چقدر بايد جملات حماقتبار را تاب بياوري؟
چقدر بايد ساكت باشي؟
چقدر بايد رَم نكني؟
چقدر بايد زندگي كني؟
نوشتن (3)
نوشتن كاري هرروزه است. و مگر چند روز كافيست تا نوشتن از يادت برود. مثل انسان ها كه پس از چند روز خانه نشيني فراموششان ميكني، بعد ميترسي ديگر از خانه بيرون بيايي. سيگارت هم كه تمام ميشود، مضطربي كه چطور تا سر كوچه بروي، پاكتي سيگار بگيري!
نوشتن هم همين طور است؛ به سادگي فراموش كردن قيافهات وقتي چند روز خودت را در آينه نميبيني و يك روز بيهوا سرت را بلند ميكني و غريبهاي را ميبيني با آن ريش نتراشيده و چشمهاي وغزده كه به تو خيره است.
آنان كه نوشتن، از الزامات وجود داشتنشان است وقتي نمينويسند چهكار ميكنند؟ چطور حتي خودشان، خودشان را بهياد ميآورند؟ چطور ميتوانند نوشتن را فراموش كنند...
هرچقدر هم كه دردناك باشد اين نوشتن.
چگونه ميتوانيم غُر نزنيم يا
وقتي كه باد مارا با خود ببرد...
«ما بيچرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خويش آگاهانند»
بدبختي من و امثال من اين است كه يا رمانتيكيم يا ابزورد!
ادامه مطلب
"ملت تو ما شدیم... کوروش والا!"
«مرگ من سفري نيست
هجرتيست
از وطني كه دوستش نميداشتم
بخاطر نامردمانش»
دوستي حرف خوبي ميزد.
ميگفت آن مردك كه خفاش شب بود و چندين نفر را مورد تجاوز و قتل قرار داد را بردند بالاي جرثقيل و تمام.
اما اين بيچاره را كه از همسرش جدا زندگي ميكرد و كس ديگري را دوست ميداشت را ميخواهند به فجيعترين شكل بكشند، خب اين را هم اگر خيلي جرمش زياد است ببرند بالاي دار، ديگر اين ذرهذره و با سنگ كشتن ديگر چه صيغهاي است آخر؟!
...
ادامه مطلب
صداها...
اين روزها مدام صداهايي در سرم ميچرخد. صداي سنگي كه هوا را ميبرد، صداي سري كه بريده ميشود، صداي دختري كه نميخواهد سوار شود، صداي استخواني كه خرد ميشود، صداي قاضي كه به دختر دستگير شده پيشنهاد همخوابگي ميدهد، صداي كسي كه قرآن ميخواند، صداي زميني كه ميلرزد، صداي كسي كه از طنابي آويزان است و نفسش بند آمده، صداي بيلي كه خاك را تا بالاي كمر ميريزد، صداي دستي كه در حال بريده شدن است، صداي بچهاي كه نميخواهد به دنيا بيايد، صداي سري كه با بلوك خرد ميشود، صداي زني كه گريه ميكند، صداي دهاني كه پر از خون ميشود، صداي بند زندگياي كه پاره ميشود، صداي اميدي كه ميميرد، صداي زندانياي كه شكنجه ميشود، صداي دروغي كه ميوزد، صداي ترسي كه در دلم است و صداي....
صداي خودم كه مدام بغض ميكنم و مدام نميخواهم اينجا باشم...
صداي خودم كه گرفته است و در نميآيد، و صداي خودم كه گريه ميكنم، و باز صداي خودم كه اين جبر جغرافيايي را لعنت ميكنم و صداي خودم كه ديگر بريده ام و صداي خودم كه خسته ام..
آه كه چقدر خستهام از اين نميدانم چه، كه مدام رنجم ميدهد و خردم ميكند...
ستيز با زن و... زندگي
حرف تازهاي نزدهام اگر بگويم «هزار و يكشب» كتاب عجيبيست. همچنين اگر بگويم زنها هم موجودات عجيبياند...
ادامه مطلب
نوشتن
در باب نوشتن (2)
فرق ميكند. يك جمله كمتر و بيشتر فرق ميكند.
درست مانند دو خط كه با زاويهاي از يك نقطه شروع ميشوند.
يك درجه دورتر يا نزديكتر، آن طرف كيلومترها فاصله ميشود.
پس فرق ميكند كه آن جمله نوشته شده باشد يا نه.
بله خيلي فرق ميكند. به خاطر همين بايد نوشت. زیرا مسئوليم، و اگر ننويسيم مقصر.
گاهي حين نوشتن احساس ميكني نيستي. يا اگر باشي چيزي در حدود اين خودكار يا مداد يا ماشين تايپت.
جملهها خودشان ميآيند. ميروند. كنار هم چيده ميشوند؛ و تنها تو را به وجد ميآورند. از شادي ميانبارند، و متحول ميكنند.
بدنت يخ ميزند. مدام ميخواهي چيزي بجوي، سيگار بكشي. آهنگ كلمات، آهنگي كه شوق ميآفريند، گاه حين نوشتن نميگذارد آرام باشي، كه بنشيني.
بايد راه بروي. چند قدم آن طرف، چند قدم پايين اتاق، بالاي اتاق.
چيزي روي شانههايت مياندازي. تب ميكني. عرق ميريزي. سيگار ميكشي. گلويت ميسوزد، و گاهي درد ميكشي.
تجربهي باز شدن سيانور در بدن را ندارم اما به گمانم همين طورها بايد باشد، ظاهراً دردناك است مانند نوشتن.
گاهي از حد ميگذرد اين درد. مثل درد زايمان؟ نه، نميدانم..
نميداني كجا و بهوسيلهي چه كسي اين نوشتهها، اين كلمات و اين آدمها جان ميگيرد، رشد ميكند.
اما اگر باشد چه؟
اگر جايي آنطرفتر از من، از حضور من، از جسم من، كسي باشد كه مدام نطفهي كلمات را در من ميكارد چه؟
فكر كردن به اينها گيجم ميكند.
تنها ميدانم كه بايد بنويسم تا بمانم. حتي اگر دردناك باشد.
نوشتن
در باب نوشتن(1)
هر صفحه سفید در حکم مرگ نویسنده است.
و سطرها تا پر شوند دست های خسته باید حروف را به قائده نزد هم ردیف کند تا بلکه معنایی بیابد و لحظه ای شده حتی نویسنده آنچه را که همه عمر با خود همراه دارد ، لحظه ای از دست، از دل یا دیده اش زمین گذارد و یا دست کسی بسپرد.
فقط چند ثانیه ای بیشتر به درازا نمی انجامد. به قدری که یک سطر تا آخر خوانده شود . تنها همین قدر .
برای همین لحظه، فقط برای همین لحظه ی کوتاه است که نویسنده باید لحظه ی مرگ آور مواجهه با کاغذ سفید را تاب آ ورد.
لحظه ای به غایت ترس آور و انرژی بر؛ و هراس از در نیافتن مخاطب و سر باز زدن از تحمل این بار.


