داستانی از: غ. داوود
غ. داوود از نويسندگان كم كتابيست كه مانند
خيلي كسان ديگر ميان ادبيات تنُُُكِ ايران مهجور مانده است.
از غ.داوود تنها مجموعهي « اندر آداب و
احوال» ، بعلاوهي تك داستانِ «پُكِرِ رو باز» را در مجموعهي «باز آفرينيِ
واقعيت» ، كه به همت آقاي محمد علي سپانلو گرد آوري شده است، يافتم. طبق تحقيقات
اندكم مجموعهي ديگري از وي چاپ نشده است.
چنان كه از شنيدهها بر ميآيد( آخر تمام
اطلاعاتم از اين نويسنده، به شنيدههايم باز ميگردد!) وي از سران فعال حزب چپ
بوده و اين نام، يعني غ.داوود نام مستعاريست كه براي خود برگزيده است.
غ.داوود بر خلاف تمام هم قطاران و هم مسلكانش-
كه خود را موظف ميدانستند از هنرشان براي تهييج توده در جهت اهدافشان استفاده
كنند- هرگز به سمت تبليغ ايدهئولوژيهاي خود نرفت، هرچند نگاه تند انتقادي در
آثارش به شدت به چشم ميخورد.
طنز او در نوع خود بينظير است. اين شيوه از
طنز، امروز اگر به نظر آشنا ميآيد مطمئناً پيش از او بيسابقه بوده است..
مطمئناً از ميان اين چند داستان «پكر رو باز »
بهترين اثر اوست اما من به دليل مناسب ديدن اين داستان با بعضي مسائل روزمان ترجيح
دادم اين داستان را از او در اينجا بياورم.
در پايان از معرفيِ ناقص خود پوزش ميخواهم از
كساني كه اطلاع بيشتري دربارهي غ.داوود دارند خواهش ميكنم مرا بينصيب نگذارند.
اين داستان را از مجموعهي « اندر آداب و احوال» كه توسط انتشارات رواق در سال 57(؟) چاپ شده ميآورم.
پی نوشت: در اینجا مطلبی در باره غ داوود میتوانید بخوانید.
اندر آداب حفظ عفت عمومي
بر ارباب معرفت پوشيده نيست كه تشكيلات «عفت
عمومي» تابعي از متغير تقسيمات كشوري است. بدين ترتيب كه هر شهر يا دهي براي خود
يك «عفت عمومي» دارد. مجموعهي عفتهاي عمومي در شهرها و دهات يك ايالت، عفت
عمومي استان را تشكيل ميدهند و عفتهاي عمومي استانها نيز به نوبهي خود عفت
عمومي كشوري را بهوجود ميآورند. طبعاً همانطور كه مثلاً نمايندهي ابرقو در مجلس
در عينحال نمايندهي تمام كشور نيز هست، عفت عمومي ابرقو نيز عفت عمومي مملكت محسوب
ميشود. اما در عمل اين موضوع بستگي دارد به ميزان شهرت عفت عمومي هر شهر در زمانهاي
مختلف.
مثلاً در روزنامه ميخوانيم كه آدم پر حوصلهاي
در دزفول عفت عمومي را جريحهدار كرده است. حال اگر اين جراحت از جمله جراحات سطحي
باشد فقط عفت عمومي دزفول جريحهدار شده است؛ اما اگر جراحتِ وارده شديد باشد در
واقع عفت عموميِ خوزستان مجروح شده است، و همينطور اين جراحت بسته به عمقِ خود
وسعت پيدا ميكند تا ميشود عفت عمومي كشوري. البته عفت عموميِ دارالخلافه، به علت
وجود جرائد كثيرالانتشار، از اين قاعده مستثني است و ايشان چه جراحتشان سطحي باشد
چه عمقي در هر حال عفت عمومي كشوري هستند. راقم اين سطور به جهت اينكه ده پانزده
سال است در پايتخت زندگي ميكند، طبعاً مطالبش دربارهي تهران است.
طريقهي جريحهدار كردن عفت عمومي بستگي دارد
به وضع طبقاتي مجروح كنندگان و بعضي شرايط فصلي و جغرافيايي.
فيالمثل در شمال شهر اغلب عفت عمومي را به
توسط اتومبيل شخصي جريحهدار ميكنند، و در جنوب معمولاً جراحي به كمك تاكسي و
احياناً درشكه صورت ميگيرد. آدمهاي بينواي شجاعي هم هستند كه با دست خالي و پاي
پياده به جنگ عفت عمومي ميروند و بحث ما هم دربارهي همين دلاوران است. البته
اينكه چرا عفت عمومي در اثر اين جراحات روز افزون جان نميسپارد و نيز اين مسأله
كه چرا با اين همه تجربه باز اجازه ميدهد كه هر رهگذر خوش اشتهايي بدن مجروحش را
شمع آجين كند، محتاج بحث و مطالعهي ديگري است كه چون جنبهي فني دارد از آن
صرفنظر ميكنيم.
به هر صورت اين فقير و بسياري ديگر از آدمهاي
سر به راه با آنكه هرگز نظر سوئي به عفت عمومي نداشتهايم، از اين رهگذر ناراحتي
زيادي كشيدهايم؛ خلاصه اينكه ديگران مجروح كردهاند، تاوانش را ما دادهايم.
اين قضيه به طريق مختلفي اتفاق ميافتد كه
نمونهاش را برايتان نقل ميكنم.
اين بنده همراه دو سه نفر از رفقا در حدود
ساعت هشت بهد از ظهر در خيابان قدم ميزنيم. موضوع بحث طبعاً مربوط است به اينكه
مثلاً در قضيهي اختلاف كوبا و آمريكا كدام يك تندتر رفتهاند و اكنون كه كار به اينجا
كشيده رفقاي مستقل از دو بلوك چه بايدشان كرد. معلوم است كه عقايد مختلف است و
ناچار بحث در ميگيرد. پس از مدتي مباحثهي پر شور يكي از رفقا متوجه ميشود كه
قضيهي كوبا خيلي مهم است و آنقدر مهم كه رفقا بايد ديرتر به خانه روند تا همين
امشب بحث به نتيجه برسد. رفقا كه در مسايل سياسي تجربه دارند متوجه ميشوندك بايد
يه كافه بروند و بطري را قاضي كنند. مطابق معمول مسألهي كسر بودجه به ميان ميآيد
و چيزي نمانده كه هر كس به خانهاش برود. ولي، بازهم مطابق معمول، يكي از رفقا
ناگهان در يكي از جيبهايش مقداري وجه نقد كشف ميكند و بر حسب تصادف، و البته بر
سبيل استمرار، مقدار اين پول ردست برابر است با مقدار كسري بودجه. طبعاً اين رفيق
فداكار توضيح ميدهد كه اين پول را براي تعمير ساعتش قرض كرده و رفقا اخلاقاً
موظفند كه فردا آن را پس بدهند. حرفي نيست، همه موافقند و چند دقيقه بعد دور ميز
در كافهاي نشستهاند. كارشناس مسايل درياي كارائيب كه قيمت شكر را رد كوبا مثل
شمارهي شناسنامهاش از حفظ است بر سر انتخاب كالباس يا سوسيس درمانده؛ و متخصص
اختلاف اعراب و اسرائيل نيز مشغول محاسبهي در صد الكل «مخصوص»هاي رنگارنگ است...
معلوم است كه اگر موضوع معطلي گارسون در بين نبود بر سر اين انتخابات بحث پر شوري
در ميگرفت.
نيم ساعت بعد بطري خالي شده است و تصدق ميفرماييد
كه مسألهي مشكلي مانند مناسبات كوبا و ايالات متحده با يك بطري حل نميشود. ناچار
بطري دوم را دراز ميكنند. كارشناس مسايل درياي كارائيب كه نزديك ربع ساعت است با
حرارت دربارهي مزارع نيشكر داد سخن ميدهد ناكهان صحبتش جنبهي شاعرانه پيدا ميكند
و معلوم نيست به چه دليل بحث را به موسيقي و رقص امريكا ي لاتين ميكشاند. ولي
لحظهاي بعد علت تغيير لحن ايشان معلوم ميشود: يك عدد عفت عمومي وارد كافه شده
است.
ميدانيد كه در كافههاي اين ولايت عفت عمومي
را رو به ديوار مينشانند، ولي اين بار به علل فني اين كار ممكن نشده و عفت عمومي
مثل آدميزاد رويش به جمعيت است. محافظ او آدم گردن كلفتي است كه با پررويي در چشم
همه نگاه ميكند تا اثر ورود خود و عفتش را بدرستي ارزيابي كند. از قيافهاش معلوم
است كه ساعتي پيش از كلاس اكابر بر گشته و هر حركت يا نگاه مشكوكي ممكن است ناموس
او را به خطر اندازد و پيدا است ناموسي كه شبي لااقل يك بار به خاطر آن دعوايي راه
نيفتد به مفت هم نميارزد. از اين لحظه بحث سياسي تق و لق ميشود و صحبت فيلم و
موسيقيو اين جور چيزها به ميان ميآيد. در مدت پنج دقيقه در حدود بيست نفر مرد
محترمي كه در كافه نشستهاند همگي كشف ميكنند كه جايشان ناراحت است و به آهستگي
جهت صندليهاي خود را تغيير ميدهند. محافظ عفت عمومي با غضب بع اين تحولات پيدرپي
نگاه ميكند و جنبههاي ناموسي آن را بفراست درمييابد.
نيم ساعت بعد شاگرد كلاس اكابر آخرين استكانش
را بالا مياندازد و عفت عمومي تهماندهي ليوانش را سر ميكشد (توضيح اينكه عفت
عمومي معمولاً آبجو ميخورد). و درست در همين لحظه است كه صاعقه فرود ميآيد:
ناسزايي و عربدهاي و لگدي و دو دقيقه بعد پاسباني و تحقيقاتي و پروندهاي. و
ملاحظه ميفرماييد كه به چه سادگي عفت عمومي جريحهدار ميشود. خوشبختانه دعوا به
ما مربوط بيست و قرباني حادثه، فلكزدهي سر به زيري است كه عمليات ضد ناموسي به
قيافهاش نميآيد. چند دقيقه بعد از كافه بيرون ميرويم ولي اين قضيه رفقا را از
دل و دماغ انداخته و ديگر حوصلهي بحث كردن ندارند، ناچار بدگويي از زمين و آسمان
شروع ميشود و متخصص مسايل حوزهي كارائيب به اين نتيجه ميرسد كه فيدلكاسترو و
رفقا فقط براي اين انقلاب راه انداختهاند تا بهانهاي پيدا كنند و از مشقت
تراشيدن ريش خلاص شوند.
ساعت نزديك دوازده است. به فاصلههاي مختلف
مقاديري عفت خيلي عمومي در گوشه و كنار خيابان منتظر جريحهدار شدن هستند. آن طرف
خيابان سه اتومبيل پشت سر هم ايستادهاند و بوق مقطع ناموسي ميزنند و عفت عمومي
نميداند كدام يك را انتخاب كند. اتومبيل ديگري سر ميرسد و يك سنگين وزن را پياده
ميكند، واضح و مبرهن است كه در اين لحظه اكروباسي اتومبيلها براي بهدست آوردن
هشتاد كيلو بار اضافي شروع ميشود.
كمكم رفقا از هم خداحافظي ميكنند و هر كس به
طرف خانهاش ميرود. خيابان تاريك و خلوت است. چند دقيقهاي كه راه ميروم از پشت
سر صداي سرفهاي ميشنوم (علي القاعده اگر صداي سرفه طبيعي باشد معلوم ميشود
رهگذري است ولي اگر ساختگي باشد، حتماً متعلق به مرد سرمهاي است؛ و روشن است كه
اين يك روش مدرن پليسي براي باز كردن سر صحبت با آدههاي مشكوك است). صداي سرفه
ساختگي به نظر ميرسد و ظاهراً بايد مدتي را صرف مباحثه و شنيدن اندرزهاي اخلاقي
بكنيم. پس از سرفهي سوم طرف صدا ميزند «آقا !». و ما هم بر ميگرديم جواب ميدهيم
«بله » ميفرمايند ساعت چند است. جواب ميدهيم كه ده دقيقه از دوازذه ميگذرد.
ميپرسند كجا ميروي. عرض ميكنيم به خانه. خلاصه اينكه خانهات كجا است و راه
رفتنت مشكوك است و از اين صحبتها؛ و چون هيكل اين حقير به درد بالا رفتن از ديوار
خانهي مردم نميخورد و شبكهاي هم در كار نيست ناچار مسألهي ناموسي مطرح ميشود؛
و كمي بعد متوجه ميشوم كه بي آنكه بدانم صدمتر آنطرفتر عفت عمومي را
جريحهدار كردهام. البته به طريقي رفع سوء تفاهم ميشود. در اينگونه مواقع سرسختي
نشان دادن بيفايده است و تجربه نشان ميدهد كه پس از اينكه مردسرمهاي از شما
شكايت كرد و شما هم از او شكايت كرديد پس از دو ساعت معطلي در گزمهگاه
اگر بخت يارتان باشد و ستارهداري در آنجا آشنا يا همكلاس قديميتان از آب در آيد به شما ميفهمانند
كه ول معطليد و صلاحيتان اين است كه روي هم را ببوسيد و برويد.
طريقهي ديگر حفظ عفت عمومي
اين است : مثلاً با خواهرتان يا زنتان و خلاصه با زني در خيابان راه ميرويد و
مثلاً از سينما بر ميگرديد. يكدفعه ميبينيد كه مرد نمرهدار آمده و گريبانتان
را گرفته و عدهاي از اهالي غيور شهر در اطرافتان شعارهاي ناموسي ميدهند. باز هم
پرونده و بقيهي قضايا. بايد ق4بالهي زنتان را بياوريد. سجل پدر و ماردتان را
تحويل بدهيد، ضامن و شاهد خبر كنيد تا بر جراحت عفت عمومي مرهمي گذاشته شود.
يكوقت چند روزي رسم شده بود كه جلو اتومبيلها
را بگيرند و مثلاً پدر دختري را به داروغهخانه برند و پزشك قانوني بياورند تا سيهروي
شود هر كه در او غش باشد. معالتأسف اتومبيلدارها چون زورشان ميرسيد اين سنت ملي
را برانداختند؛ ولي خوشبختانه اين شيوهي مرضيه كماكان در مورد پيادهها اجرا ميشود.
گاهي مأموران حفظ عفت عمومي در كار خود به
قدري دقيق وجدي هستند كه به خانههاي مردم سر ميكشند و محلهاي را به هم ميريزند.
در تابستان امسال در محلهي ما چندبار اين قضيه اتفاق افتاد كه دفعهي آخرش مربوط
بود به دختر همسايهي ديوار به ديوار ما. راقم اين سطور به جهت اينكه ميل ندارم
نوسانهاي اندام مباركم را در معرض قضاوت افكار عمومي همسايهها بگذارم، تابستانها
را نيز در اطاق ميخوابم و با حشرات الارض به منازعه براي بقاي انسب مشغول ميشوم.
اين است كه از تماشاي عجايب و غرايب پشتبامها و حياطها محرومم؛ و قضيهاي كه
نقل ميكنم از زبان اخوي است و همشيره نيز صحت آن را تصديق كرده است.
به عنوان مقدمه بايد بگويم كه دختر همسايهي
ما از چندي پيش با جواني دوست بود و عاقبت با هم نامزد شدند. آن شب وقتي جوان دختر
را به خانه ميرساند و برميگردد، سرِ كوچه مرد نمرهدار راه را بر او ميبندد و
ميپرسد كيستي و چكارهاي. پس از چند دقيقه چون جوان نميتواند بيگناهي خود را
پابت كند مأمور حفظ عفت عمومي فرياد ميزند كه تو آبروي اين محله را بردهاي؛ و به چه حق شبها ناموس
مردم را به گردش ميبري. پس از شنيدن اين فرياد نيمه شب، از همه طرف به شعاع شصتهفتاد
متر چراغها روشن ميشود و اهالي محترم محله در پشتبامها به حالت خبردار ميايستند.
از ميان فريادهايي كه از سر كوچه بلند شده، كلمات عفت عمومي، «ناموس» و «جراحت»
به گوش ميرسد، و طبعاً آنچه اين كلمات را به هم ميپيوندد تعبيرات شاعرانهاي است
در باب بعضي از قسمتهاي بدن مادر و خواهر آن جوان و رابطهي آن با بعضي حالات
طبيعي و غير طبيعي عدهاي از هموطنان عزيز. دو دقيقهي بعد مأمور در حالي كه
گريبان آن جوان را گرفته با سنگ درِ خانهي عفت عمومي را ميكوبد. تماشاچيان محترم
چون ميبينند قضيه جالب شده، بعضي به سرعت به كوچه ميآيند و عدهاي از همان پشتبام
بحثهاي حقوقي و شرعي را با صداي بلند شروع ميكنند. پس از چند بار دقالباب پر سر
و صدا مادر عفت عمومي در را باز ميكند. مرد نمرهدار ميپرسد اين آقا چكاره است؟
و زن جواب ميدهد: نامزد دخترم. مردِ غيور كه ميبيند مصالح عمومي با اين پاسخ به
خطر افتاده است چون ميداند بهترين طريقهي دفاع حمله است فرياد ميزند كه: مگر از
مقررات خبر نداريد، مگر نميدانيد در اين شهر در هر ساعت چقدر ناموس لكهدار ميشود...
مگر... و در همين موقع دو سه نفر از حضار محترم كه ايجاد رابطهي حسنه با مرد نمرهدار
را پر سودتر از مزاياي حسن همجواري ميبينند زمزمههايي دربارهي ناموس و اثر آن
در صنايع مستظرفه و شؤون مختلف مملكت به راه مياندازند. زن مقاومت ميكند و مرد
نمرهدار كه ميبيند طرفداراني هم به دست آورده است، موقع را براي حملهي گازانبري
مناسب ميبيند و فرياد ميكند كه: اي بسا مادراني كه براي آنكه خودشان... و، هستند
دختراني كه براي اينكه مادرشان... و مقداري شعارهاي... ديگر. خلاصه اينكه حرفهاي
اين زن باد هوا است و عفت عمومي بايد شخصاً براي اداي توضيحات بيايد. كار به جاي
باريك ميكشد و بعضي از تماشاچيان عزيز كه حوصله ندارند تا چهارشنبه صبر كنند،
شروع ميكنند به شرطبندي دربارهي آخر و عاقبت كار. عفت عمومي كه تا اين لحظه در
گوشهي حياط جريان را ميشنيده است با گردن افراشته به ميدان ميآيد و پيش از آنكه
مرد نمرهدار شعارهاي اخلاقي و ناموسي خود را از سر بگيرد، خطابهاي در باب آزادي
و دموكراسي و حقوق زن و مرد ايراد ميكند. در واقع مهاجر و انصار از همهجا گرد
آمدهاند و بواقع يك ميتينگ عمومي تشكيل شده است.
دردسرتان نميدهم، پس از بيست دقيقه بحث پر
شور و آموزنده دربارهي فيزيولوژيِ پستانداران، عفت عمومي براي پانسمان جراحات خود
به خانه برميگردد و نامزدش را به شحنهخانه ميبرند. شركت كنندگان در ميتينگ
بتدريج پراكنده ميشوند و پانزده روز بعد عفت عمومي و اهل بيت خانه را تخليه ميكنند
و به محلهي ديگري ميروند.
***
از آنچه گذشت اين نتيجهي اجتماعي و اخلاقي به
دست ميآيد كه عفت عمومي معمولاً به دو طريق عمده جريحهدار ميشود: اگر با عفت
عمومي ِ شخصي يا عاريه به خيابان برويد مردمان با غيرتي، اعم از نمرهدار و بينمره
گريبانتان را ميگيرند، و در صورتي كه تنها راه بيفتيد چه بسا كه عفت عمومي ديگران
جريحهدار شود. بنابر اين با در نظر گرفتن مصالح عاليهي جامعه و با توجه به اين
مسأله كه عفت عمومي عليالقاعده توسط اولاد ذكور مام ميهن جريحهدار ميشود، به
آقايان محترم توصيه ميشود كه نكات زير را در نظر داشته باشند ( روشن است كه اين
قسمت مربوط به پيادهها است و كساني كه اتومبيل دارند از اين قواعد مستثني هستند و
در حدود مقررات ميتوانند هر معاملهاي كه ميخواهند با عفت عمومي خود يا ديگران
بكنند ):
1- حتيالمقدور
به سينما نروند، و اگر چه معمولاً عفت عمومي را در صندلي وسط مينشانند و اطرلفش
را محافظ ميگمارند، اگر سينما رفتن لازم باشد اصح و ارجح و اولي است كه يئانسهاي
اول بروند كه خلوت باشد تا بتوان فاصلهي شرعي و عرفي لازم را از عفت عمومي حفظ
كرد. ورود به كافههايي كه امكان ورود عفت عمومي به آن زياد باشد اكيداً ممنوع است.
2- با يك
عفت عمومي از خانه بيرون رفتن خطرناك است ولي در صورتي كه با چند عفت عمومي به
گردش بروند احتمال خطر به ميزان زيادي كم ميشود. ( علت اين امر واضح است: چون از
يك نقطه نميتوان بيش از يك خط موازي با خط ديگر كشيد و چون جريحهدار كردن بيش از
يك فروند عفت عمومي در آن واحد و توسط يكنفر از لحاظ هندسي امكان ندارد، پس مردي
كه با چند عفت عمومي از خانه بيرون ميآيد با قصد ايجاد جراحت ندارد كه فبها؛ و يا
اينكه فيالواقع قواعد هندسهي كلاسيك را بهم زده است؛ و معلوم است كه به جنگ چنين
نابغهي چها بُعدي، رفتن دور از حزم و احتياط است ).
3- اگر آقاي
محترمي مجبور شود با يك عفت عمومي از خانه بيرون بيايد لازم و ضروري است كه تعدادي
نونهال ميهن از اين و آن به عاريت بگيرد ( توضيح اينكه اطفال كمتر از هفت سال و
خاصه مفنگي اعتبار قانوني بيشتري دارند ) و به دنبال خود راه بيندازد تا در اثبات
نظري وجود ناسبات ناموسي ثبت اسنادي و معتبر مشكلي پيش نيايد، كه عشق آسان نمود
اول ولي افتاد مشكلها.
غ.داوود
1339


