تبليغاتX
غیر منتظر

کلمات ریخته در زیرزمین 11 (قسمت پایانی)

 

 

زندگی همان جدول سودوکوست، اگر اشتباه کنی هرگز نخواهی فهمید از کجای این همه اشتباه آمده‌ای، که باز گردی و پاک کنی و از نو سیاه کنی.

وقتی همسر سال‌هایت پیش چشمت دود شود و بفهمی کسی جز خودت نبوده‌ای این همه سال، چطور به این دیوار، به این فلفل توی باغچه، یا این کاناپه‌ای که رویش پخش شده‌ای اعتماد می‌کنی؟!

بعد دیگر کجای بودنت می‌توانی محکم گام بگذاری و راه بروی و یا بپری کمی آن‌سوتر از خودت؟

همانطور با صورت روی کاناپه افتاده بودم و به گمانم بذاقم از کنار دهان نیمه باز و بی‌حس‌ام می‌رفت و می‌رفت در دل کاناپه و جایی در اعماقش که نمی‌دانم کجاست می‌نشست.

چیزهایی به گمانم درست با هم جور در نمی‌آمدند، که مثلا من با رضایی صحبت کردم، که پروانه زن رضایی بود نه من، که منیر...

اما دیگر از کجا می‌شود فهمید که کدام کمی حتی بیرون‌تر از داستان‌هایم بوده... یا همین حالا که صبح شده است آیا...

اما اگر همه این حرفها رویایی بیش نباشد چه؟ که مثلا الان منیر در آشپزخانه باشد و یا نشسته باشد روی تختش و موهایش را شانه بکند. یا مثلا پایش را جمع کرده باشد و با چانه‌ای‌ روی زانو مشغول لاک‌زدن به ناخن‌های پایش باشد، و من که در درگاه اتاق ظاهر می‌شوم، سرش را بچرخاند آنجا که منم، لبخندی بزند و باز از نو...

همین‌ها بود که باعث شد بر همه لختی و سستی و ناتوانی بدنم غالب شوم و خودم را جمع کنم برسانم به آشپزخانه، آن هم با صد امید. از آشپزخانه‌ی خالی به اتاق خالی‌تر رسیدم و چرخیدم سمت حیاط سری به زیرزمین بزنم...

یادم نبود کی به زیرزمین رفته بودم اما همه داستان نوشته شده را می‌دانستم. حالا برایم موجه بود که چطور رفته‌ام و آن داستان را با آن نوع غریب نوشته‌ام و یادم نمی‌آمده است. چطور ممکن بود من فکر کنم آن نوشتن‌ها کار منیر است، در حالی که منیر هرگز کسی نبوده الا زنی تلخ لای سطرهای من... اما پروانه...

لابد کمی پیشتر از بیدار شدنم رفته بود. دم تخت دمپایی‌های منیر... یا پروانه، جفت شده بودند...

چیزی کم بود به گمانم. چیزی شبیه دویدن نیکوتین در رگ‌ها. دست انداختم از میز توالت پاکتی سیگار بردارم. سیگار را برداشتم و نشستم روی تخت و... تا نشستم، پیش از اینکه پاکت را باز کنم، یادم آمد که کنار پاکت سیگار بسته‌ای شبیه بسته‌های پستی افتاده با یادداشتی بررویش، که انگار باز دست خط من بر آن نشسته بود. باز بلند شدم و دست انداختم بسته را با یادداشت رویش برداشتم. دیگر نمی‌دانم کِی اینها را نوشتم... که اصلا آیا من نوشته‌ام و باز یادم نمی‌آید یا... :

«سلام جناب آقای کرامتی

طبق همیشه نمی‌دانم چطور از زحمات شما تشکر کنم، که چطور بگویم بی‌تلاش‌های شما حالا من هرگز علیرضا اسکندری نبودم. واگر نبود تشویق‌های شما و اجازه‌تان که من مستعار بمانم چه بسا هرگز من در انتشار آن چند رمان و مجموعه داستان راه به جایی نداشتم. امیدوارم این یادداشت را بعد از خواندن رمان آخرم، «کلمات ریخته در زیرزمین»، بخوانید، چرا که در آن صورت کمتر شوکه خواهید شد و کمتر من برایتان دروغ‌گو جلوه‌خواهم کرد.

بله آقای کرامتی، نام من علیرضا اسکندری نیست. اینکه هرگز عنوان نکردم و هرگز حاضر به ملاقات حضوری و حتی تلفنی نبودم از همین رو بود. آخر ما همیشه وقتی از قالب‌های آماده‌مان خارج می‌شویم اطرافیانمان را به مصیبت می‌اندازیم.

این رمان درواقع می‌تواند یک زندگی‌نامه باشد تا یک داستان. چرا که چنانچه خواندید همسر من نویسنده‌ای نامی‌ست که من هرگز تمایل نداشتم با عنوان همسر فلانی بودن، جایگاهی غیرواقعی کسب کنم، ضمن اینکه حتی همسرم نیز از این موضوع و علاقه من به نوشتن مطلقا بی‌اطلاع است و ترجیح می‌دهم در این بی‌اطلاعی بماند و من در داستان‌هایش زن احمقی باشم که صبح تا شب کارهای آشپزخانه را انجام می‌دهد. گله‌ای نیست، من انتخاب دیگری ندارم لذا تاب می‌آورم این روزها را...

صمیمیت شما احتمالا مرا به گفتن این حرف‌ها واداشت، شاید هم این اعتراف برای این بود که دیگر بیشتر از این دروغ نگفته باشم. شاید هم دلایل دیگر، کسی چه می‌داند!

متاسفانه –و یا شاید هم خوشبختانه- این آخرین رمانی‌ست که از من به دستتان می‌رسد. معذوریت‌های خانوادگی و تولد تکه‌ای از من قطعا تا چند سال به حد کافی توان و زمان خواهد گرفت که نتوانم گوشه‌ای دنج برای خودم بیابم و با نام مستعار علیرضا اسکندری داستان بنویسم.

من احتمالا برای همیشه از علیرضا بودن استعفا می‌دهم و می‌شوم همان زن همیشه...

قطعا نه نام من پروانه است و نه همسرم کسی به اسم رضایی. باقی ماجرا هم در خود داستان هست و بیشتر نیازی به توضیح نیست.

دوست‌دار همیشگی‌تان:

علیرضا اسکندری (پ. الف) »

احتمالا باید بی‌هوش می‌شدم، اما نشدم. باید وامی‌رفتم اما نرفتم. دست‌کم باید سیگاری می‌گیراندم اما حتی چنین نیز نکردم. تنها همان‌طور روی تخت ماندم و لرزیدم. یعنی واقعا ممکن بود من وجود نداشته باشم؟

صدای افتادن چیزی آمد. به گمانم پروانه بود. گفت:

«خوندی؟!»

دید که خوانده‌ام. گفت:

«لعنت به من. تو نباید می‌خوندی علیرضا... این.. این...»

«اما من...» کلمات نمی‌چرخیدند. به گمانم چیز دیگری داشتم می‌گفتم اما پروانه یا علیرضا یا هرکس که هست و ایستاده بالای سرم حالا می‌فهمید، چون من خود او بودم.

«من فقط یه کم عجله کردم و قبل از این که داستان تموم بشه این یادداشت رو نوشتم... می‌دونی من... من توی داستان بهت توضیح می‌دادم... یعنی درست... دست‌کم یه جوری که این‌طور شوکه نشی... می‌دونی من...من خب بهت توضیح می‌دادم که... نمی‌دونم چی بگم»

من هم نمی‌دانستم چه بگویم. پروانه همان‌جا کنار در اتاق وارفت.

گفتم: «پس کل این روزا که انقدر تلخ بودن... همشون یه داستان... یه داستان کش دار بود؟»

«داستان، اما نه برای من و تو.»

« من کلی داستان دارم برای نوشتن...»

«می‌دونم»

«پس برگرد. نذار مثل منیر انقدر کمرنگ بشم که از اون‌ورم بتونی حیاط رو ببینی»

صدایش می‌لرزید: «باشه»

لرزان بلند شدم. می‌خواستم بروم حیاط. انگار تا دم باغچه سر خورد، لغزیدم.

بوته فلفل کاملا سبز شده بود. یکی از فلفل‌ها داشت به قرمزی می‌زد. شیر آب را باز کردم و شروع کردم به آب دادن به باغچه خالی. پروانه ایستاده بود دم در حیاط، با چمدانش. باید چیزی می‌گفتم.

گفتم: «ولی برگرد. یه روز برگرد. بچه‌ها که بزرگ شدن برگرد.»

چیزی توی گلویش می‌لرزید. پاکت «کلمات ریخته در زیرزمین» را داد به آن‌یکی دستش، در حیاط را باز کرد، چمدانش را برداشت و... رفت.

وقتی رفت کمی همانطور ماندم. چطور ممکن بود؟ آخر هنوز هم این منم که در حال روایت این داستانم! یعنی پروانه این‌ها را، این آبی که می‌ریزد روی این خاک باغچه را، پیش از رفتنش نوشته؟

با این حال تنها یک جمله بود در ذهنم: ما هستیم تا غلت بخوریم در هستی.

 

(بالاخره پایان)

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:39 | جمعه 13 دی1387 •

کلمات ریخته درزیرزمین 10

 

 

 

بعدترش، نوشته‌های زیرزمین این‌طور ادامه پیدا کرده بودند:

«گرمایی که روی صورتش پخش می‌شد باعث شد بیدار شود. گرمای لذت‌بخشی بود، چنانچه دلش نمی‌آمد چشم‌ها را باز کند.

ناگهان به صرافت جایی که بود افتاد. کمی ترس نشست در جانش و خواست ببیند که باز آنجاست یا همه یک خواب بوده، یک خواب دراز و کشدار که کم مانده بود همه وجودش را از هم بپاشاند. اما واقعا جرأت مواجهه با آنچه ممکن بود کمی آن‌طرف‌تر از پلک‌های بسته‌اش باشد را نداشت. پیرامونش پر از صدای پرنده بود و نسیمی نرم که می‌خورد به نرمه گوشش و از روی گونه‌هایش سُر می‌خورد و خودش را می‌مالید بر لبانش و باز راهش را می‌رفت تا دیگری‌ای را جایی بلکه آن‌سوتر لمس کند و حسی شبیه دوست داشته شدن بریزد در وجودش.

جز اینها، که خوب بودند و دوست‌داشتنی، صدای دیگری هم بود. صدایی شبیه در هم غلتیدن دو جانور وحشی در سکوت. خش‌خشی شبیه ناله زمین از تاب آوردن سنگینی پیچ‌خوردن اندام‌های برهنه‌. و همین می‌ترساندش.

به نظر ساده است که بفهمی آیا تا سینه در خاک فرورفته‌ای یا نه. تنها کافیست بگذاری اعصابت حس بودن اندام‌هایت را بفرستند به مغزت تا بفهمی کجایی و چگونه. اما مرد خیلی زود متوجه شد که دیگر هیچ عصبی از هیچ کجای بدنش به مغزش راه ندارد. اعصابش تنها می‌گفتند همه چیز در همه جا خوب است، نرم است و خنکای مطبوعی نشسته در جانمان، و باش چنانچه هستی. دیگر هیچ گزگزِ دردآوری نمی‌دوید در رگانش و کسی در جایی نمی‌پوساندش. برای همین به گمانش آمد تمام شده است همه آن کابوس مسخره، و لبخندی زد و چشم‌هایش را باز کرد و توده‌ای به رنگ پوست و گوشت و عصب و خون دید کمی آن‌طرف‌تر از خودش، و خودش که چال شده بود تا سینه. توده‌ای که آن‌سوتر بود بسیار مخشوش و بی‌شکل‌تر از آن بود که بتواند با قاطعیت بگوید اندام در هم پیچیده‌ی دو زن است که یکی موهایی زرد و لَخت دارد و آن دیگری مجعد و سیاه. تنها لغت درست، همان «توده» بود، توده‌ای از گوشت و عصب و خون، که مدام چون شعله‌های آتش در حال شکل عوض کردن بود و بی‌اختیار چشم را وامی‌داشت تا ساعت‌ها همان‌طور منگ خیره‌شان شود، بدون اینکه تصویر واضح و مشخصی ببیند. آن دو زن در هم می‌غلتیدند بدون اینکه دقیقا مشخص شود کجا دست یکی تمام می‌شود و مثلا پای آن دیگری آغاز می‌شود. آن دو چنان در هم می‌غلتیدند که دیگر نمی‌شد گفت «آن دو»، چنانچه انگار دیگر آنجا کسی نبود، تنها حضوری بود که مدام شکل عوض می‌کرد. توده‌ای نامنتظم، متغیر، پویا و سرشار از عصب و رگ و پی.

مرد نفهمی چه مدت بود که محو تماشای آن توده شده بود، تنها می‌دانست که محو تماشاست و روزها می‌گذرند و حتی انگار فصل‌ها هم. کمی بعدتر، که نمی‌دانست چه مدت است، احساس کرد دیگر نیازی ندارد ببیند و حالا خوب می‌داند آن توده چطور تاب می‌خورد و چطور انگار خودش خودش را می‌خورد، باز چیزی نو از دل خودش بوجود می‌آورد و باز در خود غلت می‌خورد و باز هست و همیشه هم آنجاست. بنابر این آرام چشم‌هایش را بست و تلاش کرد همه حواسش را متوجه دست‌ها و پاها و همه اندام‌هایش کند.

با خود فکر می‌کرد انگار ممکن است حتی از خود هم بگذرد و فراموش کند که آنجاست، اینچنین، غرق در خاک.

چشم‌هایش را بست و به گردنش فکر کرد و نسیمی که می‌نواختش و بعد سینه و رگ‌هایش و کتف و آرنج و کف دست‌ها. سعی کرد دست‌هایش را حس کند. انگشتانش را. کم‌کم داشت حس می‌کرد خودش را اما چیزی در دست‌هایش تکان می‌خورد. چیزی که دیگری بود و خودش نبود. سنگینی‌ای نشسته بود بر انگشتانش. انگار که پرنده‌ای لانه کرده باشد میان شیار دست‌هایش. چیزی تکان می‌خورد و دست‌هایش خش‌خش می‌کردند، انگار ناله می‌کردند و باز همه چیز را تاب می‌آوردند.

چیزی در دست‌هایش بود که تاب می‌خورد و غلت می‌زند. چیزی که او خوب می‌شناخت. چیزی که انگار از درون خودش تراویده بود. چیزی نرم شبیه توده‌ای لغزان از گوشت و عصب و رگ و پی که هی تاب می‌خورد و تاب می‌خورد و در خود حل می‌شد و باز شبیه دستی یا پایی باز از خود بوجود می‌آمد. یک آن خواست باز کند چشم‌هایش را باز ببیند آنچه را که در دست‌هایش بود اما میانه پلک‌ها منصرف شد و تنها خودش را رها کرد تا آن توده برقصد میان انگشتانش. دیگر نیازی به چشم‌ها نبود.

حالا دیگر کرانه‌های خودش را هم نمی‌دانست، که مثلا از کجاست که دست‌هایش تمام می‌شود و بعد پاها آغاز می‌شود و مثلا تا کجا همین پاها کش می‌آیند که جا‌به‌جایش کسانی راه می‌روند، می‌نشسنند و عشق‌بازی می‌کنند و می‌میرند...»

 

 

 

(ادامه دارد...)

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 18:7 | جمعه 29 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 9

نمی‌دانم ابتدا صدایم کرد و من بیدار شدم یا بیدار که شدم صدایم کرد. به هرحال چشم‌هایم را که باز کردم، خم شده بود رویم و نگاهم می‌کرد و می‌گفت:

«لنگه ظهره! نمی‌خوای پاشی؟»

اولین جمله‌ای که به ذهنم رسید بعد از دیدن پروانه این بود که :

ما هستیم تا غلت بخوریم در هستی.

چیزی نگفتم، نشستم و سرم را چرخاندم سمت حیاط تا نور روز چشم‌های خسته‌ام را له کند. گوشه‌ی حیاط بوته‌ی فلفل در آمده بود. سبز بود و به گمانم یکی دو شکوفه هم داده بود و قطعاً تا چند روز دیگر می‌شد اولین محصولش را چید و با غذایی چیزی خورد.

انقدر منگ و گیج بودم که به گمانم حتی تعجب هم نکردم. دیگر تعجب کردنم هم نمی‌آمد.

سیگاری آتش زدم و باز ولو شدم روی کاناپه. نمی‌دانم دلم می‌خواست به چیزی فکر کنم یا نه، اما ذهنم آنقدر خالی شده بود که انگار آینه‌ای سوخته باشد و دیگر هیچ چیزی را برنتابد.

پروانه در آشپزخانه بود. صدای دماغ بالا کشیدنش را شنیدم و به گمانم آمد دارد گریه می‌کند. سُر خوردم انگار سمت آشپزخانه. پروانه پیازها را خُرد کرده بود و دماغش قرمز بود، و حالا داشت گوجه خُرد می‌کرد. گفتم داری گوجه خُرد می‌کنی؟

می‌خواستم این کلامم انقدر تعجم را نشان دهد که بتوانم بعدش یک علامت تعجب بگذارم، اما نشد. تنها انگار همین را پرسیدم و پروانه گفت:

آره، من همیشه گوجه خُرد می‌کنم، همیشه ناهار درست می‌کنم...

این را طوری گفت مثل اینکه داشت از رازی پرده برمی‌داشت. اما من هنوز گنگ بودم. اتفاقی افتاده بود و مغزم تماماً در تلاش بود تا مرا در منگی نگاه دارد و چیزی ، مثلاً خاطره‌ای را، از ذهنم پاک کند به تمامی. پروانه داشت چیزی می‌گفت که یا من نمی‌فهمیدم، یا نمی‌خواستم بفهمم.

همین‌جا بود که ناگهان فهمیدم کنار باغچه نشسته‌ام و دارم به بوته‌ی فلفل جوان نگاه می‌کنم. دلم می‌خواست کمی بترسم، اما نمی‌شد. باز بلند شدم و رفتم داخل. احساس کردم باید چیزی بنویسم. رفتم از اتاق کاغذ‌هایم را بردارم. متوجه هیبتی شدم که زیر لحاف مچاله شده بود. از اینکه در طول روز مگر کی شب شده بود؟- هیچ به یاد منیر نیوفتاده بودم شرمم گرفت. شاید آن منگی برای فراموشی منیر بود.

آرام لحاف را پس زدم و پروانه سرش را چرخاند و نگاهم کرد. مجسمه‌ای بودم انگار که گفت:

«خوبی؟»

«نه»

«چرا؟ چیزی می‌خوای؟»

«چرا اینجا خوابیدی؟»

«علیرضا! من همیشه همینجا می‌خوابم...»

گفتم:« پس منیر؟»

«نیست.»

«اما همیشه همینجا بود... جایی که توئی حالا. خواب، کم‌رنگ، صبور...»

«حالا سالهاست که منم علیرضا...»

اما هرروز می‌آمد و رد می‌شد و من هرروز می‌دیدمش که بود. به گمانم همین را گفتم.

گفت که هرروز منیر از میان داستان‌هایم بلند می‌شده و چون همان‌ها که نوشته بودم، می‌آمده و به آشپزخانه می‌رفته و ظرف‌ها را و غذاها و گوجه‌ها...

درست همان طور که من می نوشتمش, نابود, له شده.

گفتم: «اما من دوستش داشتم...»

«انقدر که بنویسی. انقدر که کسی باشه تا خرد بشه... حالا بخواب علیرضا.»

«کنار تو؟»

«من هم حالا سال‌هاست که کنار تو می‌خوابم.»

لابد مغزم خودش را برای همین مدام فلج می‌کرد، تا نترکد، تا تاب بیاورد، تا رم نکند.

آن سر لحاف را کنار زدم و آرام خزیدم در تخت. پروانه چرخید سمت من.

قطعاً می‌دانست که این روزها مغزم دیگر خودش را و مرا رها کرده، لابد از همین استفاده کرده و بلایی سر منیر آورده...

اما اگر راست باشد چه؟ اگر منیر تنها شخصیت‌ای باشد لای کتاب‌هایم چه؟

پس این همه سال...

احساس کردم در آن تاریکی دارد مرا نگاه می‌کند و من به گمانم از هوش رفتم.

 

 

 

(ادامه دارد...)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 20:55 | سه شنبه 19 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 8

 

 

انگار همه‌ی راه‌های من باید به منیر برسد. همه‌ی این ماجراها، سرگیجه‌ای گاه شیرین و گاه مشمئز کننده ریخته بود در بدنم و دلم از این همه گیجی و نمی‌دانم چه، به هم می‌خورد.

رفتم سراغ باغچه‌ی خالی. گوشه‌ای نشستم و با ظرافت یک باغبان، که میان برگ‌های تازه دنبال چیزی بگردد، ذره‌های خاک را نرم‌نرم پی زدم بلکه دانه‌ای چیزی بیابم. اما هیچ دانه‌ای نبود. کمی آن‌طرف‌تر حتی و باز هم نه. تقریباً تمام باغچه‌ی خشک را وجب به وجب کاویدم و هیچ.

کمی بعدتر، که هنوز مشغول باغچه بودم، به گمانم آمد صدای پچ‌پچه‌ای می‌شنوم. سر بلند کردم و دقیق شدم. بله صدای پچ‌پچ بود. بلند شدم و چند قدم دورتر از از باغچه و باز همان صدا به همان وضوح به گوشم می‌رسید.

کنار در بیرون، لب زیرزمین، وسط حیاط، نشسته، ایستاده باز صدا بود.

حتی انگار کسی دارد درگوشم چیزی می‌گوید اما من نمی‌فهمم که دقیقاً چه. انگار صدای پچ‌پچه‌‌ی زنی بود. حتی احساس می‌کردم بوی رژلب را هم می‌شنوم. لب‌ها می‌خواستند چیزی بگویند و چربی رُژ نمی‌گذاشت به راحتی از هم جدا شوند و صدای «مپ‌»‌ای می‌کردند و باز حرفی گنگ، با بازدم گرم و کمی عطر رژ می‌خورد حوالی لاله‌ی گوشم و چیزی درونم تاپ‌تاپ می‌کرد.

یادم آمد خیلی چیزهای زندگی را فراموش کرده‌ام. گاهی اینها از یاد آدم می‌رود. که مثلاً چطور دل منیر غنج می‌رفت وقتی تو با نوک زبانت نرمه‌ی گوشش را لمس می‌کردی... فقط کافیست کمی لذت‌ها یادت برود تا خیلی زود متوجه شوی که دیگر بلد نیستی زندگی کنی... که دیگر زنده نیستی.

صدا اما فاصله نمی‌گرفت. هرچه هم که این‌سو و آن‌سو می‌رفتم باز همان شدت با همان طنازی، با همان لحن، با همان گرما، با همان...

انگار واقعاً همه‌ی راه‌های من باید به منیر برسد. دویدم سمت در و پریدم وسط هال. منیر با آن کمرنگی همیشگی‌ داشت از آشپزخانه بیرون می‌آمد. با شتاب من لحظه‌ای ایستاد و نگاهی به در بسته‌ی هال کرد و بعد به من و بعد راه‌اش را کشید و رفت سمت اتاق.

دقیقاً همین‌جاهاست که احساس می‌کنم ذره‌هایی از زندگی‌ام دارند می‌ریزند و من حتی نمی‌توانم پیداشان کنم. لحظه‌هایی که قطعاً و منطقاً باید باشند اما نیستند. یا بهتر بگویم در حافظه‌ی من نیستند، و انگار به شدت وجود ندارند.

همین‌هاست که نمی‌گذارد مطمئن شوم این نقشه‌ها، طرح‌های منیر است علیه من. همین‌هاست که معتقدم می‌کند پروانه خیلی بیشتر از اینها می‌داند و متعاقباً آن داستانی که نام برد پررنگ‌تر می‌شود در ذهنم.

در خانه باز صدای پچ‌پچه بود، با همان شدت، با همان گرما. تا قدم به سمت اتاق برداشتم انگار که به منبع صدا نزدیک شده باشم. رفتم پشت دیوار اتاق ایستادم. هر دو لابه‌لای هم حرف می‌زدند، ولی من علی‌رغم تلاشم حتی یک جمله‌‌ی کامل از حرف‌هایشان نمی‌شنیدم.

چند دقیقه‌ای ایستادم و خوب به حرف‌هایشان دقت کردم، اما فایده‌ای نداشت. انگار با کلمات فارسی زبان دیگری ساخته‌اند و در آن مشغول‌اند. اما مشغول چه؟

قطعاً من آنجا بودم؛ لای حرف‌هایشان. من بودم که آنجا در آن اتاق، لای کلمات نامفهوم مدام در رفت آمد بودم.

طاقتم برید. به سرعت خودم را در درگاه اتاق دیدم و آن دو حرف‌هایشان را بریدند، جمله‌ای را نیمه گذاشتند و به من نگاه کردند. هردو کنار تخت نشسته بودند و پروانه دسته‌ای کاغذ روی تخت گذاشته بود و انگار داشت از روی کاغذ چیزی را برای منیر توضیح می‌داد که من رسیدم. هردو سر بلند کردند و به من خیره شدند. من خواستم کمی سماجت کنم و بمانم و همان‌طور نگاه‌شان کنم، اما نگاه‌هایشان و سردی صورت‌ها توانم را برید. به سختی ذره‌ای از عضلات صورتم را لرزاندم بلکه بتوانم دست‌کم لبخند احمقانه‌ای بزنم اما نشد. حتی احساس کردم تمام صورتم گر گرفت و گرمایی از گوش‌هایم شروع به دویدن به سمت همه اعضایم کرده است.

اخمی در چهره‌ی پروانه بود. به سمت منیر چشم گرداندم بلکه نجاتم دهد. هرچند به نظر می‌آمد دارد مرا نگاه می‌کن اما به طرز وحشت‌آوری هیچ سیاهی‌ای در چشم‌هایش نبود. چند بار سریع پلک زدم تا خطای دیدم اصلاح شود، اما باز همان بود. صورت منیر کمی به راست چرخیده بود و کمی هم به بالا و با این شرایط اگر نگاهی می‌داشت باید به من خیره می‌شد، اما چشم‌هایش کاملاً سفید بودند. با وحشت به پروانه نگاه کردم، او همان‌طور با اخم منتظر رفتن من بود و هی سرتا پایم را نگاه می‌کرد.

برگشتم. درواقع برنگشتم، همان‌طور عقب عقب آمد تا اینکه روی کاناپه ولو شدم.

من به گا رفته بودم.

 

 

(ادامه دارد....)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 1:45 | چهارشنبه 6 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 7

 

چند سطر فاصله افتاده بود و باز نوشته‌ها اینطور ادامه پیدا کرده بودند:

«... مرد خواست چیزی بگوید. دست کم از آن دو بپرسد که چرا اینجاست و چرا تا سینه در خاک مدفون است. یا که مثلا توضیحی بدهد از جریان، چیزی که نجاتش دهد. اما متوجه شد که لبهایش از هم باز نمی‌شوند. چنانچه انگار دوخته باشی‌شان و یا با چسبی چیزی چسبانده باشی. البته هیچ جسم خارجی‌ای بر لب‌هایش احساس نمی‌کرد، تنها لبها باز نمی‌شدند، همین.

کل جریان به نظرش کمی مسخره بود، اما بیش از حالت تمسخر، ترس بود که نشسته بود در جانش. این نوع چال کردنش او را به یاد مراسم سنگ‌سار انداخت. یعنی واقعا این دو زن چنین قصدی داشتند؟!

خواست کاری بکند اما هر کسی که تا بالای سینه چال شده باشد مگر چه می‌تواند بکند؟! هیچ.

پس او هم هیچ نکرد و تنها با چشم‌های دریده دو زن را نگریست تا بداند آنها چه خواهند کرد.

زن بلوند و زن سیاه کمی با اخم نگاهش کردند، آنقدر که کم‌کم حوصله‌ی مرد سر رفته و اگر زبانش باز بود از آنها می‌خواست هر غلطی می‌خواهند زودتر بکنند و قال قضیه را بکَنند، تا آخر عمر که قرار نبود آنجا چال شده بماند. اگر بنا بر مجازات شدن باشد سریعتر کارشان را بکنند و تمام.

کمی بعد، زن‌ها لباس‌هایشان را درآوردند و چند قدم دورتر از اون شروع کردند به معاشقه.

در دنیا این آخرین چیزی بود که مرد احتمال می‌داد پیش بیاید. دو زن کمی دورتر از او در هم می‌پیچیدند و...»

اینجا سطرها و جمله‌هایی ناقص رها شده‌اند. من آب دهانم را فرو دادم و ادامه را خواندم:

«...روز کم‌کم حسابش داشت رسیده می‌شد و زن‌ها همچنان می‌پیچیدند در خود و مرد احساس می‌کرد دارد آتش می‌گیرد. چنان نیرویی در خود احساس می‌کرد که به گمانش حتی می‌توانست خود را و خاک پیرامونش را، که حتی این باغ و زمین‌های اطراف را از جا بکند. اما دریغ که اینها فقط احساس مرد بود و ناشی از آتش درونش، ورنه خاک چنان بود که پیشترها هم؛ محکم، سرد، بی‌جان.

نفسش به شماره افتاده بود. دلش می‌خواست دیگر نگاه نکند اما نمی‌شد. سرش را به هر سمتی که می‌چرخاند باز آن دو در گوشه‌ای از زاویه دیدش بودند. کاش می‌توانست دست‌کم فریاد بزند بلکه از این انفجار رها شود اما آن هم ممکن نبود. چشم‌هایش را هم که می‌بست باز تصویری از آن دو می‌ماند در ذهنش و انگار پاک هم نمی‌شد. تصویری از زنی سیاه و بلوند که انگار در ستیزی عاشقانه باشند.

ناگهان متوجه شد دارد گریه می‌کند و صدایی شبیه زوزه از منخرینش بیرون می‌زند. احساس کرد به ته رسیده است. گزش لذت آوری دوید در اعصاب همه وجودش و چیز از اعماقش رها می‌شود...

اولین ستاره‌ها دویده بودند در آسمان که مرد احساس کرد هر دو زن را در هاله‌ای محو می‌بیند و سرش دیگر بند نمی‌شود. و مرد از هوش رفت.»

 

به گمانم پاره‌هایی از زندگی‌ام دارند کنده می‌شوند. پاره‌هایی که اتفاقی می‌افتد و انگار من نیست آن میان، آن هم وقتی خودم مسبب‌اش هستم. چیز گنگ و پیچیده‌ای که نمی‌فهمم. انگار من و اتفاقی که می‌افتد گاهی کنار هم نیستیم. قطعا پاره‌هایم گم شده‌اند که این چیزها به یادم نمی‌آید و حالا انگار کسی هستم که این سطرها را برای اولین بار می‌خواند. وقتی منیر می‌آید و از کنارم می‌گذرد و من تنها متوجه می‌شوم چند دقیقه‌ای هست که گذشته و من انگار آنجا نبوده‌ام. اینها باید نشانه‌های آغاز بیماری‌ای باشند. بیماری‌ای که ذهن فلج می‌شود و تو نیستی برای چند ثانیه. و این ثانیه‌ها بزرگ می‌شوند و بزرگ می‌شوند و انقدر کش می‌آیند که می‌شوند دقیقه و ساعت و بعدتر هم روزها و ماه‌ها و سال‌ها و یک روز متوجه می‌شوی که دیگر کلا نیستی.

لابد دلیل آنکه منیر کمرنگ می‌شود باید همین باشد. پروانه هم از این کمرنگی چیزی جز استعاره برداشت نکرده...

اما... اما یک چیز می‌ماند، یک احتمال. که اینها جزئی از یک کل بسیار بزرگترند. کلی که از پیش برنامه‌ای می‌چیند، این سطور را می‌نویسد، و پروانه را به اینجا می‌آورد.

و حالا کمی بالاتر از من دو زن در خانه‌ام نشسته‌اند که یکی موهایش سیاه است و دیگری به تمامی بلوند. چرا نباید همین باشد؟ چرا نباید اینها همه جزئی از برنامه منیر باشد؟

باید سراغ آن داستانی بروم که پروانه بدان اشاره کرد. یحتمل رشته‌ی خیلی جریانات از همانجا آب می‌خورد.

 

 

 

(ادامه دارد...)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 11:30 | شنبه 2 آذر1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 6

 

 

 

منیر با همان کمرنگی مدام‌ش، داشت باغچه‌‌ی خالی را با دقت آب می‌داد. به گمانم آمد آنجا چیزی باید کاشته باشد. باید خودم را رها می‌کردم.

پرسیدم: «گمونم افسرده شده.»

«ممکنه.»

«چیزی به تو گفته؟»

«من؟ نه.»

حتی سرش را بلند نمی‌کرد. با ذره‌ای حوالی ناخن انگشت کوچکش ور می‌رفت و گاهی هم از دندان‌هایش کمک می‌گرفت، آن هم فقط برای اینکه نشان دهد کل این بحث اهمیتی ندارد.

گفتم:«فکر کنم یه چیزایی هست که باید بدونم، نه؟»

این بار پروانه سرش را بلند کرد و به چشم‌هایم خیره شد.

«نمی‌دونم. خودت چی فکر می‌کنی؟»

«منم نمی‌دونم. گفتم شاید چیزی هست که بخوای به من بگی»

«نه»

این نه را با سماجت گفت. چیزی شبیه اینکه بخواهی کسی را از رو ببری. نگاهم را دزدیدم و باز به منیر نگاه کردم که انگار تبدیل شده بود به یک مجسمه‌‌ی آب‌پاش کمرنگ.

«به نظرم کمرنگ شده.»

وقتی گفتم، آماده هرچیزی بودم الا:

«آره، به گمونم.»

«چی؟»

«گفتم آره خب!»

«خب چرا؟... یعنی چرا اینطور شده؟»

پاهایش را جمع کرد زیرش و باز مشغول ناخن‌هایش شد.

«با تو ام پروانه.»

«من چه می‌دونم علیرضا! لابد یه جای کار اشتباهه! لابد... چه می‌دونم.»

«خودشم می‌دونه؟»

«راستی شاید به حد کافی نخواستی نگه‌ش داری، ها؟!»

«نمی‌فهمم...»

«آره این بزرگترین مشکل توئه. نمی‌دونم، گاهی انقدر خنگ می‌شی که آدم نمی‌دونه تو... آخه مگه آدم می‌تونه انقدر احمق بشه بعضی وقتا؟»

«چی می‌گی پروانه؟»

«ولش کن»

«نه خب بگو... بگو بدونم دقیقاً چی شده! تو می‌دونی من خیلی چیزارو زیر پا گذاشتم به خاطر منیر... اونوقت تو می‌گی من بخاطر موندنش کاری نکردم... تو می‌دونی من به خاطر منیر حتی...»

«آره حتی به منم بی‌تفاوتی کردی. منم گذاشتی زیر پات.»

«حالا وقت این حرفا نیست.»

«تو به خاطر منیر و بقیه آدمات به همه زندگی من بی‌تفاوتی کردی.»

احساس می‌کردم نصف مغزم فلج شده است. فکر می‌کردم زندگی‌ام پر از چیزهایی شده که نمی‌فهمم. لابه‌لای فلج فکری‌ام گفت:

«با اون مزخرفاتی که نوشتی چطور کسی ممکنه تحملت کنه.»

«کدوم؟»

«همشون. مثلا اون داستان «همسر نویسنده و شوهر محبوبش»... اه ولش کن.»

«خب!»

«مثلا اون داستان همسر نویسنده و شوهر محبوبش... اه ولش کن.»

«خب اینو که الان گفتی!»

«تو واقعا حالت خوب نیست علیرضا!»

«من مطمئنم! تو الان... همین الان اینو گفتی»

«باشه!»

«خیلی خب ببین پروانه. من واقعا... چطور بگم... واقعا همیشه بهت علاقه‌مند بودم... فقط به خاطر منیر بود. می‌دونی اگه منیر نبود... نمی‌خواد از این لبخندای احمقانه تحویلم بدی... اه»

«می‌خوای بگی منیر باعث شده من بدبخت بشم؟»

«خب آره اگه اون نبود...»

چنان براق شد در صورتم که دیگر نتوانست چیزی بگویم.

 برگشتم سمت پنجره. منیر در حیاط نبود. فکر کردم احیانا رفته است زیرزمین. خواستم بروم مچش را حین نوشتم ادامه داستان بگیرم که صدای به هم خوردن لیوان‌ها از آشپزخانه آمد. نفهمیده بودم کی از هال رد شده بود. چرخیدم سمت پروانه تا از قیافه‌اش بتوانم چیزی بخوانم. ناگهان متوجه شدم موهای پروانه بلوند است.

چند قطره عرق روی مهره‌های پشتم سر می‌خوردند.

 

 

 

 

(ادامه دارد.....)

 

 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 19:29 | شنبه 25 آبان1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 5

 

 

 

 

نوشته شده بود: «مرد چشم‌هایش را که باز کرد با صحنه‌ی غریبی روبرو شد. جایی که بود را هیچ به‌خاطر نمی‌آورد. آخر چطور آنجا رسیده بود؟

چیزی در درونش فرو ریخت وقتی هر دو زن را یک‌جا دید.

آن روز مرد با هر دو زن قرار گذاشت بود. بر حسب اتفاق نبود که ‌خواست هر دو را در یک روز ببیند. مدت‌ها تلاش کرده بود تا در روز تولدش هر دو زن را به خانه بیاورد. احتمالاً قصد داشت تولد چهل سالگی‌اش را به همراه دو معاشقه‌ی متفاوت و به قول خودش در دو سبک متفاوت، جشن بگیرد. یکی صبح، یکی عصر.

هم‌قطاری از دورانی دور، پیشنهاد دو فاحشه را داده بود تا او این تصمیم مهم را با آنها به‌جا بیاورد اما مرد خودش طور دیگری نظر داشت. او معتقد بود که باید این دو زن به خواست خودشان و از روی عشق به خانه‌‌ی او بیایند، نه به بهانه‌‌ی پول. از این رو از چند ماه مانده طرح دوستی و یک رابطه‌ی عاشقانه را با آن دو به طور جداگانه ریخته بود. هیچ یک از دوستانش نمی‌دانستند که مرد چرا آن تصمیم را با خود گرفته و چرا باید درست روز تولد چهل سالگی‌اش با دو زن متفاوت بخوابد. ظاهراً حتی عهد کرده بود با هر کدام تا پنج نوبت معاشقه کند. آن هم‌قطار هم که پرسیده بود، در جواب تنها لبخندی شیطنت آمیز دیده بود.

صدای زنگ در که بلند شد مرد برای آخرین بار آینه را نگاه کرد تا همه چیز مرتب باشد. حالا اینها جوگندمی کامل بودند به معنی واقعی کلمه، زیر چشم‌ها چین افتاده بود و شیاری عمیق کنار لب‌ها راه باز کرده بود. اما امروز ثابت می‌کرد که تنها جاافتاده‌تر شده است و هنوز بهتر از قبل از عهده همه چیز برخواهد آمد. مبادا نتوانم؟ نگذاشت حتی این جمله در ذهنش منعقد شود. هیچ حرفی از یأس در او راه نخواهد داشت. هنوز هم می‌تواند و چهل سالگی تازه آغاز دوره دوم زندگی اوست، دوره‌ای که می‌تواند آنچه پیش از این آموخته را به کار بندد و تا به حال و تا به این لحظه نیز به کار بسته بود.

در را که باز کرد صورت سرخ سفید زن دلش را غنج برد. گونه‌اش را بوسید و عطر تن زن دوید میان سلول‌های دماغ و صورت و اعصاب و رگ‌ها و قلب و شش‌ها و نایژه‌ها و اعماق و حتی تا نوک انگشتان پایش هم رفت و لرزید و چشم‌هایش را بر هم گذاشت و لبخندی زد. زن بلوند کمی سرخ شد از حرکت وقیح دست مرد که حالا هر فراز و فرودی را بی‌شرمانه طی می‌کرد تا صاحب‌شان را خوب تحریک کند، تا خوب از پس آن ده وعده‌ای که عهد کرده بر آید.

.زن کمی خود را پس کشید، انگار که اذیت شده باشد و مرد که فهمید، دستش را گذاشت کمر زن و کمی انگار هولش داد تا کاناپه‌ای که همان‌جا میان هال ولو بود....»

آخر چطور ممکن است من چنین جملات وقیحانه را جایی بنویسم؟!

«.... مرد بهتر دید چای بیاورد. اما زن پیش دستی کرد و از او خواست در روز تولدش دیگر دست به هیچ سیاه و سفیدی نزند. بنابر این بلند شد و به آشپزخانه رفت.

مرد اندیشید که چه خوب می‌شود اگر زن سیاه هم چنین تصمیمی بگیرد، چرا که قطعاً وقتی زن سیاه بیاید حتماً حسابی از نفس افتاده است...»

واقعاً که!

«.. اما نه! این درست نبود. او می‌توانست و حتی دهمین بار را هم از روی رغبت و میل شدید جنسی اقدام خواهد کرد، دست کم به خود اینطور امید می‌داد. همانطور که زن بلوند می‌رفت سمت آشپزخانه او با نگاهش هر آنچه بر بدن زن بود را می‌درید. چنانچه زن حین راه رفتن انگار متوجه نگاه او شد و با کمی ترس برگشت و به چشم‌های دریده‌‌ی مرد نگریست و واقعاً برای لحظه‌ای مو‌های دستش سیخ ایستاد و آب دهانش را فرو داد و به آشپزخانه رفت.

مرد که خوب چریده بود میان کمر و کمرگاه زن بلوند، از این دریده‌گی خود احساس شعف و قدرت می‌کرد.

کمی بیشتر خودش را روی کاناپه رها کرد و منتظر ماند تا زن باز گردد و در این فاصله خوب به راه‌‌های مختلف فکر کرد. هرچند عهد کرده بود از هیچ داروی تحریک کننده‌ای استفاده نکند اما مسلماً کمی فیلم بد نبود.

زن از درگاه که وارد شد با سینی چای در دستش کمی می‌لرزید و این ترس، باعث می‌شد مرد بیشتر احساس قدرت کند و بیشتر تحریک شود. زن که نشست کنارش، دستش را انداخت به پیراهن زن بلوند که زن گفت نه و از مرد خواست مجالی دهد تا چایشان را بخورند بعد.

مرد ساعت را نگاه کرد. شش ساعت بعد زن سیاه می‌آمد و با توجه به اینکه زن بلوند یک ساعت قبل از آمدن زن سیاه باید می‌رفت بنابر این پنج ساعت برای پنج مرتبه معاشقه فرصت داشت. چایش را در حالی می‌نوشید که با چشم‌هایش مدام در حال عریان کردن زن بود. زن داشت از تصادفی که در راه دیده بود می‌گفت و مرد مطلقاً توجهی به او نداشت. تنها احساس می‌کرد کمی سرش سنگین شده و انگار حالش به هم می‌خورد و می‌خواست استکان را روی میز بگذارد که ناگهان روی کاناپه وارفت...»

اَه! چقدر مزخرف! لابد داروی بی‌هوشی ریخته بود آن زنک در چایی. اما معمولاً این دارو‌ها را در چایی نمی‌ریزند در آب‌میوه می‌ریزند تا طعم گندش آدم را رسوا نکند.

«... مرد چشم که باز کرد تا بالای سینه در خاک فرو رفته بود و هر دو زن بالای سرش چمباتمه نشسته بودند و با دقت و خشم به او می‌نگریستند.

تا به حال آنجا را ندیده بود. جایی شبیه به باغ بود با درخت‌های بسیار و نزدیک به هم. تا جایی که گردنش می‌توانست بچرخد و چشم‌هایش می‌توانستند ببینند، هیچ بنا یا ساختمانی ندید. حتی دیوارهای باغ هم دیده نمی‌شد. البته احتمالا به دلیل متراکم بودن درخت‌ها در اطراف نمی‌توانست هیچ دیواری ببیند. کمی احساس سرما کرد و متوجه شد که ابتدا او را کاملا برهنه کرده‌اند و بعد تا بالای سینه مدفونش ساخته‌اند. تنها حسی که داشت علاوه بر سرما ترس بود. درواقع ترس بود که باعث می‌شد بیشتر سردش شود و بیشتر بلرزد. زن بلوند و زن سیاه در هر دو کماکان با دقت به او می‌نگریستند. این نگاه‌های خیره‌ی آن دو بیشتر باعث ترسش می‌شد.

هرچند هنوز کمی منگ بود اما کم‌کم به یاد آورد که آخرین بار کجا بوده. احتمالا باید زن بلوند چیزی در چای ریخته باشد و مرد بعد از نوشیدن آن بی‌هوش شده باشد. اما آن دو از کجا به وجود هم پی برده بودند. او تمام سعی‌اش را کرده بود تا مطلقاً آن دو از وجود هم مطلع نگردند. احتمالا باید...»

همین. اینجا دقیقاً تمام شده بود. این آخرین جمله‌ی کامل شده بود.

هرچند این نوشته در جاهایی شبیه نوشته‌های من است اما من به هرچیز مقدسی که ممکن است باشد باز قسم می‌خورم که کار من نیست. من هیچ چیزی از این نوشته نمی‌فهمم. اما دست خط چه؟ قطعا کار منیر است. ولی چرا؟

از حیاط صدا خنده‌ی منیر و پروانه می‌آمد. آرام و دزدانه نگاهی به حیاط انداختم. منیر و پروانه بر روی هم آب می‌پاشیدند. پروانه لباسش کاملا خیس شده بود و تماماً چسبیده بود به بدنش، طوری که به گمانم حتی برهنگی کاملش هم تا این حد نمی‌تماند تحریک کننده باشد. موهای سیاه بلندش هم مدام در حرکات تند او در هوا تاب می‌خورد و شلاق‌وار می‌خورد روی صورت و شانه‌ها و سینه‌هایش. فکر کردم چقدر خوب است که پروانه اینجاست. با این حال نوشته‌ها چنان گیجم کرده بود که نمی‌توانستم از دیدم پروانه در آن حال لذت کافی را ببرم. باز نگاهی به نوشته کردم، هیچ جمله‌ای کامل نبود.

 

 

 

(ادامه دارد...)

پی‌نوشت: چرا به چیز شاهین نجفی گوش نمی‌کنید؟

پی‌نوشت 2: در ذکر مصائب شاهین نجفی بودن...


!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 4:17 | پنجشنبه 16 آبان1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 4

 

 

 

 

 

دسته‌ی کاغذ‌های کاهی، همانطور رها، بی خیال، روی باقی توده کاغذها مانده بودند. تصمیم گرفتم اصلاً نگاهشان نکنم. به هر حال طوری شده بود و این‌ها اینطور نوشته شده بودند. اصلاً خودم نوشته بودم و یادم نمی‌آمد، خب که چه؟ مهم نبود. گاهی نباید مدام روی چیزی فشار بیاوری، باید رهایش کنی. من هم رهایش کردم و جاهایی که فکر می‌کردم مقاله باید آن طرف‌ها باشد را جستجو کردم. طوری که اصلاًٌ یادم رفت کمی آن طرف‌تر از من دسته‌ای کاغذ کاهی هست که چند روز پیش بسیار باعث تعجب و حتی ترسم شده بود.

نمی‌دانم، شاید دلم می‌خواست این‌طور فکر کنم. چون چند دقیقه نگذشته بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و دسته کاغذ‌های کاهی را برداشتم. تصمیم گرفتم همه را از دم بسوزانم. اما راستش اتفاق بدی افتاده بود؛ به طرز مسخره‌ای متوجه شدم جملات صفحه اول و همچنین چند صفحه بعد کامل شده‌اند.

من باید تمام تلاشم را می‌کردم تا عقلم را از دست ندهم. بنابر این شروع کردم به بررسی منطقی اتفاقات:

اول اینکه من هرگز روی این کاغذ‌های کاهی چیزی ننوشته‌ام. دوم اینکه من هرگز در هیچ‌کجا جملات نیمه‌کاره ننوشته‌ام.

سوم اینکه این نوشته‌ها بدون شک تنها دست‌خط من است. چهارم اینکه این جملات، نیمه‌کاره بوده‌اند که در چند صفحه به تدریج کامل شده‌اند.

و بالاخره پنجم اینکه من در این چند روز مطلقاً پائین نیامده‌ام.

خیلی خب. به طور منطقی اگر بررسی کنم، این‌طور می‌تواند باشد که من خودم این‌ها را نوشته‌ام. آن هم بدین شکل ناقص و بعد گذاشته‌ام زیرزمین، و بعد از چند روز آمده‌ام و بعضی جملات اول را کامل کرده‌ام و کل این جریان را از یاد برده‌ام.

تنها نقطه‌ای که بر این احتمال صحّه می‌گذارد دست خط من است. و چیزی که این احتمال را باطل می‌کند این است که واقعاً نمی‌توان مرا در دسته انسان‌های فراموش‌کار قرار داد. ممکن است مثلاً گاهی روز تولد منیر یادم برود، اما این دقیقاً به معنی فراموشی نیست، بیشتر به معنی حواس‌پرتی‌ست.

من تک‌تک نوشته‌هایم را به یاد می‌آورم، که حتی کی و کجا و چرا نوشته‌ام. یا مثلاً اینکه عشوه‌ی فلان زن در فلان داستان یا نمایش‌نامه را از کدام همسایه یا دوست سابق و یا کدام فامیل گرفته‌ام. اما...

اما یک احتمال دیگر هم بود؛ و آن این‌که این نوشته‌ها می‌تواند کار کس دیگری باشد. و آن کس نمی‌توانست کسی جز منیر باشد. اگر می‌پذیرفتم که کار منیر است باز هم از تعجبم کاسته نمی‌شد. اول اینکه چرا منیر باید این کار را بکند؟ آن هم به این شکل که جمله‌های نیمه‌کاره بنویسد و بعد بخواهد کم‌کم کاملش کند. و مهمتر از همه اینکه چرا باید بخواهد دست‌خط بد مرا تقلید کند؟! ضمن اینکه منیر هرگز مطلقاً- سراغ نوشتن نرفته و به نظر من بزرگ‌ترین حُسن‌اش همین است.

همان‌طور گیج وسط زیرزمین با کاغذ‌های کاهی نیم‌نوشته ایستاده بودم که صدای زنگ در آمد. صبر کردم تا منیر در را باز کند. تصمیم گرفتم از زیرزمین بیرون نیایم مگر وقتی که ته و توی این نوشته‌ها را در بیاورم. یا دست‌کم این چند صفحه‌ای را که کامل شده است بخوانم بلکه چیزی دستگیرم شود.

باز صدای زنگ در آمد و باز و باز... . انگار منیر خانه نبود... پله‌هارا بالا رفتم و در را باز کردم. پروانه بود. غافلگیر شدم. گفت «سلام». در نوعی منگی غلت می‌زدم و اصلاً انگار به کل آنجا نبودم. گفت: «حمید زنگ نزده یعنی؟»

«هاه! ببخشی. غافلگیر شدم. فکر می‌کردم یکی دو روزی طول بکشه... راستی بفرمایید.»

چیزی در نگاهش بود که نشناختم. برقی انگار، یا شوقی، چیزی شبیه همین‌ها.

«کار خوبی نکردم. بعد از اینکه راه افتادم به حمید گفتم زنگ بزنه... راستش خودم روم نشد.»

احساس کردم چقدر دلم برایش تنگ شده بود. به گمانم دیگر داشتم قیافه‌اش را هم فراموش می‌کردم. چندان که باید به نظر غمگین نمی‌آمد. اصلاً شبیه کسی نبود که از یک دعوای مدام فرار کرده باشد.

نمی‌دانم چرا انقدر منگ شده بودم که سرش را خم کرد و متعجب پرسید: «خوبی؟»

با صدای منیر که داد می‌زد تا نشان دهد خوشحال است برگشتم. حوله‌اش را پیچیده بود دور تن‌اش و موهایش همان‌طور خیس ریخته بود روی صورت، و شانه‌های برهنه‌اش عجیب می‌درخشید. یادم نمی‌آمد تا به حال شانه‌های منیر را زیر نور خورشید دیده باشم. حتی احساس کردم شانه‌هایش را تا به حال ندیده‌ام. اما هنوز کمرنگ بود. پروانه رانگاه کردم ببینم متوجه چیزی می‌شود یا نه. اما پروانه تنها آغوشش را باز کرد و دوید به سمت منیر. با حرکات و صداهایی که به نظرم احمقانه بود، کلی همدیگر را بغل کردند و من چمدان سنگین پروانه را تا هال آوردم. هرچند از دیدن پروانه حس‌های غریبی در من شروع به جنبیدن کرده بودند، اما هنوز به شدت مشتاق بودم بدوم در زیرزمین و آن چند صفحه اول نوشته‌ها را بخوانم. حتی تصمیم گرفتم آن دو را تنها بگذارم و بروم زیرزمین. هرچند در اعماق، علاقه‌ای مبتذل هم داشتم تا بنشینم کنار پروانه و کمی با او حرف بزنم.

منیر گفت: « تا علیرضا یه چایی برات بیاره منم لباسامو پوشیدم.»

و این یعنی اینکه من باید حالا حالا‌ها بالا بمانم و نقش یک شوهر خوب در یک خانواده‌‌ی صمیمی را بازی کنم، و از طرفی دیگر برای هر کلمه‌ام ساعت‌ها فکر کنم تا مبادا منیر خیال کند قرار است در این مدت بین من و پروانه اتفاق خاصی بیافتد.

 

 

(ادامه دارد... هنوز)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 22:57 | دوشنبه 13 آبان1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 3

 

 

 

 

جایی غرق شده بودم که رضایی زنگ زد. تا صدایش را شنیدم یاد مقاله افتادم و اینکه زیرزمین کلی شلوغ است و در هم، و مهم‌تر اینکه جریان آن نیمه نوشته‌ها را نفهمیده‌ام.

گفتم «شرمنده رضایی جان. کلا حواسم نبود.»

«به چی؟»

«خب اون مقاله دیگه...»

«ها... مقاله... آره یادم رفته بود.»

یا دروغ می‌گفت یا مسخره می‌کرد یا حالش بد بود. رضایی چیزی یادش نمی‌رود، بر عکس من. گفتم این روزها همه چیز آنقدر ریخته به هم که نمي‌دانم چه چیز را کجا گذاشته‌ام. که مثلا حالا شش ماهی هست آمده‌ایم اینجا و انگار همین دیروز رسیده‌ایم، و این هم خب برمی‌گردد به من که وقتی جا عوض می‌کنم انگار اسهال شده‌ام، و هیچ‌جا بند نمی‌شوم.

راستش بدم نمی‌آمد کم‌کم برایش از منیر بگویم و چیزی که به نظرم مشکل تازه است. فقط باید کمی مراقب می‌بودم که مبادا گمان کند بیشتر از آنچه می‌گویند عقلم را از دست داده‌ام.

از سکوتش اما احساس کردم قرار نیست من حرف بزنم. گفتم خب تو چه خبر؟

سکوت کرد.

گفتم: «خوبی رضایی؟»

«نه»

حالا اگر روبرویم بود، حتما سرش را پایین انداخته بود و گوشه سبیلش را می‌جوید و عرق می‌ریخت.

خواستم چیزی بگویم دیدم هیچ‌چیز جز سکوتم نمی‌تواند به حرفش بیاورد. راستش حوصله تظاهر به اینکه مشکلش برایم مهم است را هم نداشتم. هیچ‌وقت هم تمایلی نداشتم بدانم که چه‌کسی حالش چطور است یا چرا اینطور شده، مثلا افسرده یا بدتر حتی.

«ریختم به هم.»

گفتم: «پروانه کمرنگ شده؟»

«چی؟»

نمی‌دانم چرا یکهو این حرف را زدم. نباید می‌زدم. اما به گمانم احساس کردم باید چیزی در این حدود باشد.

خودش گفت: «کمرنگ؟ آها منظورت کم‌توجهیه؟ آره... کلا... کلا می‌خواد جداشه. نمی‌دونم چرا اینطور شد. می‌گه دیگه فایده‌ای نداره. می‌گم خب ما زوج‌های خوبی هستیم. دست‌کم میون همه دوستا و آشناها مثال زدنی هستیم. می‌گه اونا که با تو زندگی نمی‌کنن من می‌کنم. دیگه هم حوصله تظاهر ندارم. نمی‌تونم... می‌شنوی علیرضا؟ می‌گه نمی‌تونم.»

«آره می‌شنوم»

«بهش گفتم خب این بچه‌چی؟ می‌خوای من و بچه رو ول کنی بری کجا؟ خب تو هر زندگی‌ای این مسایل پیش میاد. همه با هم دعوا می‌کنن... مثلا همین علیرضا و منیر هم گاهی حرفشون می‌شه. مگه نه؟... هان؟»

«آره خب... درواقع... آره دعوا مون می‌شه گاهی...»

«می‌گم خب مگه چی‌می‌خوای؟ چی‌ممکنه یه مرد به یه زن بده که من از تو دریغ کردم؟ می‌گه تو نمی‌فهمی... می‌شنوی علیرضا؟ می‌گه تو نمی‌فهمی! میگم خب چیرو باید می‌فهمیدم که نفهمیدم؟ قبول این اواخر سرم شلوغ بود کمتر وقت شد بیام پیشت... هرچند خودتم که... این حرفا گفتن نداره علیرضا. آدم شرمش می‌شه، ولی خب خودشم چندان رضایتی نداشت.. یعنی چطور بگم انگار که نخواد.»

«کس دیگه چی؟»

«من؟ نه بابا خودت که می‌دونی... من زیاد درگیر این مسایل نیستم. دست کم نه انقدر که...»

«اون»

«تو هم اینطوری فکر می‌کنی؟»

«خودت چی؟»

«گفتم بهش. گفتم خب باشه... البته نتونستم رک بگم اما تلویحاً گفتم. این چیزا آدم رو خورد می کنه. اما فقط گفت برات متاسفم که فکر می‌کنی حتماً باید پای یکی دیگه وسط باشه.... دیگه نمی‌دونم. نمی‌گم فوق‌العاده عاشقشم نه، ولی بدون اون نمی‌تونم. نمی‌دونم شاید می‌خواد عاشقش باشم، ولی خب مگه عاشق بودن چیه؟ باید چی‌کار کرد مگه؟ خب من می‌کنم. کم یا زیاد هرکاری که یه شوهر خوب انجام می‌ده منم انجام دادم. خودت که شاهد بودی.»

«آره. شاید می‌خواد یه کم تنها باشه.»

«منم همین فکر رو کردم. بهش گفتم. گفتم می‌خوای یه کم... یه مدت جدا از هم زندگی کنیم... شاید اگر یه مدت دور باشی اوضاع بهتر شد... می‌دونی، گفتم شاید این زندگی، این تکرار هرروزه دلشو زده، یه استراحتی چیزی می‌دونی...؟»

«آره فکر خوبیه. برای تو هم خوبه.»

«اما خب یه مشکلی هست.»

«چی؟ قبول نکرد؟»

«چرا. ولی می‌گه کجا برم؟»

«خب...»

«برا همین گفتم شاید... آخه می‌دونی من به هیچ‌کس مثل تو اعتماد ندارم. پروانه هم که خب با منیر جوره... اگه یه مدت بشه...»

«آها. باشه، آره چه ایرادی داره. خوبه فکر کنم برای منیر هم خوب باشه.»

«تو دوست خوبی هستی علیرضا»

«خواهش می‌کنم.»

«اون مقاله رو هم اگه تونستی... عجله‌ای نیست‌ها اما خب برای یکی از دوستا یه نقدی می‌خوام بنویسم گفتم...»

«آره حتما. همین امروز می‌رم پیداش می‌کنم، مطمئن باش»

«اگه مشکلی پیش اومد بگو خب؟»

«مشکل؟»

«یه وقت اگه برنامه‌ای چیزی داشتین... یا منیر نخواست...»

«نه. کاری نداریم. منیر هم خوشحال می‌شه.»

«پس فعلا....»

این اتفاق دو روی داشت. روی اول این بود که حضور کس دیگه‌ای در خانه ممکن بود بین من و منیر مانند کاتالیزور عمل کند و به سردی رابطه ما و همچنین به توهم من نسبت به کمرنگ شدن منیر خاتمه دهد.

روی دوم این اتفاق اس‌ام‌اس‌های نیمه عاشقانه‌‌ی پروانه بود برای من، که خوشبختانه با کمی بی‌تفاوتی حل شده بود. از اعماق آرزو داشتم هرگز وضعیتی پیش نیاید که احساس کنم دارم به رفیق قدیمی‌ام خیانت می‌کنم.

تصمیم گرفتم جریان آمدن پروانه را به منیر بگویم و بعد بر همه تعجب‌ها و ترس‌هایم غلبه کنم و به زیر زمین بروم و مقاله مذکور را بیابم.

 

 

 

 

(ادامه دارد)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 20:37 | پنجشنبه 9 آبان1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 2

 

 

 

راستش انگار منیر کمی کمرنگ شده بود. نه اینکه به خاطر بی‌توجهی‌اش به من، یا اینکه مدام در خودش است و مدام در جایی باشد که انگار بسیار دورتر از من است، نه. دقیقاً کمرنگ شده بود. طوری که گاهی حتی به سختی می‌دیدمش. محو نشده بود، تنها کمرنگ شده بود. دقیقاً واژه‌اش همین است که می‌گویم. طوری که حتی نگران شدم کمی.

اول احساس کردم مشکل از خودمم است که لابد باز بینایی‌ام دچار ایراد شده، اما همه چیز دقیقاً با همان رنگی بود که پیشتر از این هم. دست کم وقتی عینک می‌زدم اینطور بود.

ما عموماً برای کسی و چیزی که همیشه همراه‌مان است نیاز به عینک نداریم. چون همیشه می‌دانیم که هست و همیشه هم می‌دانیم که حدودش چگونه است و ترکیب رنگ‌هایش چطور. فوقش منیر می‌خواست کمی موهایش را رنگ کند که این اواخر دیگر اصلاً سراغش نمی‌رفت.

با این حال منیر را وقتی با عینک هم می‌دیدی باز کمرنگ بود. انگار که کمی همه رنگ‌هایش به سیاه و سفید متمایل شده باشد. انگار که بخواهد خاکستری شود. اما نبود. هنوز پوستش رنگ داشت، ولی نه مانند سابق. درست است که رنگ لباس‌هایش همان غلظت پیشین را داشتند اما مثلاً میشی چشم‌ها کمی کمرنگ‌تر شده بود. یا همان‌طور که گفتم، رنگ پوستش انگار کمی متمایل به خاکستری می‌شد.

گفتم: «می‌خوای بریم دکتر؟»

« چرا؟ چون زیاد پریود می‌شم؟»

چی؟ مگر زیاد پریود می‌شد؟ چرا حواسم نبود؟! به گمانم راست می‌گفت. خوب که فکر کردم یادم آمد این اواخر مدام گفته بود «نمی‌شود، وقتش نیست.» البته من هم از روی تمایل این کار را نمی‌کردم، بلکه بیشتر جهت حفظ رابطه بود، که گمان نکند به او بی‌تفاوت شده‌ام، یا دیگر نمی‌بینمش، یا مثلاً پای کس دیگری در میان است و من رغبتی به او ندارم.

به گمانم ما مدت‌ها بود که فقط به هم احترام می‌گذاشتیم، با ادب بودیم، دعوا نمی‌کردیم، از کنار هم رد می‌شدیم و برای هم سر تکان می‌دادیم، یا مثلاً جملات احمقانه به هم می‌گفتیم، تا باشیم همچنان، در کنار هم.

گفتم: «بله، همین مگه کم چیزیه؟ شاید مشکلی هست... البته من...»

«بله تو.»

گفتم: «چی؟»

گفت: «بله تو هم زیاد پریود می‌شی، نه؟»

«من؟!! نه بیشتر فکر تموم کردن این کارهام، به هرحال باید از جایی بخوریم، نه؟»

«لابد.»

و راهش را کشید و رفت سمت آشپزخانه. همیشه خیلی زود آشپزخانه به جای مهمی تبدیل می‌شود. به جایی که می‌شود از هر بار فشاری به آن فرار کرد. درست مثل تلویزیون. فلسفه وجود تلویزیون هم همیشه به خاطر برنامه‌های احمقانه‌اش نیست، برای فرار از بی‌کلامی بین آدم‌هاست گاهی.

روزهای بعد این جریان ادامه داشت. منیر مدام می‌آمد و می‌رفت و مدام هم کمرنگ‌تر می‌شد.

گاهی حتی به گمانم می‌آمد که نمی‌بینمش. بنابر این سعی کردم بیشتر به رفت و آمدش دقت کنم. بساطم را آوردم درست روی کاناپه‌ی وسط هال پهن کردم تا حواسم خوب جمع‌اش باشد. تا ببینم کجا می‌رود و چطور و از چه مسیری. تقریباً هیچ کاری نمی‌کردم. کل نمایشنامه‌ها را هم ولکرده بودم همان‌طور روی میز و کاناپه و مدام منیر را نگاه می‌کردم که می‌رود آشپزخانه و بعد می‌رود دستشویی و بعد می‌رود اتاق. اما به طرز عجیبی گاهی متوجه‌اش نمی‌شدم. می‌دیدم که نیست، یا مثلاً بدون آنکه دستشویی رفتنش را دیده باشم از آن تو در می‌آمد و دست‌هایش را خشک می‌کرد. یا مثلاً وقتی رفته بود اتاق ناگهان از آشپزخانه صدایی می‌آمد، تا می‌دویدم سمت‌اش می‌دیدم دارد تکه‌های بشقاب را نگاه می‌کند که پخش زمین شده است.

به گمانم آمد باید نوعی افسردگی باشد. حتماً باید چیزی شبیه این باشد، که من متوجه نمی‌شوم.

بالاخره یکبار تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده شب، هنگام خواب با هم باشیم. حتی اگر پریود باشد و مخالفت کند. به هر حال حتی اگر نخواهد هم، به رسم احترام متقابلی که ظاهراً میان‌مان باب شده است، باید کوتاه بیاید. حتی اگر شده چهره‌اش را در هم بکشد و تا انتها گوشه‌ی لبش را با بی‌حوصلگی بجود و به نقطه‌ای در سقف خیره شود، بعد هم مثل هر شب لحاف را بکشد روی سرش و رویش را برگرداند.

هرچند این کار برای خودم کمی سخت بود اما در نهایت به نظرم رسید که راه دیگری نیست. یعنی حس کردم شاید این عدم وجود رابطه‌ی زناشویی‌ست که در دراز مدت باعث شده ما نسبت به هم کمرنگ شویم، دست کم او در نظر من کمرنگ‌تر بیاید.

زودتر از او کارهایم را کردم و به تخت‌خواب رفتم تا پیش از من خودش را به خواب نزند. در تخت‌خوابمان دراز کشیده بودم و با دست‌های قفل شده پشت سر منتظر بودم و سعی می‌کردم با صداهایی که می‌آمد حدس بزنم کجاست و چه می‌کند.

حدوداً تا نیم‌ساعت بعد، هنوز صدای شستن ظرف‌ها می‌آمد، بعد صدای جابه‌جا کردن کاغذ‌ها و بعد در دستشویی و سیفون و شیر آب و صدای مسواک زدن و قرقره کردن آب و بعد سکوت.

بعد از آن باز نیم‌ساعت صبر کردم. احتمالاً به قصدم پی برده بود و رفته بود تا روی کاناپه بخوابد. آرام بلند شدم و به هال رفتم. آنجا نبود. به آشپزخانه سرک کشیدم و بعد آرام در دستشویی را باز کردم. اما در هیچ کدام نبود. با ترس دویدم به اتاق خواب. دیدم زیر لحاف رفته و خوابیده و صدای نفس‌های عمیق‌اش هم می‌آید.

آرام گفتم: «منیر... منیر بیداری؟»

ولی جوابی نداد. کمی بلندتر هم گفتم و باز جوابی نداد. بالشم را برداشتم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و به این فکر کردم که چه چیز می‌تواند دلیل این اتفاق باش؟ افسردگی؟ نکند من دچار مشکلی شده‌ام؟ نکند پای کس دیگری در میان است؟ خب اگر اینطور باشد چرا باید این رابطه را ادامه دهد؟ نکند طرف هم زن و بچه دارد و نمی‌تواند یا نمی‌خواهد آنها را ول کند. شاید هم دوست دارد علاوه بر زن، یک معشوق هم داشته باشد. نکند دارد از منیر سو استفاده می‌کند...

بعد کمی به خودم فحش دادم و لا‌به‌لای یکی از فحش‌ها خوابم برد.

 

 

 

 

(ادامه دارد)

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 9:45 | دوشنبه 6 آبان1387 •

کلمات ریخته در زیرزمین 1

 

 

 

 

نه خب, اینطورها نیست. مثلاً آن روز گفتم: «راستی منیر، می‌بینی چقدر خوب است آدم در آپارتمان زندگی نکند؟ درست است که اینجا چندان هم بزرگ نیست اما دست کم عصرها می‌شود رفت توی حیاط. آن هم حیاطی که مال خودت است و مشترکی نیست. می‌شود مثلاً گوشه‌ای فلفل کاشت و مدام آب داد تا به شیرینی یک خیار شود هرکدام. نه؟»

و منیر هم سر تکان داد که بله.

این جور که سرتکان بدهد، می‌فهمم که از بیخ گوش نمی‌کرده و حالا اگر دارد گوجه‌ها را خرد می‌کند انقدر در دوردست‌ها ایستاده که حتی می‌تواند بگوید «خفه‌شو»

اما چون می‌داند که من مطمئناً دیگر تا ابد خفه می‌شوم، چیزی نمی‌گوید و فقط سری تکان می‌دهد و می‌گذرد. و مجال می‌دهد افکارش همان جایی که هستند باشند و بمانند. و می‌مانند.

هرگز هم فکر نمی‌کند که خب، اگر مثلا من به جای این جمله‌های خبری، جمله‌ی سوالی بپرسم چه خواهد شد! آن هم وقتی در جواب تنها سرش را به علامت تأیید تکان دهد!

قطعاً. اگر در طول این همه سال من فهمیده‌ام که این سرتکان دادن‌های توأم با تأیید، حکایت از نشنیدن و گذشتن و دل‌نرنجاندن است، قطعاً او نیز فهمیده که من وقتی چند دقیقه پشت پنجره می‌ایستم و به حیاط نگاه می‌کنم، هرگز هیچ سوالی نخواهم پرسید و نهایتاً چند جمله در ستایش چیزی یا جایی خواهم گفت و... خب اینها که دیگر نیاز به گوش کردن ندارد و برای حفظ و دوام رابطه نیازی به بریدن افکار نیست.

این ریزه‌کاری‌های رفتاری بعد از چند سال زندگی مشترک انقدر آشنا می‌شوند که انحنای اندام خودت بیشتر ممکن است تازگی داشته باشد تا کارهای شریک زندگی‌ات.

 

البته من منظورم این نبود که چه خوب است ما حیاط داریم، یا اینکه خوب شد ما آمدیم شهرستان، یا این‌که من می‌خواهم گوشه‌‌ی حیاط فلفل بکارم، بلکه به گمانم بیشتر از اینکه حالا ما جایی به اسم زیرزمین داریم ابراز خوشحالی کردم. هرچند تأیید منیر مجال نداد ادامه بدهم اما در کل می‌خواستم این را بگویم. و صد البته گفتن و نگفتن ادامه جمله‌ام تأثیری در نتیجه‌‌ی جریان نمی‌داشت؛ من باز چیزی از خودم و دور و برم گفته بودم، منیر سری تکان داده بود، و گوجه فرهنگی‌ها خرد شده بودند.

راستش هفته‌ای یک‌بار با خودم عهد می‌بندم تا زیرزمین را سر و سامان بدهم، اما نمی‌دهم. همیشه یا کاری دیگری هست، یا حوصله‌ی لازم نیست. در طول هفته برای آخر هفته برنامه می‌ریزم و آخر هفته به این فکر می‌کنم که خب، من همیشه در خانه‌ام، چه نیازی‌ست آخر هفته را خراب کنم؟! این است که همیشه همان‌طور شلوغ و درب و داغان می‌ماند و همیشه مقدار بیشتری خاک روی هرچیز می‌نشیند. و بنابر این هر بار که می‌آیم دنبال چیزی، ساعت‌ها طول می‌کشد و ساعت‌ها علافم.

مثلا باید می‌رفتم دنبال مقاله‌ای که اسمش را هم نمی‌دانستم. همچنین نام نویسنده و مترجمش را هم. اما یادم بود که یک فتوکپی افتضاحی بود که حتی در بعضی سطرها چند کلمه‌ای خوانده نمی‌شد. همچنین یادم بود که یکی از دوستان قدیمی از مجله‌ی «الف‌ب» برایم کپی کرده بود، و یا احتمالا برای خودش کپی کرده بود و بعد از روی آن برای من.

با وجود همه‌‌ی این‌ها، یک واقعیت دردناک وجود داشت و آن اینکه من باید لابه‌لای این همه کاغذ که نصف زیرزمین را اشغال کرده، دنبال یک مقاله‌ی دو صفحه‌ای می‌گشتم!

از این حرصم می‌گرفت که دست کم نکرده بودم اینها را بر حسب موضوع طبقه‌بندی کنم تا بدانم لای کدام دسته باید سراغ چیزی را بگیرم. همیشه هم از این که بخاطر تنبلی و بی‌حوصله‌گی، به موقع کارها را انجام نمی‌دهم و بعدها هم همیشه به دردسر می‌افتم به خودم فحش‌های آب‌نکشیده داده‌ام.

حدوداً نیم ساعتی از فحش دادن و گشتنم گذشته بود که دسته‌ای کاغذ کهنه دیدم. این دسته کاغذ را همسر یکی از دوستان برای روز تولدم به همراه چهل و دو مداد، به مناسبت چهل و دو سالگی‌ام هدیه داده بود. این کاغذ‌ها انقدر حس نوشتن داشتند که حتی دلم نیامده بود رویشان خطی بکشم! حتی یادم بود آن روز که این هدیه را گرفتم عهد کردم چیزی بنویسم اما حیفم آمد. انگار که احساس کنم چیزی برای نوشتن در این کاغذ‌ها ندارم.کل شهر را هم گشتم اما نتوانستم یک ورق از آن‌‌ها پیدا کنم. البته کاغذ‌ها طور خاصی نبودند، تنها کاهی بودند و بسیار نرم. اما آنقدر نرم که با چشم‌های بسته و تخیل قوی اگر بر رویشان دست می‌کشیدی انگار زنی را با همه زنانگی‌اش نوازش می‌کنی. ضمناً چون سفید نبودند بنابر این بِرّ و بِرّ نگاه نمی‌کردند و در نتیجه موجب ترس نمی‌شدند. آخر همیشه کاغذ سفید این ترس را برای من داشته که، خب حالا چطور به انتهای صفحه برسم!؟

اما عجیب این بود که این کاغذ‌ها نوشته شده بودند و من چنین چیزی به یاد نمی‌آوردم! در هم رفتن و غلتیدن خطوط هم مصرّانه حکایت از این داشتند که اینها فقط و فقط توسط شخص بنده نوشته شده‌اند. آخر گمان نمی‌کنم هیچ‌کس در این دنیا یافت بشود که بتواند به این زشتی کلمه‌ها را در هم ببرد و از شکل بیندازد!

به هر حال اما خیلی عجیب بود. خیلی عجیب بود که من یک دسته کاغذ نوشته باشم و هیچ چیزی از آن به یادم نمانده باشد. و جالب اینکه تعجب من در همین حد و اندازه‌ها باقی نماند و من باز پیش‌تر و پیش‌تر رفتم.

چیزی که تعجب مرا به شدت به پیش راند، نحوه نوشتن بود؛ در همه صفحات این نوشته، هیچ جمله‌ی کاملی وجود نداشت. طوری که انگار مدام هنگام نوشتن جمله‌ای، کلمه‌ای را به عمد ننوشته باشی. نه اینکه نوشته باشی و بعد رویش خط بکشی، یا مثلاً نوشته باشی و بعد پاک کنی و جای خالی‌اش بماند، نه، دقیقاً انگار ننوشته باشی. مثل اینکه بخواهی حرفی را بزنی و در عین حال نزنی! یا که سانسورش کنی تا کسی چیزی از اینها سردرنیاورد، چون دقیقاً از این‌ها نمی‌شد به هیچ‌وجه سردر آورد. جملات گاه فعلشان و گاه چندین کلمه از میان‌شان حذف شده بود یا بهتر بگویم، نوشته نشده بود. انگار که کسی در پشت میکروفن حرف بزند و سیم منتهی به دستگاه مدام قطع و وصل شود. این کلمات اما چنان نوشته نشده بودند که انگار هرگز از بیخ نبوده‌اند در این جهان. مثلاً نوشته شده بود:

« و                       آفتاب پشت پنجره  بود.»

یا « باد                  لای                

یا    «             که            از            و              بوسه‌ی              .»

و جالب‌تر اینکه گاهی از یک جمله‌‌ای که به نظر طولانی می آمد تنها یک حرف مانده بود و بعد هم یک نقطه:

«  

 

 

  ب.»

به هرحال هیچ جمله‌ای انگار کامل نوشته نشده بود، طوری که حتی نمی‌شد فهمید این جمله حدوداً چیست و چه معنایی دارد. یا اینکه حدوداً ربطش با جمله قبل و بعدش چه می‌تواند باشد.

اما آخر چطور ممکن بود من این کار را بکنم؟ چرا باید کلی جملات نصفه بنویسم؟ و چرا همه را گذاشته بودم انجا؟

این‌که چرا گذاشته بودم انجا می‌توانست یک جواب نسبتاً منطقی، دست‌کم منطقی‌تر از کل جریان داشته باشد و آن اینکه منیر برای اولین بار در زندگی به کاغذ‌های من دست زده و آن‌ها را جابه‌جا کرده است! شاید این به غریبی دیدن فیلی باشد که به پیاده‌روی و خرید آمده اما به هرحال محال نیست. اصلاً حالا گیرم آنها را منیر جا‌به‌جا کرده بود، اما سوال اصلی این بود که من کی اینها را نوشته بودم و چرا این‌طور؟! آن هم روی کاغذ‌هایی که هرگز دلم نیامده بود رویشان چیزی بنویسم.

بله صد البته همیشه احتمالش هست که کسی رمزی را طراحی کند و بعد و بعدتر به‌کل یادش برود که کلید رمز چیست، اما حتماً یادش می‌آید که روزی در جایی یک رمزی را طراحی کرده!

همان‌جا، همان‌طور روی زمین نشستم و دسته کاغذ‌ها را پهن کردم و شروع کردم لابه‌لای‌شان گشتن بلکه از میان کلماتی که ظاهراً من نوشته‌ام به کلمه‌ای بر بخورم که یاری‌ام کند چیزی به یاد بیاورم. اما تمام جملات به طرز وحشت‌آوری ناقص بودند، انگار که به بدوی‌ترین شکل ممکن سلاخی شده باشند و بدتر اینکه حتی انگار به ابتدایی‌ترین حق خودشان هم نرسیده باشند.

- «غذا سرد شدها! بیا دیگه...»

بله این بهتر بود. بهتر بود چیزی می‌خوردم و کمی به ذهنم استراحت می‌دادم بلکه خودش در اعماقش بکاود و چیزی بیاید تا مرا از این بحران رها کند. گاهی باید فشار را از روی چیزی برداشت تا بتواند از نو کارش را ادامه دهد. باید می‌رفتم. منیر قیمه پخته بود و بویش تا این پایین می‌آمد.

بلند شدم.

 

 

 

 

(ادامه دارد)





چرا شاهین نجفی گوش نمی‌کنید؟


 

!! نوشته شده توسط علی امیرریاحی | 15:41 | یکشنبه 28 مهر1387 •